بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۱

لولاک لما خلقت الافلاک

سه شنبه, ۲۸ شهریور, ۱۳۹۱

غزلی دیگر تقدیم به ساحت مطهر پیامبر اعظم (ص)، آفتابی که انکارش ممکن نیست

 

پنجره ی دیدار

آن که حتی به جمادی نرسید آزارش

طعمه ی سنگ شده پنجره ی دیدارش

.

شیشه ی عطر نبی را به لجاجت نزنید

که جهان پُر شود از رایحه ی سرشارش

.

آفتابی است به زیبایی اقرار وجود

چه شگفت است از این شب پره ها انکارش!

.

کهکشانی است به سمت ابدیت جاری

گر چه شب تا به ثریا بکشد دیوارش

 .

روی او آینه در آینه با حضرت دوست

و چه زیباست  در این آینه ها تکرارش

.

کوچه باغی است پُر از عطر گُل نرگس و یاس

رازقی های شکوفا شده در گفتارش

.

حافظ از ظلم گرانی که روا شد به رسول

ریخت در تُنگ غزل دیده ی آتشبارش:

.

«جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش»

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

جمعه, ۲۴ شهریور, ۱۳۹۱

از دوستان عزیزی که از آنان برای خواندن ترجمه هایم دعوت کردم پوزش می طلبم که پست قبلی را نیامده تغییر دادم. راستش را بخواهید اهانتی که به ساحت مقدس پیامبر اعظم (ص) شد بی تابم کرد و قلم را بر کاغذ دواند و به غزل زیر منجر شد. بدان امید که مورد توجه آستان مبارک اش واقع شود.

.

قلم می گرید امشب با سرانگشتان لرزانم

از احوال دلم آگاه و من هم خوب می دانم

 .

که در جانش قیامت هاست از داغ جگر سوزی

که با بی تابی و اندوه  می ریزد به دامانم

 .

شبیه شاخه های در مسیر بادهای سرد

پریشانم…پریشانم…پریشانم…پریشانم

 .

و یا مثل پُلی بعد از هیاهوی زمین لرزه

به روی پایه های خاطرات خویش ویرانم

 .

دوباره دیو قصد خاتم پیغمبران کرده

دوباره شاهد اندوه در مُلک سلیمانم

 .

دوباره سنگ بر دندان…خداوندا…زبانم لال

دوباره آتش نمرود و ابراهیم قرآنم

 .

دوباره داستان خلقت و آموزش اسماء

دوباره شاهد طغیان عالمگیر شیطانم

 .

دوباره پشت دیوار و در خیبر خبرهایی است

و سرگردانی دروازه بر دستانِ دستانم

 .

بیا ای حضرت عیسا کلیم چشم های تو

بیاموزان پریدن را به جبرائیل چشمانم

 .

تو خورشید جهان تابی که انکار تو ممکن نیست

«نخ نوری بتابان» بر غریبی های انسانم

 .

کنار سطرهای تشنه تا نام تو را بردم

غزل جوشید و گل کرد از سرانگشتان لرزانم

برگردان چند شعر از احمد مطر

دوشنبه, ۲۰ شهریور, ۱۳۹۱

از دیوان پلاکاردها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

«سگ جناب حاکم»

امروز

سگ جناب حاکم

مرا گاز گرفت و مرد

«اعدام»

حکم من بود

هنگام

که علت مرگ

مسمومیت اعلام شد.

 .

.

 «کابوس»

کابوس

در برابرم

– از خواب برخیز

– بیدارم

– پس این که می بینی کابوس نیست

                             چهره ی حاکم شهر است!

 .

.

 «خلقت»

در زمین

تنها:

انسان

و آمریکا!

 .

.

«ساعت»

دایره ای تنگ

و محکومی گریزان

از پس و پیش اش

دو خبرچین

 دوان

این است: زمان

 .

.

 «در»

در میانه ی بیابان

دری

به سمت خالی باز بود

در چارچوبی از هوا

بی که بنایی باشد

– مقصودت از باز بودن چیست

 ای کودن؟!

– می دانم که توفیری ندارد

اما

بیزارم از بسته بودن

 .

.

  در انتظار گودو (آزادی)

بر پنکه ی سقفی

دختری همراه من

آویزان

بر زخم هایش

چاقوها

بر ضجه هایش

ددمنشی ها

می گریستند

گریان

او را در آغوش کشیدم و گفتم:

– ناله مکن

هر قدر که سختی به درازا کشد

عاقبت آزادی، ما را در بر خواهد گرفت

خر خر کنان در دم آخر گفت:

افسوس… افسوس

که آزادی

خود منم

* در انتظار گودو یکی از نمایش‌نامه‌های نوشته شده توسط ساموئل بکت است. این کتاب یکی از آثار مشهور ادبی جهان است

 .

.

 «پروردگارمان فرمود»

که زمین

میراث پرهیزگاران است

پرهیز کردیم و نیکو کاری

اما

کسانی که در پلشتی ها غلت می زدند

میراثمان را به تاراج بردند

و چیزی از آن  نگذاشتند

جز: بازداشتگاه ها

 .

.

 «در برابر حصارها»

تنها دو راه

برای شاعر آزادیخواه

هست

وقتی

که با دیوارهای سکوت مواجه می شود

تنها دوراه

مردن

یا غزل خدا حافظی را خواندن

.

.

«اقتباس»

از دید

پنهان نمی شود

همواره شب هایش را

در بارانی ام طی می کند

در بارانی ام

و پیوسته

در آغوش می کشد دلم را در تاریکی

تا خاموش نشود

این خورشید

  .

.

«راه و روش»

وقتی که شب می آید از راه

مادر بزرگم

افسانه می خواند برایم تا بخوابم

او عاشق راه و روش های نظام است

 کلب الوالی

کلب والینا المعظم

عظنی الیوم ومات

فدعانی حارس الأمن لأعدم

عندما اثبت تقریر الوفاه

ا ن کلب السید الوالی تسمم

.

.

کابـوس

الکابوس أمامی قائم.

 قمْ من نومکَ

لست بنائم.

 لیس، إذن، کابوساً هذا

بل أنت ترى وجه الحاکم !

.

.

خلـق

فی الأرضِ

 مخلوقـانْ:

إنسٌ ..

وَأمْریکانْ !

.

.

الـسـاعــه

دائِـرهٌ ضَیِّقَـهٌ،

وهـارِبٌ مُـدانْ

أمامَـهُ وَخلْفَـهُ یرکضُ مُخبِرانْ .

هـذا هُـوَ الزّمـانْ !

.

.

الـبـاب

بابٌ فی وَسَـطِ الصّحــراءْ

مَفتـوحٌ لِفضـاءٍ مُطلَـقْ .

لیسَ هُنالِکَ أیُّ بِنــاءْ

کُـلُّ مُحیـطِ البابِ هَـواءْ .

– مالکَ مفتــوحاً یا أحمَـقْ ؟!

– أعـرِفُ أنَّ الأمـرَ سَـوَاءْ

لکـنّی ..

أکـرهُ أنْ أُغلَــقْ !

.

.

فی انتظار غودو ( الحریه )

کانتْ مَعی صَبیَّهْ

مربوطهً مثلی

على مِروحهٍ سَقفیَّهْ .

جِراحُها

تبکی السَّکاکینُ لَها ..

و َنوْحُها

تَرثی لهُ الوَحشیَّه !

حَضنتُها بأ د مُعی .

قلتُ لها : لا تَجزعی .

مهما استَطالَ قَهرنُا ..

لا بُدَّ أنْ تُدرِکَنا الحُرَّیهْ .

تَطَلَّعتَ إلیَّ ،

ثمَّ حَشْر َجَتْ حَشْرَجَهَ المَنِیَّهْ :

وا أ َسَفا یا سَیِّدی

إنِّی أَنَا الحُریَّهْ !! 

.

.

ربنا قال

بأن الارض میراث التقاه

فاتقینا و عملنا الصالحات

و الذین انغمسوا فی الموبقات

سرقوا میراثنا منا

و لم یبقوا منه

سوی المعتقلات

.

.

أمام الأسوار

 احتمالان أمام الشاعر الحر
إذا واجه أسوار السکوت.
احتمالان:
فأما أن یموت
أو یموت!

.

.

اقتباس
إنّهـا لا تختفـی.
إنهـا تقضی اللیالـی، دائماً،
فی مِعطَفـی .
دائمـاً تحضُـنُ، فی الظُلْمـهِ، قلبی
هـذهِ الشّمسُ ..
لکی لا تنطَفـئ !

.

.

أُسلــوب
کُلَّمـا حَـلَّ الظّـلامْ
جَـدّتی تَروی الأسـاطیـرَ لنَـا
حتّى نَنـامْ .
جَدَّتـی مُعجَبَـهٌ جِـدّاً
بأسلــوبِ النّظـام



| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |