«ویرگول» منتشر شد

مجموعه مقالات اجتماعی، فرهنگی و ادبی «بهروز سپیدنامه» با عنوان «ویرگول» منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا)، به نقل از پایگاه خبری حوزه هنری، «ویرگول»، نخستین اثر منتشر شده پژوهشی بهروز ‌سپیدنامه، مترجم و محقق ایلامی است. این کتاب شامل مقالات و مصاحبه‌هایی است که پیش‌تر در مجلات و نشریات منتشر شده‌اند.  این اثر پژوهشی، مشتمل بر دو بخش است که بخش اول شامل مقاله‌ها و فصل دوم در برگیرنده ۶ مصاحبه است.  

نخستین مقاله این کتاب درباره پدیده ریاکاری در جامعه است. نویسنده مقاله از ریا‌کاران با عنوان دوزیستان یاد می‌کند و قرارگاه این آسیب را بیشتر در حوزه مذهب می‌داند و برای تبیین این ادعا به بررسی مفهوم ریا و فرصت‌طلبی در ادبیات و متون مذهبی پرداخته است.
مقاله دوم و سوم به آسیب‌شناسی کنگره‌های سراسری شعر دفاع مقدس از منظر جامعه‌شناسی ادبیات پرداخته است. نویسنده در مقاله سوم این کتاب به تاویل جامعه‌شناختی رزم‌نامه رستم و اسفندیار توجه داشته است.

مقاله چهارم کتاب به تاثیر هنر نمایش و تئاتر و خلق تئوری‌های جامعه‌شناسی که مبتنی بر مفهوم نقش اجتماعی و رفتار نمایشی‌اند پرداخته و مقاله پایانی به بررسی رابطه عین و ذهن و تاثیر محیط اقلیمی بر نهاد شاعران و کنش شعری آنان توجه دارد.

بخش دوم مقالات شامل مصاحبه‌هایی درباره ترجمه و  آسیب‌شناسی جریان‌های نوظهور در ادبیات است.

سپیدنامه، فارغ‌التحصیل رشته جامعه‌شناسی و پژوهشگر مسایل اجتماعی است. مجموعه شعرهای  «از زمین باران» و «و عشق این ماه سرگردان» از آثار منتشر شده اوست. کتاب « عقیق و ارغوان»  و «چرخش ایذئولوژی» نیز از آثار در حال انتشار سپیدنامه است.
وی همچنین ۶ اثر دیگر در حوزه شعر، ترجمه و پژوهش در دست چاپ دارد.

کتاب «ویرگول» با همت حوزه ی هنری استان ایلام ، از سوی انتشارات «سپیده باوران» در ۳۱۵ صفحه و شمارگان هزار نسخه منتشر شد.

۴۵ نظرات لـ “«ویرگول» منتشر شد”

  1. لیلا حسنوند می‌گه:

    سلام

    تبریک برای چاپ کتابتون…..

    در پروفایلتون چیزی در مورد چاپ اشعارتان ندیدم ..یعنی اشعارشما تاکنون به شکل کتاب منتشر نشده ؟

    • بهروز سپیدنامه می‌گه:

      سلام و درود به خانم حسنوند . هنوز فرصت کافی برای ساماندهی وب سایت پیدا نکردم . تا حالا دو مجموعه شعر چاپ کردم یکی هم زیر چاپه

  2. بعدازسلام وبازسلام وسپس سلام
    ازاین که نشانی ات دردنیای مجازی راپیداکردم بسیارخوشحالم.بلادرنگ وبلاگت رالینگ کردم تاآدرس شاعرانگی هایت راگم نکنم.انتشارکتابت راکه قطعاخواندنی وشوق انگیزست صمیمانه تبریک می گویم.
    تورامن چشم درراهم.

  3. لیله کوهی می‌گه:

    سلام آقای سپید نامه ی عزیز آرزومند دیدارتان هستم اما توفیق دیرزمانی است که رفیق نیست!
    از چاپ اثر جدیدتان خوشحال و منتظر دریافتم!

    • بهروز سپیدنامه می‌گه:

      سلام و درود بر استاد حسن زاده ی لیله کوهی سرافرازم کردید

  4. نصرت الله مسعودي می‌گه:

    دوست گرانقدرم جناب بهروزسپیدنامه
    انتشار کتابتان بسیار خوشحالم کرد. می دانم ” ویرگول” درمکث هوشمندانه ی خود، ذاتی دینامیک وحرکتْ باور خواهد داشت. برایت بهترین ها را آرزو می کنم.

    • بهروز سپیدنامه می‌گه:

      سلام و دروذ حضور شاعر و هنرمند توانا آقای مسعودی.هنوز آوای پارمیدائیت در گوشم جاری است. یا علی

  5. وطن خواه می‌گه:

    سلام
    بهروز عزیز لطفتان همیشه سرشار طبعتان همیشه گویا منتظرآثارپیاپی شماهستیم
    موفق باشید

  6. سلام بر جناب سپیدنامه!
    مبارک است
    موفقیتهای شما همچنان ادامه داره مطمئنم
    در پناه مولا باشید
    یاعلی

  7. مهدي قاسمي می‌گه:

    سلام عزیز
    چاپ کتابتو تبریک میگم
    انشااله قسمت بشه بخوانمش
    به امید دیدار
    شاید در بیجار
    یا علی

  8. سلام برتوکه مثل بهاردلخواهی
    بامطلبی ازاستادسعیدیوسف نیابه روزم وچشم به راه آمدنت.
    سخت آرزومنددیدارم جوانمرد!

  9. لیلا حسنوند می‌گه:

    سلام …. مطلب این پست شما را تحت عنوان ” ویرگول سپید نامه ” در سایت شعر نو معرفی کردم . همین الان روی سایت شعر نو است ……. با عکس روی جلد کتابتون… میخواستم دوستان بیشتری از آثار شما اطلاع پیدا کنند …. هرچند شما خود صاحب نامید .اما خیلی از افراد علاقمند به آثار شما ممکن است بی اطلاع از شما باشند .

    بدرود استاد تا فرصتی بعد

    آدرس شعر نو :

    http://www.shereno.com

  10. سلام به رفیق دیروز و همنفس امروز
    من که از رایانه و اینترنت و متعلقات آن دلخوشی ندارم اما انصافا نمی توانم از سهم ازرنده آن در بازیابی دوستان قدیم و خاطره های خوش گدشته چشم بپوشم. مدتها پیش نادر عبدلوند را پس از سالها بی خبری پیدا کردم و امروز تورا. البته از تو خبرهایی از طریق استاد محبت به من می رسید ولذا ارتباط کاملا قطع نشده بود. بهر تقدیر خوشخالم و امیدوارم بزودی دیداره تازه گردد.بابت کتاب تازه هم مبارک است. اگرچه از متن ان بی خبرم.در یزد همیشه کویری چشم براه شما و خانواده محترم هستم.ما را سرفراز کن

    • بهروز سپیدنامه می‌گه:

      ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی
      کای سر حق ناشناسان گوی میدان شما
      سلام و صد سلام به علیرضای عزیز . دلخوشی من هم اینه که ردی از دوستان قدیمی پیدا کنم . خیلی خوشحالم از اینکه صداتو از پس واژه ها شنیدم.

    • Chaas می‌گه:

      Now I know who the brnaiy one is, I’ll keep looking for your posts.

  11. حمدالله نوروزی می‌گه:

    دختر فداکار

    همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به
    دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

    روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

    تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

    ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

    آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

    گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟

    فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

    باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

    بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

    دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

    ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
    بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

    نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

    و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد.

    در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
    عصبانی بودم.

    وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد.

    همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

    تقاضای او همین بود.

    همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.

    گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم.
    خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

    سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

    آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

    حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

    مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

    آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

    آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

    صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

    در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

    چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

    خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا
    فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.

    اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.

    نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
    مسخره ش کنن .

    آوا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
    نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

    آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

    سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

    خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.

  12. حمدالله نوروزی می‌گه:

    پیامک های انگلیسی

    Those who joyfully leave everything in God’s hand will eventually see God’s hand in everything. Worries end where faith begins.

    کسانی که با شادی و مسرت همه چیز خود را به دست خدا می سپارند سرانجام دستان خدا را در هر کاری دخیل می بینند. نگرانی ها پایان می یابد در جایی که ایمان وجود داشته باشد.

    +++++++++++++++++
    +++++++++++++++++

    Difficulties in your life do not come to destroy you…. but to help you realize your hidden potential & power. Let difficulties know the YOU ARE DIFFICULT.

    مشکلات زندگی برای نابود کردن تو نیامده .. اما برای کمک به تو آمده تا پتانسیل و توان بالقوه تورا آشکار کند. به مشکلات نشان بده که تو سخت هستی..
    ——————————————————————–

    When the door of happiness closes, another opens
    But often times we look so long at the
    Closed door that we don’t see the one which has been opened for us

    وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود
    ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم
    که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم
    +++++++++++++++++++++

    a good friend is like a computer. (Enters) in your life.(saves) you in heart.(format) your problems.and never(delete)you from memory….
    دوستان خوب مثل کامپیوترند ، به زندگیت وارد ( Enter ) میشن ، در قلب شما ذخیره ( save ) میشن . مشکلاتتون رو از بین می برند (format ) و هرگز از ذهن شما پاک ( delete ) نمیشن.

    وقت بخیر….

  13. محمد اکبری می‌گه:

    سلام استاد

    تبریک می گویم به خاطر تولد یک اثر فرهنگی یک کتاب!!

  14. سلام استاد مبارکه
    با افتخار در جمع دوستان من در وبلاگم قرار گرفتید

  15. محقق می‌گه:

    سلام
    مبارک است

  16. عرض تبریک .
    در ضمن لینک شدید دوستم.

  17. kosar می‌گه:

    salam.babat vebetam tabrik migam baba jooon.omidvaram sheraye ghashangi toosh bezari.ishalah hamoonjor ke ta alan movafagh boodi movafagh bashi

  18. Rain می‌گه:

    Leairnng a ton from these neat articles.

  19. Dia می‌گه:

    I can see that you are are genuinely passionate about this! I am trying to build my own website and youve helped me with some great information.


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |