بایگانی برای مهر, ۱۳۹۰

پنج رباعی

جمعه, ۸ مهر, ۱۳۹۰

(۱)

آهسته و ریز ریز باران عزیز

بر غربت من بریز باران عزیز

آن حلقه که عاشقانه در دستش بود

جا مانده به روی میز باران عزیز

(۲)

این قهوه ی تلخ را به هم خواهم زد

از روز وداع با تو دم خواهم زد

تا پی نبری به گریه ام در باران

بی چتر کنار تو قدم خواهم زد

(۳)

از خالی لحظه ها لبالب هستم

جوشانده ی صد هزار مذهب هستم

در شهر شما چراغ عشقم گم شد

من قصه ای از هزار و یک شب هستم

(۴)

هر بار که آمدی شکستم دادی

آیینه به دست خود پرستم دادی

 پیرانه سر آبروی خود را بردم

ای عشق دوباره کار دستم دادی

(۵)

سرتاسر زندگانیم ناکامی است

این قطب نما به سمت بی فرجامی است

مجموعه ی شعرهای نا گفته ی من

دفترچه ی خاطرات یک اعدامی است

کمی کوتاه تر ازآه

پنج شنبه, ۲۴ شهریور, ۱۳۹۰

 

 

قصائد قصیره من الشاعر الایرانی :

نصرت الله مسعودی

تعریب: بهروز سبیدنامه

چند شعر کوتاه از :    نصرت الله مسعودی

برگردان به عربی :     بهروز سپیدنامه

   

قلیلاً  أقل من الآه           

کمی کوتاه تر ازآه  

      (۱)                                                          (۱)

اُسافر فی اللیل

مع الدموع  التی

تلد میّته

بلا ومیض القمر و النجوم

انکِ مفقوده فی العناوین التی لن تُکتب

-من الایام-

لِحدِ  ما

تبکینکِ الی الفجر  

الأرصفه اللیلیه

نَمُرُّ متَخَبطین

و نعلم من أول کرمه

بأن العالم

خالیاً  مِن ومیض الکؤوس

در شب سفرمی کنم

با اشک هایی که بی نورماه وُستاره

مرده زاده می شوند.

تو آنقدر در آدرس ِنا نوشته­ی روزها گم شده ای

که پیاده روهای پس از نیمه شب

تا صبح گریه­ات می کنند.

کورمال می گذریم و از اولین تاک دانسته ایم

که جهان هرگز

برق پیاله­ای درآستین نداشته­است


 
(بیشتر…)

دیدمش خندان…

پنج شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۰

دیدمش خندان، تو گویی عشق در رگهاش بود

مستی مرد افکنی در خنده ی زیباش بود

 

ظاهراً آرام بودم پیش او ، اما خدا

خوب می داند که دل بی تاب و خاطر خواش بود

 

چشم  او وقتی که می لغزید روی چشم من

لحظه ای که دل اسیر آبی دریاش بود

 

سینه سرشار از غمی مبهم تر از سرگشتگی

دیده مالامال حسرت…ای دریغ…ای کاش بود

 

بین ما یک صندلی، نه… راه دوری از حیا

 راه دوری تا بلندی های نا پیداش بود

 

(دوستت دارم عزیزم…) جمله در بغضم شکست

لحظه ی دیدار بغض کهنه آش و لاش بود

 

گوش هایم کر، زبانم لال و پلکم منجمد

چشم هایم محو ماهِ صورت زیباش بود

به من گفتند…

پنج شنبه, ۱۰ شهریور, ۱۳۹۰

به من گفتند: عشق آرام تر از خواب می آید

ولی با چشم خود دیدم که چون سیلاب می آید

به قول حضرت حافظ اگر راهش ببندی باز

شبیه شبروان بی اذن و دق الباب می آید

و مثل زلزله یا شعر یا هر چیز غافلگیر

همیشه بر خلاف رمل و اسطرلاب می آید

دلم خوش بود آزادم ولی با چشم خود دیدم

برای ماهی ام با تور و با قلاب می آید

عصایی کو که برخیزم از آوار دلم زیرا

صدای گام های نازک ارباب می آید

ولی نه، این صدای باد یا آهنگ دلتنگی است

که دنبال شما از کوچه ی مهتاب می آید

کجای این قلمرو هستی ای بانوی بی عنوان؟

که سمت بی نشانی هات دل بی تاب می آید

شب و توفان و دریا، گوش کن از عمق تاریکی

صدای دور و نزدیک «مرا دریاب…» می آید

«مرا دریاب زیرا من به چشمت سخت محتاجم»

پی نوشت:

۱) گفتم که بر خیالش راه نظر ببندم

گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید

۲)  نزار القبانی:

فحبیبه قلبک یا ولدی

لیس لها ارض او وطن او عنوان

ما اصعب ان تهوی امره یا ولدی

لیس لها عنوان

پسرم
محبوب تو

نه وطنی دارد، نه زمینی، ‌نه نشانی

وه چه دشوار است عشق تو به زنی که او را

نام و نشانی نیست

۳) شب تاریک و بیم موج و…


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |