بایگانی برای شهریور, ۱۳۹۴

از سفر برگشتگان (۵)

دوشنبه, ۲۳ شهریور, ۱۳۹۴

لطفعلی2حمید..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

(۱)

نگاهت چشمه، نامت جاری رود

که صحرای جهان را سبز پیمود

.

تو سنگین تر ز بغضم رفتی اما

چرا اینقدر تابوتت سبک بود

.

.

(۲)

به اندوهت دلم را داغ کردی

به مرگ زندگی مشتاق کردی

.

شبیه استخوانهایت که برگشت

دلم را در کفن قنداق کردی

.

.

(۳)

میان دستهای ناتوانش

گرفته عکس سرباز جوانش

.

برایش مانده زآن لبخند شیرین

پلاکی، تکه های استخوانش

 

از سفر برگشتگان( ۴)

یکشنبه, ۲۲ شهریور, ۱۳۹۴

شهیدان 1استقبال1.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بر بال ملایک

دلیرم با لباس جبهه رفت و رو سپید آمد

نمی دانی که در جانم چه غوغایی پدید آمد

.

دوباره عطر جبهه در فضای شهر پیچیده است

که بر بال ملایک کاروانی از شهید آمد

.

سماعی تازه برپا شد که از دشت فنا اینک

«جنید» عشق همراه جناب «بوسعید» آمد

.

دمیده عطر پیراهن ز خاک سرخ کردستان

به سوی کلبه ی احزان نسیمی از امید آمد

.

به روی دفتر کاهی نوشته چشم غمگینم

که آن مرد جوان در زیر بارانی شدید آمد

.

تو خیر مطلقی اما زنان شهر می مویند:

همان که از جوانی های خود خیری ندید آمد

.

فضای شهر سرشار از غم و دلتنگی و شادی

که نام «لطفعلی» همراه با نام «حمید» آمد

.

 

 

 

از سفر برگشتگان (۳)

سه شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۴

به شهید حمید زرگوشی

زمان داغ دوری سر رسیده است

نگاه شهر سرشار از امید است

.

یکی از دور می آید، عزیزان

حمید است او ….حمید است او…حمید است

 

.

به شهید لطفعلی مراد حاصلی

نگاهت آشنای فرودین شد

غرور دائم این سرزمین شد

.

سرانجام ای دلیر مهربانم

مرادت حاصل از مرگی چنین شد

.

.images

 

6IMG-20150903-WA0018.

.

2

از سفر برگشتگان (۲)

سه شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۴

به برادران شهیدم: حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی

 عطر حضور

باد عطر دوستان مهربان آورده است

یک بغل از بوی جوی مولیان آورده است

.

خاک کردستان امانتدار خوبی بود لیک

ما به او گل داده بودیم… استخوان آورده است

.

باغی از باران به او دادیم اما ای دریغ

برگهایی خشک از آن سرو جوان آورده است

.

تا ابد سروید یاران، عذر می خواهم که غم

در حریم سبزتان حرف از خزان آورده است

.

با گذشت سی بهار امروز می بینم که خاک

راز پنهان شما را بر زبان آورده است

.

این که باران می زند بر خشکسالی ها؛ یقین

آسمان حرف شما را در میان آورده است

.

آمدید اما نمی دانید داغ هجرتان

طی این مدت چها بر جانمان آورده است

.

اشکهایی تلخ تر از لحظه های انتظار

دردهایی خارج از شرح و بیان آورده است

.

آه مادر نیستی این لحظه تا بیینی که باد

روی دوش اش هودجی از ارغوان آورده است

.

شهر اینک در مسیر از سفر برگشتگان

دیده ای شاد و نگاهی خونچکان آورده است

.

1.

.IMG-20150903-WA0015

Scanned at 04.09.2015 12-55

از سفر برگشتگان (۱)

سه شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۴

خبر: پیکر مطهر دانشجویان شهید حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی پس از ۲۹ سال به میهن بازگشت

تمام طول دوره ی دبیرستان همکلاسم بود . دبیرستان شریعتی مهران را می گویم. نسیم لبخندش در فضای کلاس می پیچید . همه حمید را دوست داشتند چون واقعا دوست داشتنی بود. سال ۱۳۶۴ با هم در رشته ی علوم اجتماعی تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی کرمانشاه پذیرفته شدیم تا انبوه خاطرات شیرین اش احساس تنهایی ام را صد چندان نماید.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی مرا با لطفعلی مراد حاصلی نیز آشنا کرد. جوانی که ایمان در چهره اش موج می زند. به همان اندازه که حمید جنب و جوش داشت، لطفعلی ساکت و آرام بود. راستی علیرضا حقیقی هم مسئول شبانه روزیمان بود. الله اکبر از علیرضا؛ «تعرف فی وجوههم نظره النعیم». چقدر مهربان و بزرگ منش بود. او هم مثل حمید و لطفعلی سال ها در بی خبری زیست. الان هم از او خبر دقیقی ندارم.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی یادآورد زمانی است که دوست مشترک من و حمید یعنی شهید رحیم ملکی به ما سرزد. در حیاط مرکز با بچه ها والیبال بازی کرد . بازیکن قابلی بود. رحیم هم در شعله های تانک جاودانه شد. با نام رحیم ، نام هایی مثل محمد حسین رادمنش نیز در نظرم مجسم می شود . محمد حسین هم همکلاسی دوران دبیرستانم بود او هم پرنده شد.

رحمت الله شریفی، همرزم حمید و همکلاسی مان در مرکز هم امروز در بینمان نیست. او پارسال بر اثر تصادف با همسر بزرگوارش جان به جان آفرین تسلیم کردند. رحمت خیلی منتظر حمید و لطفعلی ماند.

امروز بعد از گذشت سه دهه، خبر آوردند که برادران شهیدم، حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی دوباره به میهن باز خواهند گشت. چند ماه پیش مجتبی خبرهایی به من داده بود. مجتبی قنبری همکلاسی دوران تربیت معلم ماست. او در جریان عملیات والفجر۹ در منطقه سلیمانیه ( ۶۵/۱/۸) پنج سال اسارت و استقامت را تجربه نمود. او همرزم حمید و لطفعلی بود. مجتبی با گروه تفحص همراه شده بود و نشانی دقیق محل شهادت حمید و لطفعلی را به آن ها نشان داده بود.

با شنیدن خبر بازگشت حمید و لطفعلی، اوضاعم به هم ریخته. هم شادم و هم اندوهگین . دقیقاً مثل اشک؛ که ترکیبی از آب و آتش است. مثل دلتنگی، مثل خودم…

کوله باری از بهار

بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار

از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار

 .

آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی

زورق اندوه را بر شانه های بی قرار

 .

آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل

تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار

 .

پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان

می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار

رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق

آخرین پیغام را بر بال موج انفجار

 .

چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من

بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار

 .

در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام

آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار

 .

آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم

بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار

 .

با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه

می گدازد دیده را همنای شمع روزگار

 .

مادری با دستمال اشکهای سوخته

از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار

 .

سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ

قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار

 .

ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !

دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار

 .

آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !

بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار

3.

.

.

.

.

.

 

IMG-20150903-WA00134.

.

IMG-20150903-WA0069


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |