بایگانی برای آبان, ۱۳۹۴

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

سه شنبه, ۵ آبان, ۱۳۹۴

.

حرف آن چنان زدی که دلم را کباب کرد

شب را به روی ثانیه هایم خراب کرد

.

باور نمی کنم که پس از ۲۰ سال از آن

دردی که ذره ذره دلم را مذاب کرد

.

او آمد و به نرمی ۷۱ بهار

در سینه ی گرفته ی من دق باب کرد

.

می خواستم مشابه «استاد شهریار»

که با گلایه یار خودش را جواب کرد

.

با تلخی سکوت جوابش دهم ولی

عشق آمد و دوباره دلم را مجاب کرد

.

عقلم نهیب زد که : فراموش کرده ای

که او چگونه زندگی ات را خراب کرد؟

.

او آن کسی است آن که میان تو و رقیب

او را بدون هیچ مجال انتخاب کرد

.

او آن کسی است آن که به سودای آن طرف

مانند هر غریبه حساب و کتاب کرد

.

گیسو به بادهای جهان داد و بعد از آن

روز تو را شبیه شب اضطراب کرد

.

یادت مگر نمانده که در پاسخ «بلی»

مثل نسیم صبح چگونه شتاب کرد؟

.

یادت مگر نمانده که چشمت چگونه از

داغ فراق ناله شد و ترک خواب کرد

.

مانند رعد و برق درخت دل تو را

لبریز از شراره پر از پیچ و تاب کرد

.

گفتم به عقل: حرف تو حجت ولی دل است

باید عمل به گفته ی آن مستطاب کرد

.

عقلم نهیب زد و مرا طعنه ها زد و

بی فکر … بی ملاحظه … مجنون… خطاب کرد

.

گفتم: سلام

گفت: خدا حافظ ای عزیز

باید که از مراوده ها اجتناب کرد

.

عقل آمد و به سرزنشم نیشتر کشید

تردید در مبانی آن عشق ناب کرد

.

ماندم چرا سلام؟ چرا باز هم وداع؟

ماندم چرا دوباره مرا انتخاب کرد؟

.

ماندم چرا؟

چرا؟

چرا؟

بازهم چرا؟

از راه نارسیده و پا در رکاب کرد؟

.

ماندم چرا، خدای من از آن همه دعا

کهنه ترین دعای مرا مستجاب کرد؟

.

«یک قصه بیش نیست غم عشق» پس کنون

از کی؟ چگونه؟ با چه زبانی عتاب کرد؟

.

* تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت (محمد علی بهمنی)

* زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد      (محمد علی بهمنی)

* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب     کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است (حافظ)

.این نیز

دوکسا (Doxa)

دوشنبه, ۴ آبان, ۱۳۹۴

مرورهای جامعه شناختی

دانشجویان عزیزی که پرسنده ی مطالب جامعه شناختی  بودند می توانند یادداشت ها، ترجمه ها و مرورهای جامعه شناختی ام را از طریق آدرس زیر (آرشیو مطالب) پی گیری نمایند:

ironcage.blogfa.com

دوکسا

روز کوچید

جمعه, ۲۴ مهر, ۱۳۹۴

بدر شاکر السیاب در روز ۲۴ دسامبر ۱۹۲۶ در روستای جیکور در جنوب شرقی بصره در عراق چشم به دنیا گشود. او در بغداد تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه داد.  معمولاً وی را همردیف با نازک الملائکه و عبدالوهاب البیاتی از بنیانگذاران شعر نو و آزاد عربی می‌دانند. بدر شاکر السیاب نسبت به دو همتای دیگر خود، در شکستن قواعد سنتی شعر عربی پیشگام‌تر بود و در این زمینه با جسارت بیشتری عمل می‌کرد. اگر چه وی در سن ۳۸ سالگی و در جوانی بر اثر بیماری درگذشت، اما در عمر کوتاه خود، تحول بسیاری را در ساختار و زبان شعر معاصر عرب ایجاد نمود. شعر بدر تصویر زندگی اوست. مواجهه ی او با بیماری لاعلاج سل او را به جدال نابرابر بین مرگ و امید کشاند. شعر زیر بخشی از شعر «رحل النهار» (کوچ روز) از دیوان «سرای خنیاگران» است .

بدر شاکرالسیاب شعر روز کوچید را (بیروت ۱۹۶۲/۶/۲۷) در بحرانی‌ترین روزهای بیماریش سرود. تفاوت آشکاری بین شعر بدر در این دوره با شعرهای پیشین‌اش وجود دارد و این به دلیل آشوب‌هایی بود که بر تن و روانش چیره بودند. بیماری مغز استخوانش را می‌خورد. با اینکه ۳۶ سال بیشتر نداشت، خود را مریضی می‌دید که توان حرکت ندارد. گاه نبضش به تندی می‌زد و خون عشق در رگانش می‌دوید و گاه اوضاع نابسامان جسمی و روحی، امیدش را به کرانه‌های یأس می‌برد. در این برهه از زندگی هنر ی بدر شاکرالسیاب، شاهد تجلی اساطیر دیگر- غیر از اسطوره‌هایی که در شعر سروده‌ی باران از آنها بهره جسته بود (نظیر اساطیری که نمود زندگی، مرگ و رستخیزند)- در اشعارش هستیم. وی در سال‌های بازپسین عمرش اسطوره‌هایی را که نماد مهاجرت و سفر بودند به تصویر کشید. او خود را بیمار مأیوسی می‌دید که برای مداوای روان و تن رنجورش از کشوری به دیگر سفر می‌کرد وبه همین دلیل تمام ناامیدی‌هایش را در شخصیت هایی پیکرینه ساخت که نماد امید و حرکت در دنیای اساطیر بودند.

بدر شاکرالسیاب در شعر روز کوچید شخصیت‌های- سندباد و اولیس را با هم می‌آمیزد و از این طریق شخصیت نوینی را می‌آفریند.

سندباد در حقیقت اولیسی است که چشمان زنی امیدوار بر ساحل دریا انتظارش را می‌کشد اما شاعر درمی‌ یابد که روزگار او را در کوره‌راهی افکنده است که فرسنگ‌ها با سرنوشت قهرمان اساطیری‌اش فاصله دارد. دریافت که مرگ بر او چیره خواهد گشت و زبانه‌های زندگی‌اش به خاموشی خواهد گرایید به همین منظور بنای اساطیری شعرش را به هم می‌ریزد و پایان سرنوشت اساطیر را که معمولاً به وصل‌های تکراری و پیروزی امید بر ناامیدی می‌انجامد تغییر می‌دهد. در پایان شعر می‌بینیم که مسافر رفته هیچ‌گاه به منزل بازنمی‌گردد.

در فضای آغازین شعر، غروبی به تصویر کشیده شده که شاعر از آن به کوچگاه روز یاد می‌کند. روزی که نماد نور، گرما و زندگی است. او بر آن است که از آغازین سخن این اندیشه را بیان کند که مرگ حقیقتی ناگزیر است.

زنی بر ساحل دریا بازگشت سندباد را به انتظار می‌نشیند همانند بنلوپ (پنه لوپه) که در انتظار بازگشت کشتی اولیس بود اما دریا خشمگین و پرآشوب است. توفان درگرفته و موج‌ها از هر سو به ساحل حمله می‌کنند. آسمان آکنده از صاعقه است و تمام طبیعت آشوب‌زده فریاد می‌کشد: – او هرگز بازنخواهد گشت…

سندباد بازگشتی برای خود نمی‌یابد زیرا پیکاری اساطیری بین او و نیروهای سهمگین درگرفته است که توان پایداری را از او ربوده‌اند.

پیکاری که سرانجامش به نابودی سندباد می‌انجامد. رب‌النوع موج‌ها او را در جزیره متروک به بند می‌کشد، جزیره‌ای که نماد مرگ و عذاب است. در فراز دیگر شعر، شاعر به مقایسه بین قهرمان بی‌بازگشت و مرگ روز می‌پردازد. او سندباد را خورشیدی می‌پندارد که در حال غروب است، غروبی که دیگر باره طلوعی در پی ندارد. تاریکی بر ساحل چیره گشته، مرگ سایه‌اش را بر همه جا گسترانده است، لذا بر دلداده ساحل‌نشین است که به سرایش بازگردد زیرا تمام خوبی‌ها رخت بربسته‌اند، سندباد و روز.

بدر شاکرالسیاب، گریز انسان در مقابل سرنوشت را به سرنوشت محتوم زوال جوانی و زیبایی مانند می‌کند. آیا سندباد توانست که مانع سپید شدن موی دلداده‌ی منتظرش گردد؟ آیا قادر بود که مانع زوال زیبایی یارش گردد؟ زبانه‌های آتش امید، در تندباد سرنوشت محتوم، به خاموشی می‌گراید. وعده‌هایی که دلدادگان به یکدیگر داده بودند تحقق نمی‌یابد زیرا روزگار چنین خواسته است. با وجود این می‌بینیم که همسر باوفایش، دریا را همچنان می‌کاود در حالی که جدالی از یأس و امید درونش را آکنده است. امید به اینکه سندباد بازخواهد گشت و ترس از اینکه مبادا برنگردد و در این جدال است که با همسرش زمزمه می‌کند و دگرباره امیدوار می‌شود که او بازخواهد گشت پیش از آن که او پیر شود زیرا سندباد با خود زندگی، امید و طلوع را به ارمغان خواهد آورد. ارمغانی که درد ناامیدی را خواهد زدود. در قسمت پایانی شعر دنیای واقعیات جای خود را برای لحظاتی کوتاه به رؤیاهای شیرین می‌دهد. سندباد نمادی از مرگ و رستخیز می‌گردد و زن عاشق، زمین تشنه. او «عشتار» همسر باوفای «تموز» است که در انتظار همسرش که به ظلمات زمین سفر کرده جوانیش را با امید به پیری رسانده است و سندباد تموزی است که در هیأت یک رود، سرسبزی و شادابی را به سرزمین عشتار بازمی‌گرداند.

شاعر، مرگ سندباد را همانند سرزمینی یخبندان ترسیم می‌کند زیرا مرگ همواره با سردی تن همراه است. اما آتش اشتیاق زن عاشق، یخ‌های تن سندباد را آب کرده و رودهای جاری‌اش را به سوی قلب سرگردانش روان می‌سازد تا به واسطه‌ی آن تشنگی دیرپایش را فرونشاند و گرمای زندگی را دگرباره به درون خود بازگرداند. پس رودها جاری شدند و دستان ممتد سندباد گل‌هایی گشتند که عطر دلاویزشان وحشت و تنهایی را از دل زن دلداده زدود. اما دیری نمی‌پاید که زن از رویای شیرین به واقعیات دردناک می‌پیوندد. دریای گسترده و توفانی‌ای را می‌بیند که کشتی سندباد را در خویش فرو برده است. او در اندوه سندباد و روشنایی بر ساحل به انتظار می‌ایستد در حالی که ندایی در درونش او را به ترک ساحل و بازگشت می‌خواند.

شاعر شعرش را چونان فراز آغازینش در هاله‌ای از یأس و سرگشتگی به پایان می‌برد. حیرت انسانی که زندگی را در بیهودگی معنا می‌کند. سیاب با این شعر ثابت کرد که شاعران امروز می‌توانند شعر را با اساطیر باستانی برای بیان آرمان‌هایشان پیوند دهند و من شخصی خویش را در هیأت من جمعی به تصویر بکشند. انسان شعر روز کوچید موجودی است که در جدالی نابرابر بین شک و یقین درمانده است. انسانی که در کوچی ناگزیر اندیشه انتظار و پیکار با سرنوشت او را می‌آزارد.

بدر شاکرالسیاب در طول زندگی کوتاهش توانست با خلق آثار ارزشمندی شعر عرب را به آستانه‌ی نوگرایی راستین سوق دهد. بی‌شک او یکی از چاووشان کلام است که روح زندگی را دگرباره در کالبد شعر عرب دمید و افق‌های تازه‌ای در برابرش گستراند.

بدرشاکر السیاب

.

.

.

.

..

.

..

.

.

 

.

روز کوچید .

روز گوچید

و بر روشنان افق‌های بی آتش

زبانه هایش را

به خاموشی داد

و تو. – ای بانو-

همچنان

به امید بازگشت سندباد از سفر

به انتظار نشسته ای

و در پشت سرت

دریا

همنوا با توفان و صاعقه ها فریاد می کشد:

او هرگز باز نخواهد گشت…

آیا نمی دانی

که الهه ی دریاها

او را به بند کشیده است؟

در قلعه ی سیاه

درجزیره ی خون و صدف؟

روز کوچید

و تونیز باز گرد

او هرکز باز نخواهد گشت

***

گیسوانت را

سندباد

از ویرانی مصون نداشت

بافه های زرینی که نوشیدن تلخابها

به سپیدیشان کشاند

و نامه های خیس و بی شمارعاشقانه

که نور قرارها

در آنها خاموش گشته است

و تو

سرگشته و پریشان

همچنان به انتظار نشسته ای

– او باز خواهد گشت؟

– نه، کشتی اش آشنای بستر اقیانوس گشته است

– آیا باز خواهد گشت؟

– نه، توفانهای مهیب او را به بند کشیده اند

-آیا باز خواهی گشت سندباد؟!

جوانی رو به پایان است و

زنبق گونه ها رو به خاموشی

کی باز خواهی گشت؟

خدا را

دستانت را

 جاری کن

تا دل دنیای تازه اش را بیافریند

و روزگار قحطی را ویران سازد

ویرانگر دنیای خون و چنگالها

هر چند برای اندک زمانی کوتاه

آه

کی باز خواهی گشت؟

آیا

آنچه را که در هنگام خاموشی روز باید دانسته شود

میدانی؟

آیا

سرانگشتان خاموش و تهی از نور غیب را

در تاریکهای وجود

 درک خواهی کرد؟

بگذار دستانت را

چونان آبیخهای جاری دریابم

به هرجا می نگرم

آبهای جاری از یخهای مذاب را می بینم

که از کف دستانت

به بستر دلم می ریزد

چه بسا

در رویا

دستانت را

چونان گلهایی بر آبگیر دیده ام

که در سرگشتگی و تنهاییم

شکوفا می شوند

***

روز کوچید

دریا گسترده و تهی است

هیچ ترانه ای جز صدای باد نیست

و چیزی دور نمی شود

جز بادبانی

که توفانها واژگونش کرده اند

و چیزی به پرواز در نمی آید

جز دلت

که بر سطح آبها

در انتظار می تپد

روز کوچید

پس – ای بانو-

ناگزیر باز گرد

روز

کوچید

Old-ship-in-storm

.

.

.

.

.

.

.

.

متن عربی شعر

رحل النهار

ها انه انطفات ذبالته على افق توّهج دون نار

وجلست تنتظرین عوده سندباد من السفار

والبحر یصرخ من ورائک بالعواصف والرعود

هو لن یعود

أوما علمت بانه اسرته آلهه البحار

فی قلعه سوداء فی جزر من الدم والمحار؟

هولن یعود

رحل النهار

فلترحلی هو لن یعود

رحل النهار

خصلات شعرک لم یصنها سندباد من الدمار

شربت اجاج الماء حتى شاب اشقرها وغار

ورسائل الحب الکثار

مبتله بالماء منطمس بها الق الوعود

وجلست تنتظرین هائمه الخواطر فی دوار

-سیعود؟

-لا ,غرق السفین من المحیط الى القرار

-سیعود؟

-لا ,حجزته صارخه العواصف فی اسار

یا سندباد اما تعود؟

کاد الشباب یزول تنطفئ الزنابق فی الخدود

فمتى تعود؟

اواه مد یدیک یبن القلب عالمه الجدید

بهما ویحطم عالم الدم والاظافر والسعر

یبنی ولو لهنیهه دنیاه

آه متى تعود؟

اترى ستعرف ما سیعرف کلما انطفأ النهار

صمت الاصابع من بروق الغیب فی ظلم الوجود؟

دعنی لآخذ قبضتیک کماء ثلج فی انهمار

من حیثما وجهت وجهی … ماء ثلج فی انهمار

فی راحتی یسیل ,فی قلبی یصیب الى القرار

تتفتحان على متاهه عزلتی

رحل النهار

والبحر متسع وخاو ولا غناء سوى الهدیر

وما یبین سوى شراع رنحته العاصفات وما یطیر

الا فؤادک فوق سطح الماء یخفق فی انتظار

رحل النهار فلترحلی, رحل النهار

.الموت و الحیات

محرم می رسد…

پنج شنبه, ۲۳ مهر, ۱۳۹۴

یکی دریا،  یکی دریاچه ی خون

شمار زخم ها افزونِ افزون

محرم می زند آرام آرام

ز چشمان دوبیتی هام بیرون

hosain

دریا در برکه

پنج شنبه, ۹ مهر, ۱۳۹۴

غدیر می رسد ز راه و من پر از علی شدم

پر از امید و زندگی  و “غم سینجلی” شدم

.

غدیر مثل سال نو پر از غزل سرودن است

غدیر جشن زندگی غدیر جشن بودن است

.

دلم به شوق می تپد همیشه زیر رایتش

سلام بر غدیر خم، درود بر ولایتش

.

.غدیر1ghadir


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |