تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

.

حرف آن چنان زدی که دلم را کباب کرد

شب را به روی ثانیه هایم خراب کرد

.

باور نمی کنم که پس از ۲۰ سال از آن

دردی که ذره ذره دلم را مذاب کرد

.

او آمد و به نرمی ۷۱ بهار

در سینه ی گرفته ی من دق باب کرد

.

می خواستم مشابه «استاد شهریار»

که با گلایه یار خودش را جواب کرد

.

با تلخی سکوت جوابش دهم ولی

عشق آمد و دوباره دلم را مجاب کرد

.

عقلم نهیب زد که : فراموش کرده ای

که او چگونه زندگی ات را خراب کرد؟

.

او آن کسی است آن که میان تو و رقیب

او را بدون هیچ مجال انتخاب کرد

.

او آن کسی است آن که به سودای آن طرف

مانند هر غریبه حساب و کتاب کرد

.

گیسو به بادهای جهان داد و بعد از آن

روز تو را شبیه شب اضطراب کرد

.

یادت مگر نمانده که در پاسخ «بلی»

مثل نسیم صبح چگونه شتاب کرد؟

.

یادت مگر نمانده که چشمت چگونه از

داغ فراق ناله شد و ترک خواب کرد

.

مانند رعد و برق درخت دل تو را

لبریز از شراره پر از پیچ و تاب کرد

.

گفتم به عقل: حرف تو حجت ولی دل است

باید عمل به گفته ی آن مستطاب کرد

.

عقلم نهیب زد و مرا طعنه ها زد و

بی فکر … بی ملاحظه … مجنون… خطاب کرد

.

گفتم: سلام

گفت: خدا حافظ ای عزیز

باید که از مراوده ها اجتناب کرد

.

عقل آمد و به سرزنشم نیشتر کشید

تردید در مبانی آن عشق ناب کرد

.

ماندم چرا سلام؟ چرا باز هم وداع؟

ماندم چرا دوباره مرا انتخاب کرد؟

.

ماندم چرا؟

چرا؟

چرا؟

بازهم چرا؟

از راه نارسیده و پا در رکاب کرد؟

.

ماندم چرا، خدای من از آن همه دعا

کهنه ترین دعای مرا مستجاب کرد؟

.

«یک قصه بیش نیست غم عشق» پس کنون

از کی؟ چگونه؟ با چه زبانی عتاب کرد؟

.

* تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت (محمد علی بهمنی)

* زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد      (محمد علی بهمنی)

* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب     کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است (حافظ)

.این نیز

۳۸ نظرات لـ “تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت”

  1. ممنى و دخترش می‌گه:

    بسیار زیبا از مرحوم احمد شاملو:
    سر بر شانه خدا بگذار تا قصه عشق را چنان زیبا بخواند
    که نه از دوزخ بترسی و نه از بهشت
    به رقص درآیی
    قصه عشق ، انسان بودن ماست
    اگر کسی احساست را نفهمید مهم نیست
    سرت را بالا بگیر ولبخند بزن
    فهمیدن احســاس
    کار هر آدمی نیست

  2. محمدی می‌گه:

    چه زجر عظیمی است که درد و در مانت یکی باشد
    چه قصه ى تلخی است که از جفای کسی به خودش شکایت ببری…!
    اما “دل” که منطق نمیداند که اگر میدانست دیگر “دل”نبود!
    حال عقل هرچه می خواهد نهیب بزند،
    دلیل بیاورد
    مانع شود
    دل را به سخره بگیرد…
    اما باز هم “دل”کار خودش را میکند.
    میداند اشتباه است و دل به دل این اشتباه میدهد.
    وباز هم میرسیم به اینکه:
    “کار دل است! دلیل و منطق نمی شناسد…”

  3. محمدی می‌گه:

    بسیار عالی و پر از بروز عواطف و احساسات!مزه ى تلخ این عشق و نامهربانی این معشوق جفاکار بخوبی حس میشود.
    خیلی شبیه شعرای استاد محمدعلی بهمنی بود استاد,تو نظر قبلی تمام چیزی رو که از خوندن شعرتون به ذهنم رسید و لمسش کردم رو گفتم.
    درود به شما

  4. دوست می‌گه:

    به خدا عشق، به رسوا شدنش می ارزد

  5. دوست می‌گه:

    دست عشق از دامن دل دور باد!

    می‌توان آیا به دل دستور داد؟

    می‌توان آیا به دریا حکم کرد

    که دلت را یادی از ساحل مباد؟

    موج را آیا توان فرمود: ایست!

    باد را فرمود: باید ایستاد؟

    آنکه دستور زبان عشق را

    بی‌گزاره در نهاد ما نهاد

    خوب می‌دانست تیغ تیز را

    در کف مستی نمی‌بایست داد

    قیصر امین پور

  6. فاطی ما می‌گه:

    لذت بردم

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |