به من گفتند…

به من گفتند: عشق آرام تر از خواب می آید

ولی با چشم خود دیدم که چون سیلاب می آید

به قول حضرت حافظ اگر راهش ببندی باز

شبیه شبروان بی اذن و دق الباب می آید

و مثل زلزله یا شعر یا هر چیز غافلگیر

همیشه بر خلاف رمل و اسطرلاب می آید

دلم خوش بود آزادم ولی با چشم خود دیدم

برای ماهی ام با تور و با قلاب می آید

عصایی کو که برخیزم از آوار دلم زیرا

صدای گام های نازک ارباب می آید

ولی نه، این صدای باد یا آهنگ دلتنگی است

که دنبال شما از کوچه ی مهتاب می آید

کجای این قلمرو هستی ای بانوی بی عنوان؟

که سمت بی نشانی هات دل بی تاب می آید

شب و توفان و دریا، گوش کن از عمق تاریکی

صدای دور و نزدیک «مرا دریاب…» می آید

«مرا دریاب زیرا من به چشمت سخت محتاجم»

پی نوشت:

۱) گفتم که بر خیالش راه نظر ببندم

گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

۲)  نزار القبانی:

فحبیبه قلبک یا ولدی

لیس لها ارض او وطن او عنوان

ما اصعب ان تهوی امره یا ولدی

لیس لها عنوان

پسرم
محبوب تو

نه وطنی دارد، نه زمینی، ‌نه نشانی

وه چه دشوار است عشق تو به زنی که او را

نام و نشانی نیست

۳) شب تاریک و بیم موج و…

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |