ایستگاه نهم درگاه

نهمین شماره فصل نامه درگاه منتشر شد

صاحب امتیاز، مدیر مسئول و سردبیر: عبدالرضا شهبازی؛ ویراستار: فریبا بسطامی؛ دبیر داستان: کرم‌رضا تاجمهر؛ دبیر بخش عربی: بهروز سپیدنامه؛ دبیر بخش انگلیسی: فریبا بسطامی؛ طراحی سرلوحه‌: سجاد همتی؛‏ صفحه آرا: اکبر حیدری ‏

‏ ‏ نهمین شماره فصل نامه ادبی درگاه تابستان ۹۳ با پرونده ای برای محمد اسدیان شاعر و پژوهش گر لرستانی منتشر ‏شد ‏.  ‏ یادداشت : کمتر حرف بزنیم و کمتر قضاوت بکنیم/ دکتر محمود سریع ‏القلم ‏ مقاله:‏ ‏ ‏ به ستوه آمدم از این شب تنگ/ شیرزاد بسطامی هفت گام در شعر دهه‌ی نود/ ابوالفضل پاشا ‏ بررسی و تحلیل درون‌مایه‌ و ساختار «ساقی‌نامه‌ی» مرشد بروجردی/ دکتر علی نوری/ احسان حیدری جمشیدی شعر:‏ احمدرضا احمدی، میثم ابراهیمی، کورس احمدی، سارا بهاروند، علی جهانگیری، سریا داودی حموله، فرانک رشیدی، ‏حمیدرضا شکارسری، سیدعلی صالحی، محمد قهرمان، لیلا کردبچه، الهام کریمی، زینب کریمی، فرهاد کریمی، عزیز ‏کلهر، حامد محقق، ابوالحسن مومنی، مرضیه نظامی، رسول یونان.‏ داستان:‏ توی این کمد هیچ چیز اندازه من نیست/ خاطره زارعی کلید/ نرگس سپه‏وند ‏ ‏ ترجمه:‏ داستان/ ذکریا تامر/ ترجمه/ سید مهدی حسینی نژاد شعر/ شیرکو بی‏کس/ ترجمه / صلاح ‏الدین قره‏تپه ‏ ‏ نقد کتاب:‏ شین‌ها زیر مِهِ رقیق مدرنیسم/ کرم‏رضا تاجمهر سمفونی‏ با شکوهِ شعر/ پرویز حسینی جهان کروی/ میرسلیم خدایگان یک آدم بیکار،کمی قند، و چای/ عبدالرضا فریدزاده کارنامه‎ی محمد اسدیان با آثاری از:‏ سیدمرتضی جزایری، بهرام سلاحورزی، عنایت سمیعی، محمدعلی شاکری‏یکتا، عمران صلاحی، اسحاق عیدی، باجلان ‏فرخی، منصور کیایی، محمدرضا محمودزاده و محمدرضا مدیحی.‏ تازه‌های نشر:‏ ‏ معرفی گزیده دیوان اشعار اسفندیار غضنفری امرایی/ چهار مجموعه شعر از هوشنگ رئوف

سید مهدی حسینی نژاد مترجم توانمند ادبیات عرب در این شماره داستان زیبایی از ذکریا تامر ترجمه کرده که ضمن آشنایی با تامر آن را تقدیمتان می کنیم

زکریا تامر

زکریا تامر، سال ۱۹۳۱ در شهر دمشق به دنیا آمد. در ۱۳سالگی به ناچار مدرسه را رها کرد. و به کارهایی چون آهنگری و کلید سازی روی آورد. نوشتن را از مجله «النقاد» سوریه آغاز کرد. سپس در سایر عرصه های فرهنگی به کارش ادامه داد. آغاز داستان نویسی او به سال ۱۹۵۸ بر می گردد اولین مجموعه اش «شیهه اسب سفید را در سال ۱۹۶۰» منتشر کرد.

اغلب داستان های او در فضای سور رئال و با زبانی ساده نوشته شده اند،طنز از مهم ترین عناصرآثار اوست. تامر علاوه بر داستان، مقالات انتقادی و در زمینه کودکان نیز کتاب های ارزشمندی از جمله «جوجه تیغی» و «۳۷ داستان برای کودکان» منتشر کرده است.

او سر دبیر مجلات مختلفی چون رافع،الموقف،اسامه در زمینه کودک ونوجوان و مجلاتی چون الدستور لندن، التضامن لندن، الناقد و… بوده است. داستان هایش به زبان های فرانسوی،روسی،انگلیسی،آلمانی،ایتالیایی،بلغاری،اسپانیایی و صربی ترجمه شده اند. از آثارش می توان به : شیهه ی اسب سفید، بهار در خاکستر، رعد، پلنگها در روز دهم، اف، به زودی می خندیم ، قوره، و… اشاره کرد.  از سال ۱۹۸۱ ساکن لندن است.

پلنگ ها در روز دهم

جنگل ها با پلنگ زندانی در قفس فاصله زیادی داشتند، اما پلنگ نمی توانست جنگل را به فراموشی بسپارد، باخشم و عصبانیت به مردانی چشم دوخت که دراطراف قفسش قرار گرفته بودند ، با خیالی آسوده و از روی کنجکاوی به آن نگاه می کردند،یکی از آنها با صدایی آرام ولحنی آمرانه گفت:« اگر واقعاً می خواهید حرفه مرا بیاموزید(حرفه ی رام کردن) باید همیشه به خاطر داشته باشید که شکم دشمنتان هدف اول شماست، به زودی می فهمید که این حرفه همزمان هم سخت و هم آسان. الان به این پلنگ نگاه کنید، این پلنگ پلنگی وحشی و بد عنق و تند خو است که به قدرت و آزاد بودنش می بالد، اما کم کم هم چون بچه ای آرام و مطیع می شود، حالا خوب توجه کنید به ماجرای آنکه غذا دارد وآنکه ندارد و درس بگیرید»

مردان پیشدستی کردند و به رام کننده گفتند با تمام وجود می خواهند حرفه رام کردن را بیاموزند، رام کننده با شادی لبخند زد، سپس با لحنی از سر تمسخر پرسید: «حال مهمان عزیز ما چه طوراست؟»

پلنگ گفت:«چیزی برایم آماده کن تا بخورم وقت غذا خوردن من فرا رسیده است».

رام کنند با تعجبی ساختگی گفت: « آیا تو به من دستور می دهی در حالی که زندانی من هستی؟تو چه پلنگ مضحکی هستی،باید بفهمی من تنها کسی هستم که این جا می تواند دستور صادر کند».

پلنگ گفت: «کسی به پلنگ ها دستور نمی دهد».

رام کننده گفت: « تو حالا دیگر پلنگ نیستی، تو در جنگل پلنگ هستی، الان توی قفس زندانی هستی، الان تو فقط برده ای هستی که دستوراتم را اجابت می کنی و هرچه بگویم را انجام می دهی».

پلنگ با غرور گفت: من بنده هیچ کس نمی شوم.

رام کننده گفت: تو مجبوری از من اطاعت کنی چون من هستم که به تو غذا می دهم.

پلنگ گفت: غذایت را نمی خواهم

رام کننده گفت: تا هر وقت دوست داری گرسنه بمان من هرگز تو را به انجام کاری که دوست نداری وادار نمی کنم رو به کارآموزانش گفت: خیلی زود خواهید دید که عزت نفس وسربلندی شکم گرسنه را سیر نمی کند.

پلنگ گرسنه شد، وقدرتش در روزهایی که مثل باد در تعقیب شکار می دوید را به یاد آورد.

در روز دوم رام کننده و کارآموزانش اطراف قفس را گرفتند، رام کننده گفت: آیا گرسنه نیستی؟ تو حتماً گرسنه هستی و گرسنگی نیز خیلی به تو فشار آورده است. بگو گرسنه هستی، به هر اندازه گوشت که بخواهی دست پیدا می کنی.

پلنگ سکوت کرد. رام کننده به او گفت: آنچه را می گویم انجام بده احمق نباش، اعتراف کن که گرسنه هستی فوراً سیر می شوی.

پلنگ گفت: من گرسنه هستم.

رام کننده خندید و به کارآموزانش گفت: او در دامی افتاد که هیچ راه گریزی از آن نیست. پلنگ دستوراتش را اجرا کرد و به مقدار زیادی گوشت دست یافت.

در روز سوم رام کننده به پلنگ گفت: اگر امروز می خواهی غذا بخوری آنچه را می گویم انجام بده.

پلنگ گفت: من از تو اطاعت نمی کنم.

رام کننده گفت: عجول نباش، خواسته ی من خیلی ساده است.

تو الان دور قفست بچرخ وقتی می گویم باایست باید باایستی.

پلنگ با خودش گفت: واقعاً خواسته ساده و مسخره ای است دلیلی ندارد لجبازی وسرسختی کنم و گرسنه بمانم

رام کننده با لحنی قاطع و آمرانه گفت: باایست. پلنگ فوراً خشکش زد، رام کننده با لحنی شاد گفت : آفرین

پلنگ شاد شد وبا اشتهای خاصی گوشت را خورد در حالی که رام کننده به کارآموزانش می گفت: تا چند روز دیگر یک پلنگ کارتونی می شود

روز چهارم پلنگ به رام کننده گفت: من گرسنه هستم از من بخواه باایستم.

رام کننده به کارآموزانش گفت: هان از این پس دستورات مرا دوست دارد.

سپس به پلنگ رو کرد و گفت: امروز اگر از میو میو گربه ها تقلید نکنی خبری از غذا نخواهد بود

پلنگ صدای گربه را تقلید کرد، رام کننده چهره در هم کشید و با اعتراض و نارضایتی گفت: تقلیدت ناشیانه است آیا نعره کشیدن را میو میو به حساب می آوری؟

پلنگ یک بار دیگر صدای گربه را تقلید کرد، اما رام کننده همچنان عبوس و ناراحت باقی ماند وبا تحقیر کردن پلنگ به او گفت:

ساکت شو تقلیدت هنوز درست نیست امروز را فرصت می دهم صدای گربه را تقلید کنی اگر نتوانستی خبری از غذا نخواهد بود.

رام کننده آرام آرام از قفس چند قدم فاصله گرفت، کارآموزانش نیز پشت سرش به راه افتادند در حالی که با لبخندهایی بر لب با یکدیگر پچ پچ می کردند، پلنگ با درماندگی جنگل ها را صدا زد، اما جنگل ها در دوردست بودند.

روز پنجم رام کننده به پلنگ گفت: آماده شو اگر به خوبی صدای گربه ها را تقلید کردی قطعه ی بزرگی از گوشت در انتظار توست

پلنگ میو میو کرد، رام کننده برایش کف زد وبا ذوق زدگی گفت: خیلی خوب ،خیلی عالی تو چون گربه ای در ماه شباط میو میو می کنی.

و قطعه ی بزرگی از گوشت را برایش انداخت

در روز ششم وقتی رام کننده به پلنگ نزدیک شد پلنگ بلافاصله شروع کرد به میو میو کردن ، اما رام کننده با ناراحتی و قیافه ای عبوس ایستاد. پلنگ گفت: من میو میو کردم.

رام کننده گفت: صدای خر در بیاور

پلنگ با ناراحتی گفت: من ، پلنگ، که مایه ی وحشت همه ی حیوانات جنگل هستم، از صدای خر تقلید کنم؟ من می میرم ولی آنچه را که از من می خواهی انجام نمی دهم

رام کننده بدون این که حرفی بزند از قفس پلنگ فاصله گرفت

در روز هفتم، رام کننده نزدیک قفس پلنگ رفت با چهره ای گشاده و با آرامش به پلنگ گفت: آیا نمی خواهی غذا بخوری؟

پلنگ گفت: می خواهم گوشت بخورم

رام کننده گفت: گوشتی که می خواهی بخوری خرج دارد، چون خر عرعر کن، به غذا دست خواهی یافت.

پلنگ تلاش کرد جنگل ها را به یاد آورد، با ناکامی و ناراحتی سعی کرد چون خر عرعر کند.

رام کننده گفت در عرعرکردنت موفق نبودی اما من از سر دلسوزی تکه گوشتی را به تو می دهم.

در روز هشتم رام کننده به پلنگ گفت: به زودی برایت یک سخنرانی را ایراد می کنم وقتی که سخنرانی ام تمام می شود به نشانه این که آن را پسندیده ای کف بزن.

رام کننده شروع کرد به سخنرانی ،گفت: ای شهروندان قبلاً در مناسبتهای مختلفی موضع گیری های خودمان را درباره ی موضوعات مختلف اعلام کردیم، واین موضع گیری های قاطعانه هرگز تغییر نخواهند یافت دشمن هر اندازه که می خواهد قوی باشد ما با ایمان پیروز می شویم.

پلنگ گفت: نفهمیدم چه گفتی.

رام کننده گفت: تو باید من هرچه می گویم را بپسندی و برایم کف بزنی

پلنگ گفت: مرا ببخش من بی سواد و درس نخوانده هستم کلام شما فوق العاده است و همان گونه که دستور می دهی کف می زنم. پلنگ کف زد.

رام کننده گفت: من از دو رویی و انسان های منافق و دو رو خوشم نمی آید امروز مجازات دو رویی تو محروم شدن از غذااست.

در روز نهم رام کننده آمد در حالی که بسته ای علف خشک در دستش بود آن را برای پلنگ انداخت وگفت:

بخور

پلنگ گفت: این چیست؟ من از طبقه گوشتخواران هستم

رام کننده گفت از امروز به بعد چیزی جز علف نمی خوری.

وقتی گرسنگی پلنگ تشدید شد سعی کرد چیزی از علف ها بخورد، طعم علفها او را ناراحت کرد و با ناراحتی رفت اما دوباره به سوی علف ها آمد وکم کم به علف خوردن عادت کرد.

و در روز دهم، رام کننده و کارآموزان و پلنگ وقفس از نظرها پنهان گشتند

پس پلنگ شهروند شد و قفس شهر.

یک نظر لـ “ایستگاه نهم درگاه”

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |