آرزو

بعید است این که ای همسایه ما را قال بگذاری

غریب و بی کس و تنها در این احوال بگذاری

.

دلم را این سبوی نازک از تشنگی سرشار

چگونه از دلت آمد که مالامال بگذاری

.

کنار هفت سین از عمق جانم آرزو کردم

که بر لب های من لبهات را امسال بگذاری

.

پری! من طوطی ام نطق من از نقل و نبات توست

روا می داری آیا باز ما را لال بگذاری؟

.

غروبم را کنار میز خالی از شکر خندت

و فنجان مرا در آرزوی فال بگذاری

.

بیا ای نازنین دیر است دیگر قهوه ات یخ کرد

سزاوار است ما را در دل جنجال بگذاری؟

.

من از نسل عقاب قله های رفته از یادم

نمی خواهد که از کاغذ برایم بال بگذاری

.

خمیرم را از آتش ساختند اما تو می خواهی

ذغالی جای چشمانم به دوشم شال بگذاری

.

به برق بوسه و گرمای دستان پخته می گردد

مبادا سیب باران خورده ات را کال بگذاری

 

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |