جای آن است که خون موج زند در دل لعل

از دوستان عزیزی که از آنان برای خواندن ترجمه هایم دعوت کردم پوزش می طلبم که پست قبلی را نیامده تغییر دادم. راستش را بخواهید اهانتی که به ساحت مقدس پیامبر اعظم (ص) شد بی تابم کرد و قلم را بر کاغذ دواند و به غزل زیر منجر شد. بدان امید که مورد توجه آستان مبارک اش واقع شود.

.

قلم می گرید امشب با سرانگشتان لرزانم

از احوال دلم آگاه و من هم خوب می دانم

 .

که در جانش قیامت هاست از داغ جگر سوزی

که با بی تابی و اندوه  می ریزد به دامانم

 .

شبیه شاخه های در مسیر بادهای سرد

پریشانم…پریشانم…پریشانم…پریشانم

 .

و یا مثل پُلی بعد از هیاهوی زمین لرزه

به روی پایه های خاطرات خویش ویرانم

 .

دوباره دیو قصد خاتم پیغمبران کرده

دوباره شاهد اندوه در مُلک سلیمانم

 .

دوباره سنگ بر دندان…خداوندا…زبانم لال

دوباره آتش نمرود و ابراهیم قرآنم

 .

دوباره داستان خلقت و آموزش اسماء

دوباره شاهد طغیان عالمگیر شیطانم

 .

دوباره پشت دیوار و در خیبر خبرهایی است

و سرگردانی دروازه بر دستانِ دستانم

 .

بیا ای حضرت عیسا کلیم چشم های تو

بیاموزان پریدن را به جبرائیل چشمانم

 .

تو خورشید جهان تابی که انکار تو ممکن نیست

«نخ نوری بتابان» بر غریبی های انسانم

 .

کنار سطرهای تشنه تا نام تو را بردم

غزل جوشید و گل کرد از سرانگشتان لرزانم

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |