دیدمش خندان…

دیدمش خندان، تو گویی عشق در رگهاش بود

مستی مرد افکنی در خنده ی زیباش بود

 

ظاهراً آرام بودم پیش او ، اما خدا

خوب می داند که دل بی تاب و خاطر خواش بود

 

چشم  او وقتی که می لغزید روی چشم من

لحظه ای که دل اسیر آبی دریاش بود

 

سینه سرشار از غمی مبهم تر از سرگشتگی

دیده مالامال حسرت…ای دریغ…ای کاش بود

 

بین ما یک صندلی، نه… راه دوری از حیا

 راه دوری تا بلندی های نا پیداش بود

 

(دوستت دارم عزیزم…) جمله در بغضم شکست

لحظه ی دیدار بغض کهنه آش و لاش بود

 

گوش هایم کر، زبانم لال و پلکم منجمد

چشم هایم محو ماهِ صورت زیباش بود

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |