بایگانی برای مرداد, ۱۳۹۱

«گندم راه» منتشر شد

دوشنبه, ۹ مرداد, ۱۳۹۱

اولین مجموعه ی شعر علیرضا نوری با عنوان «گندم راه» توسط انتشارات شاملو و با حمایت حوزه ی هنری استان ایلام در شمارگان ۱۰۰۰جلد  ودر ۸۷ صفحه منتشر شد.

این مجموعه شامل  ۴۸ شعر سپید کوتاه از علیرضا نوری شاعر و منتقد ایلامی است که توانسته است در بین نسل جوان شعر ایلام به خوبی توانمندی های خود را به منصه ی ظهور برساند. «گندم راه» به عنوان اولین مجموعه ی شعر نوری، اثری قابل تأمل در کارنامه ی ادبی او به شمار می رود . وی از جمله شاعرانی است که فارغ از شتاب های رایج در انتشار کتاب، مسیر مورد نظر خویش را آهسته و پیوسته طی می کند. حضور مستمر نوری در جلسات نقد و بررسی شعر و تعهد در معرفی و نقد آثار ساعران هم استانی و هم میهنش حاکی از التزام او به رسالت شاعری است. از  علیرضا نوری در آینده بیشتر خواهیم شنید. با هم دو شعر از مجموعه ی ارزشمند «گندم راه » را مرور می کنیم:

خاموش کن

 خسته ام

جتی بیشتر از این که

شهر را از تنم بیرون بیآورم

چای سرد را بردارم

و کشاکش نگاه من     نگاه تو را

از روی اوپن بردارم…

این روزها هر چه از مسیرهای نزدیک بر می گردم

دیرتر می رسم

آنقدر دیر که سهمم از چشم هایت

اغتماد به خوابیدن است…

چراغ را خاموش کن!

من فقط می توانم

خنده ای را که سر کار می برم،  برگردانم

هیزم شکن

 فکر کردن به تو

آتشی است در یک روز بارانی…

به تو فکر می کنم

واز کوچه هایی که عادت کرده اند از کنار خانه بگذرند

بدم می آید

از این که هر روز با لب های زنی بخندی

و خوشحال باشم که خودت را کنار پنجره نمی شناسی…

به تو فکر می کنم

فکر کردن به تو

هیزم شکنی است

… که یک روز جنگل را با خودش خواهد برد

تاج خاری است بر سرم…

پنج شنبه, ۲۹ تیر, ۱۳۹۱

زندگی قصه‌ای است سر در گم زندگی بختکی است طولانی

راه امروز و راه فرداها گم شده در مدار حیرانی

.

تاج خاری است بر سرم اندوه دست هایم به زخم آغشته است

سرنوشتم صلیب تنهایی است روی تل های نابسامانی

.

باز هم پنجه‌های خون‌آلود جامه‌ام را دریده می‌خواهند

چشم های پدر نخواهد دید بعد از این جز شب پریشانی

.

ای نفس های آخر فانوس ای دل ای زورق به گِل مانده

آسمان کدام اقیانوس در نگاه شماست زندانی؟

.

ریشه‌ام را ز خاک ها برکن این گَوَن ذوق آسمان دارد

ای نسیم ای مسافر تنها قاصد روزهای بارانی

.

در کران های بی کران چندی است خط پرواز را نمی‌بینم

چشم هایم ز پای افتاده است یا افق می‌رود به ویرانی؟

.

ای پرستوی آشیان بر دوش بال در بال آسمان تا کی؟

گویی از یاد برده است ایام نوبت ما ز کاسه گردانی

.

چون سمندر ز آتش سوگند بارها جان خود بدر کردم

آتش تازه را چه سازم من در نیستان بیت پایانی

انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است

شنبه, ۲۴ تیر, ۱۳۹۱

دومین مجموعه ی شعر سامان بختیاری با عنوان «انگشتی که تا قعر این قصه تلخ است» بهار ۱۳۹۱ توسط انتشارات داستان سرا و در شمارگان ۱۰۰۰ جلد چاپ شد. این مجموعه شامل ۳۱ شعر سپید است که به بردیا، برنا و شاعرانگی مادرشان تقدیم شده است. سامان بحتیاری از شاعران خوش آتیه ی استان ایلام است که به خوبی توانسته است مسیر خود را در عرصه ی شعر پیدا کند. از سامان پیشتر از این شاهد چاپ مجموعه ی شعر «زنگ آخر جهان » بودیم. بختیاری شعر را در قالب های کلاسیک و غیر کلاسیک به خوبی می شناسد. آثار منتشر شده از او گواه روشنی بر این مدعاست.

 پنجشنبه ۲۲ تیرماه در سالن اجتماعات حوزه ی هنری استان ایلام  از این مجموعه ی وزین  رونمایی به عمل آمد. در این مراسم دو تن از شاعران خوب استان و کشور، آقایان حبیب الله بخشوده  و جلیل صفربیگی مطالبی عنوان نمودند. برای سامان بختیاری روزهای خوبی آرزومندیم. با هم سه شعر کوتاه از او مرور می کنیم:

شعر می میرد!

سپرده ام خودکار بیاورند تا کلمات را بخوابانم

نبض این سطر را ببندم به نوسان جوهر

بعد ساده بگویم:

می بینید، زندگی در یک سطر هم شدنی ست

دیر وقتی ست جا مانده ام از کاغذ و هرچه کلمه می پوشم باز سردم است

به پسرانم سپرده ام

شب ها که به خانه می آیند

آهسته تر گریه کنند

تا شعر آسوده تر بمیرد.

 جایی اندک

یک وجب خاک

یک وجب خانه

یک وجب جغرافیای مشخّص

در این یک وجب جا چقدر جا برای دوست داشتنت بسیار اندک است

 ماهیگیر

ماهی ها از رودخانه برگشتند

با قلابی بر دوش و

ماهیگیری در آغوش

 

 

 

سلام ای ماه…

پنج شنبه, ۱۵ تیر, ۱۳۹۱

سلام ای ماه مهجور زمستانهای ابرآلود!

چرا دیگر نمی‌تابد سرودت از محاق رود؟

.

مگر روح اساطیر کهن باران بباراند

به روی سرزمین های اسیر حلقه‌های دود

.

به روی بام ها آیینه‌ها گرم تماشایند

افق های تباهی را برآ ای طلعت موعود

.

نفیر کوزه‌های تشنه ی اعصار می‌گوید:

که عشق – این ماه سرگردان- زمانی این حوالی بود

.

تو را با خوشه ی پروین همیشه جستجو کردم

از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود

.

دلم را این پرستوی غریب آشیان بر دوش

بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود

.

الا ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود!

تو را تا کهکشان زخم موزونی دگر بدرود


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |