انسانم آرزوست

 

بخیه

.

.

.

.

.

.

.

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

بوی الکل… بوی سوزن…بوی دارو…بوی خون

چک

چک

گنگ سرم های سفید واژگون

.

تخت های سرد و خالی … ملحفه های سفید

ویلچرهای نشسته روبروی بانک خون

.

می کشد بر روی موزاییک طی را پیرمرد

آن طرف تر کودکی خوابیده پای  یک ستون

.

پا برهنه می دود بی روسری با اضطراب

گاه گاهی می زند آهی به طاق آبگون

.

مادری از فقر می نالد ولی مردی تمیز

می دهد چندین تراول را بدون چند و چون

.

خسته ام از تخت سرد و… بوی دارو… بوی درد

خسته ام از زندگی از روز اول تا کنون

*هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد (سعدی)

نظر خود را ثبت کنيد.


در صورتی که پیام خصوصی است در نظر خود بنویسید


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |