تاج خاری است بر سرم…

زندگی قصه‌ای است سر در گم زندگی بختکی است طولانی

راه امروز و راه فرداها گم شده در مدار حیرانی

.

تاج خاری است بر سرم اندوه دست هایم به زخم آغشته است

سرنوشتم صلیب تنهایی است روی تل های نابسامانی

.

باز هم پنجه‌های خون‌آلود جامه‌ام را دریده می‌خواهند

چشم های پدر نخواهد دید بعد از این جز شب پریشانی

.

ای نفس های آخر فانوس ای دل ای زورق به گِل مانده

آسمان کدام اقیانوس در نگاه شماست زندانی؟

.

ریشه‌ام را ز خاک ها برکن این گَوَن ذوق آسمان دارد

ای نسیم ای مسافر تنها قاصد روزهای بارانی

.

در کران های بی کران چندی است خط پرواز را نمی‌بینم

چشم هایم ز پای افتاده است یا افق می‌رود به ویرانی؟

.

ای پرستوی آشیان بر دوش بال در بال آسمان تا کی؟

گویی از یاد برده است ایام نوبت ما ز کاسه گردانی

.

چون سمندر ز آتش سوگند بارها جان خود بدر کردم

آتش تازه را چه سازم من در نیستان بیت پایانی

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |