قحط لبخند

 لبانت را برایم پست کن چون قحط لبخند است

لبانم در هوای بوسه هایت آرزومند است

کمی هم چادرت را باز کن خورشید من، زیرا

پریشانم نمی دانم دقیقاً ساعتم چند است

توان راه رفتن را گرفتی از من و اکنون

برایم پله های خانه چون کوه دماوند است

میان شیطنت هایت، عزیزم! خوب فهمیدم

که طعم بوسه هایت همچنان بی مثل و مانند است

فرو ریز آبشاران طلا را دختر دریا

دل آشفته و تنها، به مویی همچنان بند است

و مثل تُنگ بعد از عید نوروز از سر حسرت

از اندوه زلال ماهیان مرده آکنده است

همانطوری که گفتم – قبل از این- از غصه لبریزم

اگر چه بر لبانم دائماً گلبرگ لبخند است

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |