سلام ای ماه…

سلام ای ماه مهجور زمستانهای ابرآلود!

چرا دیگر نمی‌تابد سرودت از محاق رود؟

.

مگر روح اساطیر کهن باران بباراند

به روی سرزمین های اسیر حلقه‌های دود

.

به روی بام ها آیینه‌ها گرم تماشایند

افق های تباهی را برآ ای طلعت موعود

.

نفیر کوزه‌های تشنه ی اعصار می‌گوید:

که عشق – این ماه سرگردان- زمانی این حوالی بود

.

تو را با خوشه ی پروین همیشه جستجو کردم

از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود

.

دلم را این پرستوی غریب آشیان بر دوش

بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود

.

الا ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود!

تو را تا کهکشان زخم موزونی دگر بدرود

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |