روزخبرنگار

۱۶ مرداد , ۱۳۹۵

بهروز سپیدنامه

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مناسبت ۱۷ مرداد روز خبرنگار

طلیعه

سکانس اول:
دهه ی هفتاد، طبقه‌ی دوم پاساژ رضا (ع)، دفتر هفته نامه ی طلیعه.راهرو تاریک و خالی. باچند جوان پرشور نظیر محمدعلی قاسمی و حبیب الله بخشوده در کنار حاج علی غیاثی، شادروان شیرزاد غیاثی، خداداد ابراهیمی، جبار عیسائیان و زیر نظر مدیر مسئول محترم هفته‌نامه، شادروان دکتر حشمت الله محمدی با اشتیاق کار می‌کردیم.
آن زمان خبری از نرم افزارهای مدرن صفحه‌آرایی نبود. مطالب را تایپ می‌کردیم ، برش می دادیم و با چسپ ماتیکی روی کاغذ لیات می چسپاندیم. کار ظریف و نفس‌گیری بود. آن‌چنان غرق کار می‌شدیم که زمان از دستمان خارج می‌شد. صدای بلند نگهبان پاساژ و اعتراضات او به ما می‌فهماند که پاسی از شب گذشته است. اما باید صفحات را می بستیم چون هفته نامه می بایست در موعد مقرر روی دکه‌ی روزنامه فروشی قرار گیرد . حاج علی غیاثی با روابط عمومی خوبی که داشت، برایمان از نگهبان زمان می‌خرید.
راستی یادم رفت بگویم که «فرهاد دوست‌محمدی» با نرم افزار زرنگار مطالب را برایمان تایپ می‌کرد . انصافاً تایپیست بسیار ماهر و با ذوقی بود . چندین سال است که از فرهاد خبری ندارم .
مرحوم شیرزاد غیاثی بیشتر از همه‌ی ما نگران کیفیت هفته‌نامه و چاپ آن در موعد مقرر بود. بی‌تاب بود و می شد این نگرانی و خستگی مفرط را از پس چهره‌ی مهربان و آرام‌اش خواند. فرد نازنینی بود. قلم زیبایی داشت . گاه نواقصی صفحات را فی المجلس تکمیل می‌کرد. امروزه جای خالی او در بین دوستان کاملاً مشخص است. مثل جای خالی دکتر محمدی. فرد فرهیخته و با نزاکتی که سفر زود هنگامش داغی بر دل دوستان گذاشت.
بهترین حسی که در زندگی داشتیم مال زمانی بود که صفحات هفته‌نامه تکمیل می شد. مطالب تایپ شده، برش خورده و ستون در ستون در کنار تصاویر و طرح‌ها قرار گرفته بودند. نگاهمان به صفحات، نگاه یک معمار به ساختمان زیبا. نگاه یک نقاش به تابلویی که خلق کرده بود. نگاه پدری به قد و بالای فرزند رشید و برومندش.
وقتی هفته نامه چاپ می شد، ابتدا با نگرانی صفحات آن را ورق می‌زدیم. هر چند که قبل از چاپ، شادروان شیرزاد غیاثی و حاج علی، چندین بار آن را مرور کرده بودند اما باز هم نوعی نگرانی به ما دست می‌داد. مثل نگرانی «کم شدن سکه‌ی عید از شمردن زیاد». وقتی هفته نامه را مرور می‌کردیم و از صحت مطالب اطمینان می‌یافتیم، احساس خوشایندی به ما دست می داد. نظیر این احساس را سال‌های سال است که تجربه نکرده‌ام.
برای من و دوستانم، «طلیعه» جزء اولین تجربه‌های روزنامه نگاری حرفه‌ای (نسبت به آن زمان) به شمار می‌رفت. حشر و نشر با دوستان رشته‌ی روزنامه نگاری و ارتباطات دانشگاه علامه طباطبایی– در زمان تحصیل- ایده‌های مناسبی برای کار روزنامه‌نگاری به ما داده بود که در «طلیعه» تجلی کردند.
صفحه‌ی ادبی هفته‌نامه‌ی طلیعه بر اساس الگویی از صفحه‌ی «بشنو از نی» طراحی می‌شد. صفحه‌ی «بشنو از نی» روزهای سه‌شنبه در روزنامه اطلاعات منتشر می‌شد. این صفحه یکی از معتبرترین صفحات ادبی جریان شعرمعاصر ایران در آن زمان به شمار می‌رفت.

سکانس دوم:
پاساژ رضا (ع)، طبقه دوم، بوتیک لباس ، ازدحام عابران

 

سرباز

۱۳ مرداد , ۱۳۹۵

در پاسخ به اهانت  دکتر عباسی به ارتش 

ای شور نهفته در دل آوازم

ای آبی بی نهایت پروازم

 

در بارش سنگ کینه تکثیر شدی

آیینه تویی برادر سربازم

سربازم

لالایی

۸ مرداد , ۱۳۹۵

photo_2016-07-29_12-07-05

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تقدیم به کودکان کورد قامشلی که در حمله ی تروریستی گروهک الحادی داعش، به خاک و خون کشیده شدند

لالایی

بر دامن خاک سر نهادی… لالا…

داغی به دل خبر نهادی … لالا…

 

ای کودک من چه زود دلتنگی را

در بقچه ای از سفر نهادی … لالا..

 

photo_2016-07-29_12-06-43

 

 

 

عکس یادگاری

۱۵ تیر , ۱۳۹۵

01 Mar 2007, New York, New York, USA --- Acclaimed Iranian film director Abbas Kiarostami at the MoMA for the opening of his retrospective "Abbas Kiarostami: Image Maker" in New York City. --- Image by © Aaron M. Cohen/Corbis

(به عباس کیارستمی)

نور…

       صدا…

            حرکت…

می ایستد

کنار تو [مرگ]

و عکس یادگاری

می گیرد

سکانس آخر

۱۵ تیر , ۱۳۹۵

عباس

 

 

 

 

 

 

 

 

(به پرواز عباس کیارستمی)

 

دوربینم را  بر می دارم

 و نامه ای می فرستم

با «طعم گیلاس»:

عباس!

سکانس آخرت

محشر است

سرباز وطن بخواب…

۳ تیر , ۱۳۹۵

لبخند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن: آخرین عکس سربازان قربانی

 

پنج رباعی در اندوه سربازان قربانی تصادف  اتوبوس

 

(۱)

 

فقدان شما به خوبی احساس شده

چشم رفقا خلیج الماس شده

 

سه… دو… یک …سیب و حالتی تکراری

لبخند بزن که مرگ عکاس شده

 

(۲)

ای همدم و همنشین و همراز وطن

ای شعله ی جاودان آواز وطن

 

چشمان به خون نشسته ات بیداراست

سرباز وطن بخواب… سرباز وطن

 

(۳)

یک سو شب و سرنوشت بی وجدانت

و آن سوتر از آن ناله ی همرزمانت

 

دفترچه ی خاطرات پرپر شده ات

افتاده کنار پیکر بی جانت

 

(۴)

چشمانم از انتظار فرسود بیا

نابود شدم ز غصه، نابود، بیا

 

می گفت به پاره ی جگر وقت سفر:

آرام دلم برو ولی زود بیا

 

(۵)

از بغض پر است از آرزو مالامال

بر عکس تو خیره مانده در آن احوال

 

عشق تو به یاد آخرین بدرقه ات

با گریه نشسته گوشه ی ترمینال

اخرین دیدار

وداع اتوبوس پوتین سرباز

هبوط در کویر

۲۸ خرداد , ۱۳۹۵

.دکتر شریعتی

.

.

.

.

.

.

.

(تقدیم به دکتر علی شریعتی)

 

به سویت آمدم ای سرنوشت ناگزیر امشب

به نام بی‌کسی ها دست هایم را بگیر امشب

 

به یاد روزهای رفته‌ام فریاد خواهم زد

غرورم را میان کوچه‌های سر به زیر امشب

 

شود تا دست در دامان مهری تازه آویزم

اگر نیلوفرانه سر زدم از آبگیر امشب

 

به نام آن که از دریا پریشان‌تر مرا می‌خواند

فرو می‌ریزم آشوب قدم را بر « کویر » امشب

 

مگر از شور شیپور سحر خونم به جوش آید

که در جانم قیامت کرده سوز زمهریر امشب

 

کدامین راه خواهد برد روح بی نشانم را

به آن شهری که موهوم است و خارج از مسیر امشب

 

به سویت آمدم تنهاتر از سرگشتگی‌هایم

بیا یک بار دیگر دست هایم را بگیر امشب

 

تو باده ی شگفتی

۱۶ خرداد , ۱۳۹۵

 

استاد شهرام ناظری

 

 

 

.

.

 

.

 

.

.

 

.

تقدیم به آوای اساطیر، استاد شهرام ناظری به پاس حضورش در ایلام و ارغنونی که در گوش ها نواخت و ارغوانی که گستراند

 

تو باده ی شگفتی

 

با صوت خود بیاموز اسرار دلبری را

 در رقص آور از نو،  هم انس و هم پری را

 

هم هر چه در زمین است هر چیز قعر دریاست

ناهید و ماه و پروین، خورشید و مشتری را

 

با دف که می سرایی جان می دهی پیاپی

 در روزگار نا اهل رسم قلندری را

 

تو باده ی شگفتی در جامهای بی تاب

کاموخته به «حافظ» فن سخنوری را

 

دریای آتشین ات پرورده است با شور

 لعل زبان کُردی، دُر دانه ی دری را

 

نام تو ماندگار است مثل ترانه ی رود

چون سرو کز تو آموخت آیین سروری را

 

بر پرده های آواز، عشق و جنون و مستی

با زر نوشته نام «شهرام ناظری» را

  ( بهروز سپیدنامه – ایلام ۶ خرداد ۱۳۹۵)

 

استاد شهرام ناظری.

ندانستم که نامردی

۱۵ خرداد , ۱۳۹۵

.نامردی

.

.

.

.

.

.

.

خودت هم خوب می دانی چه بازیها در آوردی

«به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی»

.

جوانمردی برای کُردها بالاتر از دین است

تو اما بر کدام آیین دمار از من درآوردی؟

.

دلم هرچند می گفت: او محال است این که برگردد

نشستم در مسیرت بارها،  شاید که برگردی

.

و با خود زیر لب گفتم: که بی تو می توان پیمود

شب تنهایی ام را در زمستانی به این سردی؟

.

تمام عاشقان خسته ی تاریخ صف بستند

کنار پیکر سردم برای عرض همدردی

.

شبیه آفتابی گشته ام هنگام جان دادن

که رنگش می رود کم کم به سمت سردی و زردی

.

اگر فرهاد جانش را اگر مجنون جهانش را

تو با من بدتر از شیرین و قوم عامری کردی

.

خودت هم خوب می دانی چه بازیها در آوردی

«به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی»

.

پ.ن: به مردی با تو پیوستم ندانستم که نامردی (شهریار)

پ.ن: این پست به دلایل نامعلومی حذف شد لذا دوباره آن را بارگذاری کردم. از تمام عزیزانی که کامنت گذاشتند  و ابراز لطف کردند پوزش می طلبم

پرومته

۲۳ اردیبهشت , ۱۳۹۵

prometheus1

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پرومته Promethee

پرومته منم

دردآلوده مردی

که هر روز

منقار عقابان را مشق می کند

و خونی

که انسان را

بر صخره ها می نویسد

□□□

پرومته منم

دریانوردی تنها

در جزیره ی آدمخواران

در جزیره ای

که خانه ی من است

□□□

پرومته منم

ترانه ای مبهم

لابلای صداهای ناکوک

ذره های بلوری

در خاک انداز

و نامی

که هر لحظه بلاک می شود

□□□

پرومته منم

مترسکی در جالیز

که با زوزه ی شغالان می خوابد

و با قارقار کلاغان بیدار

□□□

پرومته منم

یغماگر آتش

برای انسانی که دندان هایش

تکنواز سرماست

برای انسانی

که با منقارعقابان

درد را

بر سینه ام خال می کوبد

□□□

پرومته منم

وبلاگی متروک

در ازدحام صداهای مجازی

واگنی تنها

در ایستگاهی خارج از ریل

پاسخی روشن

به « بودن یا نبودن»

□□□

پرومته منم

اقراری بزرگ

به گناهی ناکرده

که هر روز تکرار می شود

و طنابی

که «در ذهن می بافند»

و تفنگی کهنه

که گیج هیچ گیجگاهی نیست

□□□

پرومته منم

بیداری که رویاهایش را گم کرده

لابلای گیسوی زنی

که در هیچ فنجانی نمی گنجد

□□□

پرومته منم

رقص کولیانه ی آتشی در باد

در سطرهای نانوشته ی دفتری

که شعرهایش

قیف تخمه ی آدمخوران است

در جزیره ای تنها

که خانه ی من است

پرومته منم

.

پ.ن :

پرومته پسر عموی زئوس بود. پرومته را آفریدگار انسانهای اولیه دانسته اند و عقیده داشتند که او انسان را با خاک رس سخت و غیر قابل نفوذ ساخت ولی در روایات دیگر او را فقط خیرخواه بشر میدانستند نه آفریدگار او . پرومته بخاطر بشر زئوس را فریفت بنابراین زئوس کینه شدیدی از پرومته و افراد بشر به دل گرفت و برای تنبیه آنان تصمیم گرفت آتش را از آنها بگیرد . اما باز هم پرومته به کمک مردم شتافت و مقداری از آتش را به زمین آورد .

زئوس برای تنبیه پرومته نیز او را با زنجیرهای فولادی در کوه قفقاز زندانی ساخت و عقابی را مجبور ساخت تا جگر او را پاره کند و ببلعد . جگر او دوباره رشد میکرد و به حال اولیه باز میگشت و عقاب نیز به کار همیشگی خود ادامه میداد . اما هراکلس عقاب را کشت و او را نجات داد البته زئوس از این کار که یکی از افتخارات پسر او بود خوشحال شد ولی چون سوگند یاد کرده بود پرومته را واداشت تا انگشتری را از فولاد همان زنجیر و یک قطعه از سنگی که به آن بسته شده بود برای همیشه به دست کند .

همسفر. کانال تلگرامی من

۱۶ اردیبهشت , ۱۳۹۵

.

آدرس کانال تلگرامی ام

.

Telegram.me/behrooz_sepidnameh

.

telegram1

.

روز پدر

۲ اردیبهشت , ۱۳۹۵

چشم هایش به رنگ دلتنگی

دستهایش به رنج آغشته است

.

می کنم تکیه بر صلابت او

پدرم متل کوه «مانشت»  است

مانشت: نام کوهی بلند در ایلام

روز پدر2

.

.

.

.

.

.

.

.

(در روز پدر، تقدیم به دلتنگی مادری که پدر است)

پدرم رفت و بار تنهایی

باز بر دوش مادرم افتاد

.

می نویسم کنون به نام پدر

مادرم؛ روزتان مبارک باد

.مادر3

 

مثل خدا تنهای تنها

۳۰ فروردین , ۱۳۹۵

مثل خدا تنهایی تنها              تنهاتر از آغاز یک کوه

دلتنگ مثل عصر پاییز          لبریز  از غم مثل اندوه                                          

                              □□□

سرگشته ام مثل خیابان         بعد از غروب یک جدایی

لبریز بغضم در نوای:              «معشوق زیبایم کجایی؟»

                              □□□

آشفته ام مثل درختان           در پنجه های باد سرکش

ترکیب نا همگون اضداد         مانند اشک از آب و آتش

                              □□□

 

دلتنگ چون یک ایلیاتی       در ازدحام آهن و دود

با بقچه ای سرشار صحرا        با چشمهایی بغض آلود

                                □□□

مانند یک صندوق کهنه          در گوشه ی تاریک انبار

خالی از آوای گشودن            از خاطراتت ترمه سرشار

                               □□□

مثل درختی در بیابان            در حسرت دیدار ماندن

تصویر جنگل را میان             قاب افق با غم نشاندن

                                □□□

تنهاتر از آغاز یک عشق       غمگین تر از روز جدایی

من مانده ام با خاطراتت          معشوق زیبایم کجایی؟   

جدایی ها2      

آوای اساطیر

۵ فروردین , ۱۳۹۵

موسیقی کائنات در آوازت

آوای دل شکسته ی ما؛ سازت

.

سر می زند آفتاب مستی هر روز

از مشرق دیده ی  غزل پردازت 

.

ostad

بوی جوی مولیان آید همی

۴ فروردین , ۱۳۹۵

به اسطوره ی موسیقی و آواز ایران استاد محمد رضا شجریان

 .

این سِحرِ صدای کیست؟

این شور گلستان است

آوای پر جبریل

آوازه ی ایران است

.

با رودکی و عطار؛ با سعدی و مولانا

با حافظ و با سایه پیوسته غزلخوان است

.

مثل دف فروردین بر پنجره می کوبد

تحریر بهار است او، نبض رگ باران است

.

«قد قامت» گُل با تو، تکبیر سپیداری

دریای مناجاتت آرامش توفان است

.

بر شعله ی آوازت هر آینه می جوشد

چشمی که پُر از حیرت، جانی که پریشان است

.

ای یوسف خوش آوا، بازآی که چشم ما

بی عطر نفسهایت، چون کلبه ی احزان است

.

تو آب شفا هستی، اکسیر بقا با تو

آوای تو مستغنی از ناز طبیبان است

 

استاد 11.

تو آن عیدی

۱ فروردین , ۱۳۹۵

تو آن عیدی که عید از چشم‌هایت وام می‌گیرد

غزل از خنده‌های روشن‌ات الهام می‌گیرد

.

کمی از پشت عینک آفتابت را شکوفا کن

که این دل با نگاه گرمتان آرام می‌گیرد

.

همان چشمی که از روز ازل تا لحظه‌ی اکنون

خدا در بین مشتاقان به یادش جام می‌گیرد

.

همان چشمی که در خلد برین اوصاف زیبایش

قرار از حافظ و اندیشه از خیام می‌گیرد

.

صدای نازکت را پخش کن مثل قناری‌ها

که از فریاد تنهایی دلم سرسام می‌گیرد

.

من اسبم را به شاهت داده‌ام در کارزار اما

کسی یادی از این جنگاور گمنام می‌گیرد؟

.ده ز گیرانی

خودت هم خوب می دانی…

۲۵ بهمن , ۱۳۹۴

.

خودت هم خوب می دانی شدیداً عاشقت هستم

تمام روز در حال دویدن عاشقت هستم

.

تمام شب میان لحظه های تلخ بیداری

و گاهی هم کنار خواب دیدن عاشقت هست

.

برای درد دل در چار فصل بی سرانجامی

و احیاناً به شوق میوه چیدن عاشقت هستم

.

گل من دیگران پشت سرت بسیار می گویند

ولی با این همه تهمت شنیدن عاشقت هستم

.

«به جای آن زنانی که ندیدم دوستت دارم»*

به قدر اضطراب دل بریدن عاشقت هستم

.

به من گفتند می آیی ولی در لحظه ای مبهم

به شوق دیدنی در نارسیدن عاشقت هستم

.

به روی پرتگاه بی تو بودن ایستادم تا

بدانی – ماه من – با این پریدن عاشقت هستم

.

.

انت عمری.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پی نوشت

نام اثر: تو را دوست می دارم

نام شاعر: پل الوار

مترجم: احمد شاملو در کتاب “همچون کوچه ای بی انتها
.

.

تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود،

برای خاطر نخستین گل ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس

اندک می بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم

برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها

که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

I love you for all the women I haven”t known

I love you for all the times in wich I haven”t lived

  For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread

  For the melting snow and for the first flowers

  For the innocent animals wich haven”t been frightened by man

I love you to love 

I love you for all the women I don”t love 

Who reflects me if not you yourself-I see myself so little

Without you I see nothing but an empty space

Between those other times and today

There have been all those deaths that I have crossed on straw

I have not been able to break through the wall of my mirror

I”ve had to learn life word

by word How one forgets

I love you for all the wisdom, which is not mine

For health

I love you against everything wich is only illusion

For that immortal heart over wich I have no power

You think that you are doubt but you”re just reason

 You are the powerful sun that rushes to my head  

When I am sure of myself

سلام ای نور جاویدان

۸ دی , ۱۳۹۴

صلوات. یا رسول لله

.

 

به رسول مهربانی ها حضرت محمد (ص) که  ستوده است و ستودنی

 

سلام ای آنکه چشمانت نسیم گلشن رازند

بهاران با نگاهت از ازل مشغول آوازند

.

نخواندی درس اما ای حکیم عشق ورزی ها

تمام عاقلان لُنگ ادب پیش تو اندازند

.

کبوترهای لبخندت قناری های چشمانت

میان وسعت هفت آسمان سرگرم پروازند

.

ببار ای ابر رحمت بر کویر تشنه ی جانم

که بی تو در نگاهم آبشاران رنگ می بازند

.

کلیم و نوح و ابراهیم و عیسا در هوای تو

به همراه تمام بلبلان تصنیف می سازند

.

به یادت جاشوانِ پیرهن از موج پوشیده

پیاپی زورق دلدادگی در آب اندازند

.

غم و شادی میان مجلس ات ای آفتاب حُسن

غروب رو به پایان و طلوع رو به آغازند

.

الا ای نانوشته خط،  تو ای خط فنا، پیش ات

تمام عاقلان با دست پُر همواره می بازند

.

 

ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی/ شرح جمال حور ز رویت روایتی

۲۶ آذر , ۱۳۹۴

moradi-exhibition-Moscow-3

تقدیم به برادر گرانقدرم، هنرمند برجسته‌ی میهن‌ام که آوازه ی او تا آن سوی آب های جهان رفته است. عزیزی که امتزاج هنر و انسانیت است؛خوشنویس ارجمند ایلامی؛  استاد شمس الدین مرادی. این غزل به مناسبت حلول چهلمین بهار تقدیمشان شده است.برگ سبزی است تحفه ی درویش

.

شکسته می‌نویسی روی بال ابرها دل را

.

شکسته می‌نویسی روی بال ابرها دل را

پریشان کرده‌ای با رقص نی، دنیای عاقل را

.

شبیه نور فانوسی که در تاریکی و توفان

برای زورق سرگشته معنی کرده ساحل را

.

تو جان بخشیده‌ای در واژه‌ها؛ اکسیر عشق این است

که جان می‌بخشد آب و باد و خاک و آتش و گِل را

.

تو را در قصه‌ها می‌جویم و در جام‌هایی که

در آن‌ها دیده‌ام ایران و روم و مصر و بابل را

.

مرا پیوند دادی با هزاران سالِ پیش از این

شگفتا محو می‌سازد نگاهت بُعد منزل را

.

تمام غصه‌‌ها با نوشخندت هیچ می‌گردد

«شفا» بخشیده چشمان تو «قانون» هلاهل را

.

به سوی منزل خورشید و قاف عشق می‌خوانی

سماع واژه‌ها، این عارفان مست واصل را

.

شکسته می‌نویسی مثل درویشی که می‌خواند:

«الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول» را

.

.1334519879_nam-moradi-5

انسانم آرزوست

۱۷ آذر , ۱۳۹۴

 

بخیه

.

.

.

.

.

.

.

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

بوی الکل… بوی سوزن…بوی دارو…بوی خون

چک

چک

گنگ سرم های سفید واژگون

.

تخت های سرد و خالی … ملحفه های سفید

ویلچرهای نشسته روبروی بانک خون

.

می کشد بر روی موزاییک طی را پیرمرد

آن طرف تر کودکی خوابیده پای  یک ستون

.

پا برهنه می دود بی روسری با اضطراب

گاه گاهی می زند آهی به طاق آبگون

.

مادری از فقر می نالد ولی مردی تمیز

می دهد چندین تراول را بدون چند و چون

.

خسته ام از تخت سرد و… بوی دارو… بوی درد

خسته ام از زندگی از روز اول تا کنون

*هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد (سعدی)

ترجمه ۳ شعر کوتاه از حسین شکربیگی

۱۳ آذر , ۱۳۹۴

حسین شکربیگی هم نویسنده ی قابلی است و هم شاعری توانا که شعر را به دو زبان فارسی و کردی و در قالب های مختلف به زیبایی می سراید. ظرفیت تأویل و ترجمه پذیری شعرهای حسین از دیگر ویژگی های بارز اوست. او در سرودن، نیم نگاهی به خاستگاه زبان مقصد نیز دارد. توفیق آن را داشتم که تعدادی از شعرهای کوتاه حسین را به زبان عربی ترجمه کنم که در این پست سه مورد از آن ها را به همراه اصل شعرها تقدیم شما عزیزان می نمایم:

.hosein-shekarbeigi

.

.

.

.

.

.

.

(۱) این شانس را داشته ام

که اولین بوسه ی عاشقانه را

من

بر لبهایت بگذارم

مثل پا گذاشتن اولین آدم

بر ماه

.

(۱)

وهبت أن اکون

أول من وضع

قبلات الحب علی شفتیک

کاقدام أول انسان

علی القمر

.  

(۲)

سالهاست

به گلوله ای فکر می کنم

که یک کولی آواره است

و قلب هیچ سربازی

وطنش نیست

.

(۲)  

منذ سنین

افکر برصاصه

و هی غجریه متشرده

لن توطن

فی قلب ای جندی

.

(۳)

امیدوارم

در پاییزی با تو دیدار کنم

که زیباترین سال عمرش را می گذراند

دهانت را ببوسم

و باز  اشتباهاتم را از سر بگیرم

.

(۳)

أود

أن اقابلک فی الخریف

الذی یمضی أحلی سنه فی عمره

اقبل شفتیک

و أبدا اخطائی من جدید

.

.پاییز  

دریغا شیرآهنکوه مردا که تو بودی

۵ آذر , ۱۳۹۴

به نیزه تکیه زد مردی که تنها مانده در میدان

کنار پیکر خونین سربازان جاویدان

.

چه مردی؛ آن که دریاها عطش پیمای او بودند

چه دریایی؛ که انگشت اش به توفان می دهد فرمان

.

شمیم بوستان دارد نگاه آسمان رنگ اش

و می چرخد میان چشم هایش سبحه ی باران

.

چه کوه بی نظیری، آن که بالای بلند او

خراج از ابر می گیرد و باج از گرده ی توفان

.

چه مردی؛ آن که مثل فاتح خیبر نشان دارد

«دل از بازوی پولادین و از سر پنجه ی ایمان»

.

افق سرشار از گرگ است از آدم نماهایی

که از عهد ازل خو کرده بر سر پیچی از پیمان

.

به نیزه تکیه زد… گویی ستون عرش بر پا شد

تجلی کرده در آیینه هایش حضرت سبحان

.

سخن کوتاه می دارم که فردا مرد میدان ها

شبیه حضرت یحیا تلاوت می کند قرآن

.

  • آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان (سیاوش کسرایی منظومه آرش کمانگیر)

.معسکر الامام الحسین

به همین سادگی

۲ آذر , ۱۳۹۴

آبی1

نامه

۲۱ آبان , ۱۳۹۴

حال من خوب است اما نازنین باور مکن

حال اندوه دلم را بیش از این بهتر مکن

.

من گم ام در لابلای ازدحام غصه ها

پس برای جستجویم چادرت را سر مکن

.

خط به خط خواندم تمام سطرهای گریه را

من که از بر گشتم اما خواهشاً، از بر مکن

.

پرس و  جو کردم شنیدم این که بی تابی عزیز

جان هر کس دوست داری بعد از این دیگر مکن

.

من که سرگردان دورانم شبیه رودها

حال این روح پریشان را پریشان تر مکن

.

خسته و سرگشته ام اما دلم را نازنین

مثل برگ سنگفرش آخر آذر مکن

.

از جوانی هام تنها رد پایی مانده است

از همان مردی که می گفتی: “عزیزم شر مکن”

.

این منم گمگشته ای در لابلای گریه ها

این منم… آری منم… آری ولی باور مکن

.

* حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن (سید علی صالحی)

نام3.

۱۸ آبان , ۱۳۹۴

مرگ؛

خطی ممتد

در صفحه ی زندگی

.

مرگ

معادله

۱۶ آبان , ۱۳۹۴

از آسمان

تا سقوط

شتاب سنگینی است

که مجهولی

به توان مضاعفش

می رساند

.

معادله

زین سیل دمادم…

۱۴ آبان , ۱۳۹۴

(۱)

در زیر لحاف آب خوابم کردی

و آنگاه میان گریه قابم کردی

.

من با غم و درد ساختم فردا را

ای سیل چرا خانه خرابم کردی؟

.

(۲)

غمگین شده سینه، چشم ها خونین است

توفان بزرگ داستان ها، این است

.

از فاجعه قلب شهر سرخ است ولی

خونین تر از آن، ز دست مسئولین است

.

سیل

 

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

۵ آبان , ۱۳۹۴

.

حرف آن چنان زدی که دلم را کباب کرد

شب را به روی ثانیه هایم خراب کرد

.

باور نمی کنم که پس از ۲۰ سال از آن

دردی که ذره ذره دلم را مذاب کرد

.

او آمد و به نرمی ۷۱ بهار

در سینه ی گرفته ی من دق باب کرد

.

می خواستم مشابه «استاد شهریار»

که با گلایه یار خودش را جواب کرد

.

با تلخی سکوت جوابش دهم ولی

عشق آمد و دوباره دلم را مجاب کرد

.

عقلم نهیب زد که : فراموش کرده ای

که او چگونه زندگی ات را خراب کرد؟

.

او آن کسی است آن که میان تو و رقیب

او را بدون هیچ مجال انتخاب کرد

.

او آن کسی است آن که به سودای آن طرف

مانند هر غریبه حساب و کتاب کرد

.

گیسو به بادهای جهان داد و بعد از آن

روز تو را شبیه شب اضطراب کرد

.

یادت مگر نمانده که در پاسخ «بلی»

مثل نسیم صبح چگونه شتاب کرد؟

.

یادت مگر نمانده که چشمت چگونه از

داغ فراق ناله شد و ترک خواب کرد

.

مانند رعد و برق درخت دل تو را

لبریز از شراره پر از پیچ و تاب کرد

.

گفتم به عقل: حرف تو حجت ولی دل است

باید عمل به گفته ی آن مستطاب کرد

.

عقلم نهیب زد و مرا طعنه ها زد و

بی فکر … بی ملاحظه … مجنون… خطاب کرد

.

گفتم: سلام

گفت: خدا حافظ ای عزیز

باید که از مراوده ها اجتناب کرد

.

عقل آمد و به سرزنشم نیشتر کشید

تردید در مبانی آن عشق ناب کرد

.

ماندم چرا سلام؟ چرا باز هم وداع؟

ماندم چرا دوباره مرا انتخاب کرد؟

.

ماندم چرا؟

چرا؟

چرا؟

بازهم چرا؟

از راه نارسیده و پا در رکاب کرد؟

.

ماندم چرا، خدای من از آن همه دعا

کهنه ترین دعای مرا مستجاب کرد؟

.

«یک قصه بیش نیست غم عشق» پس کنون

از کی؟ چگونه؟ با چه زبانی عتاب کرد؟

.

* تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت (محمد علی بهمنی)

* زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد      (محمد علی بهمنی)

* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب     کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است (حافظ)

.این نیز

دوکسا (Doxa)

۴ آبان , ۱۳۹۴

مرورهای جامعه شناختی

دانشجویان عزیزی که پرسنده ی مطالب جامعه شناختی  بودند می توانند یادداشت ها، ترجمه ها و مرورهای جامعه شناختی ام را از طریق آدرس زیر (آرشیو مطالب) پی گیری نمایند:

ironcage.blogfa.com

دوکسا

روز کوچید

۲۴ مهر , ۱۳۹۴

بدر شاکر السیاب در روز ۲۴ دسامبر ۱۹۲۶ در روستای جیکور در جنوب شرقی بصره در عراق چشم به دنیا گشود. او در بغداد تحصیلات دانشگاهی خود را ادامه داد.  معمولاً وی را همردیف با نازک الملائکه و عبدالوهاب البیاتی از بنیانگذاران شعر نو و آزاد عربی می‌دانند. بدر شاکر السیاب نسبت به دو همتای دیگر خود، در شکستن قواعد سنتی شعر عربی پیشگام‌تر بود و در این زمینه با جسارت بیشتری عمل می‌کرد. اگر چه وی در سن ۳۸ سالگی و در جوانی بر اثر بیماری درگذشت، اما در عمر کوتاه خود، تحول بسیاری را در ساختار و زبان شعر معاصر عرب ایجاد نمود. شعر بدر تصویر زندگی اوست. مواجهه ی او با بیماری لاعلاج سل او را به جدال نابرابر بین مرگ و امید کشاند. شعر زیر بخشی از شعر «رحل النهار» (کوچ روز) از دیوان «سرای خنیاگران» است .

بدر شاکرالسیاب شعر روز کوچید را (بیروت ۱۹۶۲/۶/۲۷) در بحرانی‌ترین روزهای بیماریش سرود. تفاوت آشکاری بین شعر بدر در این دوره با شعرهای پیشین‌اش وجود دارد و این به دلیل آشوب‌هایی بود که بر تن و روانش چیره بودند. بیماری مغز استخوانش را می‌خورد. با اینکه ۳۶ سال بیشتر نداشت، خود را مریضی می‌دید که توان حرکت ندارد. گاه نبضش به تندی می‌زد و خون عشق در رگانش می‌دوید و گاه اوضاع نابسامان جسمی و روحی، امیدش را به کرانه‌های یأس می‌برد. در این برهه از زندگی هنر ی بدر شاکرالسیاب، شاهد تجلی اساطیر دیگر- غیر از اسطوره‌هایی که در شعر سروده‌ی باران از آنها بهره جسته بود (نظیر اساطیری که نمود زندگی، مرگ و رستخیزند)- در اشعارش هستیم. وی در سال‌های بازپسین عمرش اسطوره‌هایی را که نماد مهاجرت و سفر بودند به تصویر کشید. او خود را بیمار مأیوسی می‌دید که برای مداوای روان و تن رنجورش از کشوری به دیگر سفر می‌کرد وبه همین دلیل تمام ناامیدی‌هایش را در شخصیت هایی پیکرینه ساخت که نماد امید و حرکت در دنیای اساطیر بودند.

بدر شاکرالسیاب در شعر روز کوچید شخصیت‌های- سندباد و اولیس را با هم می‌آمیزد و از این طریق شخصیت نوینی را می‌آفریند.

سندباد در حقیقت اولیسی است که چشمان زنی امیدوار بر ساحل دریا انتظارش را می‌کشد اما شاعر درمی‌ یابد که روزگار او را در کوره‌راهی افکنده است که فرسنگ‌ها با سرنوشت قهرمان اساطیری‌اش فاصله دارد. دریافت که مرگ بر او چیره خواهد گشت و زبانه‌های زندگی‌اش به خاموشی خواهد گرایید به همین منظور بنای اساطیری شعرش را به هم می‌ریزد و پایان سرنوشت اساطیر را که معمولاً به وصل‌های تکراری و پیروزی امید بر ناامیدی می‌انجامد تغییر می‌دهد. در پایان شعر می‌بینیم که مسافر رفته هیچ‌گاه به منزل بازنمی‌گردد.

در فضای آغازین شعر، غروبی به تصویر کشیده شده که شاعر از آن به کوچگاه روز یاد می‌کند. روزی که نماد نور، گرما و زندگی است. او بر آن است که از آغازین سخن این اندیشه را بیان کند که مرگ حقیقتی ناگزیر است.

زنی بر ساحل دریا بازگشت سندباد را به انتظار می‌نشیند همانند بنلوپ (پنه لوپه) که در انتظار بازگشت کشتی اولیس بود اما دریا خشمگین و پرآشوب است. توفان درگرفته و موج‌ها از هر سو به ساحل حمله می‌کنند. آسمان آکنده از صاعقه است و تمام طبیعت آشوب‌زده فریاد می‌کشد: – او هرگز بازنخواهد گشت…

سندباد بازگشتی برای خود نمی‌یابد زیرا پیکاری اساطیری بین او و نیروهای سهمگین درگرفته است که توان پایداری را از او ربوده‌اند.

پیکاری که سرانجامش به نابودی سندباد می‌انجامد. رب‌النوع موج‌ها او را در جزیره متروک به بند می‌کشد، جزیره‌ای که نماد مرگ و عذاب است. در فراز دیگر شعر، شاعر به مقایسه بین قهرمان بی‌بازگشت و مرگ روز می‌پردازد. او سندباد را خورشیدی می‌پندارد که در حال غروب است، غروبی که دیگر باره طلوعی در پی ندارد. تاریکی بر ساحل چیره گشته، مرگ سایه‌اش را بر همه جا گسترانده است، لذا بر دلداده ساحل‌نشین است که به سرایش بازگردد زیرا تمام خوبی‌ها رخت بربسته‌اند، سندباد و روز.

بدر شاکرالسیاب، گریز انسان در مقابل سرنوشت را به سرنوشت محتوم زوال جوانی و زیبایی مانند می‌کند. آیا سندباد توانست که مانع سپید شدن موی دلداده‌ی منتظرش گردد؟ آیا قادر بود که مانع زوال زیبایی یارش گردد؟ زبانه‌های آتش امید، در تندباد سرنوشت محتوم، به خاموشی می‌گراید. وعده‌هایی که دلدادگان به یکدیگر داده بودند تحقق نمی‌یابد زیرا روزگار چنین خواسته است. با وجود این می‌بینیم که همسر باوفایش، دریا را همچنان می‌کاود در حالی که جدالی از یأس و امید درونش را آکنده است. امید به اینکه سندباد بازخواهد گشت و ترس از اینکه مبادا برنگردد و در این جدال است که با همسرش زمزمه می‌کند و دگرباره امیدوار می‌شود که او بازخواهد گشت پیش از آن که او پیر شود زیرا سندباد با خود زندگی، امید و طلوع را به ارمغان خواهد آورد. ارمغانی که درد ناامیدی را خواهد زدود. در قسمت پایانی شعر دنیای واقعیات جای خود را برای لحظاتی کوتاه به رؤیاهای شیرین می‌دهد. سندباد نمادی از مرگ و رستخیز می‌گردد و زن عاشق، زمین تشنه. او «عشتار» همسر باوفای «تموز» است که در انتظار همسرش که به ظلمات زمین سفر کرده جوانیش را با امید به پیری رسانده است و سندباد تموزی است که در هیأت یک رود، سرسبزی و شادابی را به سرزمین عشتار بازمی‌گرداند.

شاعر، مرگ سندباد را همانند سرزمینی یخبندان ترسیم می‌کند زیرا مرگ همواره با سردی تن همراه است. اما آتش اشتیاق زن عاشق، یخ‌های تن سندباد را آب کرده و رودهای جاری‌اش را به سوی قلب سرگردانش روان می‌سازد تا به واسطه‌ی آن تشنگی دیرپایش را فرونشاند و گرمای زندگی را دگرباره به درون خود بازگرداند. پس رودها جاری شدند و دستان ممتد سندباد گل‌هایی گشتند که عطر دلاویزشان وحشت و تنهایی را از دل زن دلداده زدود. اما دیری نمی‌پاید که زن از رویای شیرین به واقعیات دردناک می‌پیوندد. دریای گسترده و توفانی‌ای را می‌بیند که کشتی سندباد را در خویش فرو برده است. او در اندوه سندباد و روشنایی بر ساحل به انتظار می‌ایستد در حالی که ندایی در درونش او را به ترک ساحل و بازگشت می‌خواند.

شاعر شعرش را چونان فراز آغازینش در هاله‌ای از یأس و سرگشتگی به پایان می‌برد. حیرت انسانی که زندگی را در بیهودگی معنا می‌کند. سیاب با این شعر ثابت کرد که شاعران امروز می‌توانند شعر را با اساطیر باستانی برای بیان آرمان‌هایشان پیوند دهند و من شخصی خویش را در هیأت من جمعی به تصویر بکشند. انسان شعر روز کوچید موجودی است که در جدالی نابرابر بین شک و یقین درمانده است. انسانی که در کوچی ناگزیر اندیشه انتظار و پیکار با سرنوشت او را می‌آزارد.

بدر شاکرالسیاب در طول زندگی کوتاهش توانست با خلق آثار ارزشمندی شعر عرب را به آستانه‌ی نوگرایی راستین سوق دهد. بی‌شک او یکی از چاووشان کلام است که روح زندگی را دگرباره در کالبد شعر عرب دمید و افق‌های تازه‌ای در برابرش گستراند.

بدرشاکر السیاب

.

.

.

.

..

.

..

.

.

 

.

روز کوچید .

روز گوچید

و بر روشنان افق‌های بی آتش

زبانه هایش را

به خاموشی داد

و تو. – ای بانو-

همچنان

به امید بازگشت سندباد از سفر

به انتظار نشسته ای

و در پشت سرت

دریا

همنوا با توفان و صاعقه ها فریاد می کشد:

او هرگز باز نخواهد گشت…

آیا نمی دانی

که الهه ی دریاها

او را به بند کشیده است؟

در قلعه ی سیاه

درجزیره ی خون و صدف؟

روز کوچید

و تونیز باز گرد

او هرکز باز نخواهد گشت

***

گیسوانت را

سندباد

از ویرانی مصون نداشت

بافه های زرینی که نوشیدن تلخابها

به سپیدیشان کشاند

و نامه های خیس و بی شمارعاشقانه

که نور قرارها

در آنها خاموش گشته است

و تو

سرگشته و پریشان

همچنان به انتظار نشسته ای

– او باز خواهد گشت؟

– نه، کشتی اش آشنای بستر اقیانوس گشته است

– آیا باز خواهد گشت؟

– نه، توفانهای مهیب او را به بند کشیده اند

-آیا باز خواهی گشت سندباد؟!

جوانی رو به پایان است و

زنبق گونه ها رو به خاموشی

کی باز خواهی گشت؟

خدا را

دستانت را

 جاری کن

تا دل دنیای تازه اش را بیافریند

و روزگار قحطی را ویران سازد

ویرانگر دنیای خون و چنگالها

هر چند برای اندک زمانی کوتاه

آه

کی باز خواهی گشت؟

آیا

آنچه را که در هنگام خاموشی روز باید دانسته شود

میدانی؟

آیا

سرانگشتان خاموش و تهی از نور غیب را

در تاریکهای وجود

 درک خواهی کرد؟

بگذار دستانت را

چونان آبیخهای جاری دریابم

به هرجا می نگرم

آبهای جاری از یخهای مذاب را می بینم

که از کف دستانت

به بستر دلم می ریزد

چه بسا

در رویا

دستانت را

چونان گلهایی بر آبگیر دیده ام

که در سرگشتگی و تنهاییم

شکوفا می شوند

***

روز کوچید

دریا گسترده و تهی است

هیچ ترانه ای جز صدای باد نیست

و چیزی دور نمی شود

جز بادبانی

که توفانها واژگونش کرده اند

و چیزی به پرواز در نمی آید

جز دلت

که بر سطح آبها

در انتظار می تپد

روز کوچید

پس – ای بانو-

ناگزیر باز گرد

روز

کوچید

Old-ship-in-storm

.

.

.

.

.

.

.

.

متن عربی شعر

رحل النهار

ها انه انطفات ذبالته على افق توّهج دون نار

وجلست تنتظرین عوده سندباد من السفار

والبحر یصرخ من ورائک بالعواصف والرعود

هو لن یعود

أوما علمت بانه اسرته آلهه البحار

فی قلعه سوداء فی جزر من الدم والمحار؟

هولن یعود

رحل النهار

فلترحلی هو لن یعود

رحل النهار

خصلات شعرک لم یصنها سندباد من الدمار

شربت اجاج الماء حتى شاب اشقرها وغار

ورسائل الحب الکثار

مبتله بالماء منطمس بها الق الوعود

وجلست تنتظرین هائمه الخواطر فی دوار

-سیعود؟

-لا ,غرق السفین من المحیط الى القرار

-سیعود؟

-لا ,حجزته صارخه العواصف فی اسار

یا سندباد اما تعود؟

کاد الشباب یزول تنطفئ الزنابق فی الخدود

فمتى تعود؟

اواه مد یدیک یبن القلب عالمه الجدید

بهما ویحطم عالم الدم والاظافر والسعر

یبنی ولو لهنیهه دنیاه

آه متى تعود؟

اترى ستعرف ما سیعرف کلما انطفأ النهار

صمت الاصابع من بروق الغیب فی ظلم الوجود؟

دعنی لآخذ قبضتیک کماء ثلج فی انهمار

من حیثما وجهت وجهی … ماء ثلج فی انهمار

فی راحتی یسیل ,فی قلبی یصیب الى القرار

تتفتحان على متاهه عزلتی

رحل النهار

والبحر متسع وخاو ولا غناء سوى الهدیر

وما یبین سوى شراع رنحته العاصفات وما یطیر

الا فؤادک فوق سطح الماء یخفق فی انتظار

رحل النهار فلترحلی, رحل النهار

.الموت و الحیات

محرم می رسد…

۲۳ مهر , ۱۳۹۴

یکی دریا،  یکی دریاچه ی خون

شمار زخم ها افزونِ افزون

محرم می زند آرام آرام

ز چشمان دوبیتی هام بیرون

hosain

دریا در برکه

۹ مهر , ۱۳۹۴

غدیر می رسد ز راه و من پر از علی شدم

پر از امید و زندگی  و “غم سینجلی” شدم

.

غدیر مثل سال نو پر از غزل سرودن است

غدیر جشن زندگی غدیر جشن بودن است

.

دلم به شوق می تپد همیشه زیر رایتش

سلام بر غدیر خم، درود بر ولایتش

.

.غدیر1ghadir

از سفر برگشتگان (۵)

۲۳ شهریور , ۱۳۹۴

لطفعلی2حمید..

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

(۱)

نگاهت چشمه، نامت جاری رود

که صحرای جهان را سبز پیمود

.

تو سنگین تر ز بغضم رفتی اما

چرا اینقدر تابوتت سبک بود

.

.

(۲)

به اندوهت دلم را داغ کردی

به مرگ زندگی مشتاق کردی

.

شبیه استخوانهایت که برگشت

دلم را در کفن قنداق کردی

.

.

(۳)

میان دستهای ناتوانش

گرفته عکس سرباز جوانش

.

برایش مانده زآن لبخند شیرین

پلاکی، تکه های استخوانش

 

از سفر برگشتگان( ۴)

۲۲ شهریور , ۱۳۹۴

شهیدان 1استقبال1.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بر بال ملایک

دلیرم با لباس جبهه رفت و رو سپید آمد

نمی دانی که در جانم چه غوغایی پدید آمد

.

دوباره عطر جبهه در فضای شهر پیچیده است

که بر بال ملایک کاروانی از شهید آمد

.

سماعی تازه برپا شد که از دشت فنا اینک

«جنید» عشق همراه جناب «بوسعید» آمد

.

دمیده عطر پیراهن ز خاک سرخ کردستان

به سوی کلبه ی احزان نسیمی از امید آمد

.

به روی دفتر کاهی نوشته چشم غمگینم

که آن مرد جوان در زیر بارانی شدید آمد

.

تو خیر مطلقی اما زنان شهر می مویند:

همان که از جوانی های خود خیری ندید آمد

.

فضای شهر سرشار از غم و دلتنگی و شادی

که نام «لطفعلی» همراه با نام «حمید» آمد

.

 

 

 

از سفر برگشتگان (۳)

۱۷ شهریور , ۱۳۹۴

به شهید حمید زرگوشی

زمان داغ دوری سر رسیده است

نگاه شهر سرشار از امید است

.

یکی از دور می آید، عزیزان

حمید است او ….حمید است او…حمید است

 

.

به شهید لطفعلی مراد حاصلی

نگاهت آشنای فرودین شد

غرور دائم این سرزمین شد

.

سرانجام ای دلیر مهربانم

مرادت حاصل از مرگی چنین شد

.

.images

 

6IMG-20150903-WA0018.

.

2

از سفر برگشتگان (۲)

۱۷ شهریور , ۱۳۹۴

به برادران شهیدم: حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی

 عطر حضور

باد عطر دوستان مهربان آورده است

یک بغل از بوی جوی مولیان آورده است

.

خاک کردستان امانتدار خوبی بود لیک

ما به او گل داده بودیم… استخوان آورده است

.

باغی از باران به او دادیم اما ای دریغ

برگهایی خشک از آن سرو جوان آورده است

.

تا ابد سروید یاران، عذر می خواهم که غم

در حریم سبزتان حرف از خزان آورده است

.

با گذشت سی بهار امروز می بینم که خاک

راز پنهان شما را بر زبان آورده است

.

این که باران می زند بر خشکسالی ها؛ یقین

آسمان حرف شما را در میان آورده است

.

آمدید اما نمی دانید داغ هجرتان

طی این مدت چها بر جانمان آورده است

.

اشکهایی تلخ تر از لحظه های انتظار

دردهایی خارج از شرح و بیان آورده است

.

آه مادر نیستی این لحظه تا بیینی که باد

روی دوش اش هودجی از ارغوان آورده است

.

شهر اینک در مسیر از سفر برگشتگان

دیده ای شاد و نگاهی خونچکان آورده است

.

1.

.IMG-20150903-WA0015

Scanned at 04.09.2015 12-55

از سفر برگشتگان (۱)

۱۷ شهریور , ۱۳۹۴

خبر: پیکر مطهر دانشجویان شهید حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی پس از ۲۹ سال به میهن بازگشت

تمام طول دوره ی دبیرستان همکلاسم بود . دبیرستان شریعتی مهران را می گویم. نسیم لبخندش در فضای کلاس می پیچید . همه حمید را دوست داشتند چون واقعا دوست داشتنی بود. سال ۱۳۶۴ با هم در رشته ی علوم اجتماعی تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی کرمانشاه پذیرفته شدیم تا انبوه خاطرات شیرین اش احساس تنهایی ام را صد چندان نماید.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی مرا با لطفعلی مراد حاصلی نیز آشنا کرد. جوانی که ایمان در چهره اش موج می زند. به همان اندازه که حمید جنب و جوش داشت، لطفعلی ساکت و آرام بود. راستی علیرضا حقیقی هم مسئول شبانه روزیمان بود. الله اکبر از علیرضا؛ «تعرف فی وجوههم نظره النعیم». چقدر مهربان و بزرگ منش بود. او هم مثل حمید و لطفعلی سال ها در بی خبری زیست. الان هم از او خبر دقیقی ندارم.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی یادآورد زمانی است که دوست مشترک من و حمید یعنی شهید رحیم ملکی به ما سرزد. در حیاط مرکز با بچه ها والیبال بازی کرد . بازیکن قابلی بود. رحیم هم در شعله های تانک جاودانه شد. با نام رحیم ، نام هایی مثل محمد حسین رادمنش نیز در نظرم مجسم می شود . محمد حسین هم همکلاسی دوران دبیرستانم بود او هم پرنده شد.

رحمت الله شریفی، همرزم حمید و همکلاسی مان در مرکز هم امروز در بینمان نیست. او پارسال بر اثر تصادف با همسر بزرگوارش جان به جان آفرین تسلیم کردند. رحمت خیلی منتظر حمید و لطفعلی ماند.

امروز بعد از گذشت سه دهه، خبر آوردند که برادران شهیدم، حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی دوباره به میهن باز خواهند گشت. چند ماه پیش مجتبی خبرهایی به من داده بود. مجتبی قنبری همکلاسی دوران تربیت معلم ماست. او در جریان عملیات والفجر۹ در منطقه سلیمانیه ( ۶۵/۱/۸) پنج سال اسارت و استقامت را تجربه نمود. او همرزم حمید و لطفعلی بود. مجتبی با گروه تفحص همراه شده بود و نشانی دقیق محل شهادت حمید و لطفعلی را به آن ها نشان داده بود.

با شنیدن خبر بازگشت حمید و لطفعلی، اوضاعم به هم ریخته. هم شادم و هم اندوهگین . دقیقاً مثل اشک؛ که ترکیبی از آب و آتش است. مثل دلتنگی، مثل خودم…

کوله باری از بهار

بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار

از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار

 .

آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی

زورق اندوه را بر شانه های بی قرار

 .

آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل

تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار

 .

پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان

می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار

رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق

آخرین پیغام را بر بال موج انفجار

 .

چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من

بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار

 .

در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام

آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار

 .

آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم

بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار

 .

با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه

می گدازد دیده را همنای شمع روزگار

 .

مادری با دستمال اشکهای سوخته

از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار

 .

سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ

قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار

 .

ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !

دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار

 .

آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !

بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار

3.

.

.

.

.

.

 

IMG-20150903-WA00134.

.

IMG-20150903-WA0069

ای عید خوش آمدی

۲۶ تیر , ۱۳۹۴

عید فطر 2

مشتاقی و مهجوری

۲۵ تیر , ۱۳۹۴

عید فطر

پنج برعکس + ۱

۲۴ تیر , ۱۳۹۴

نامه

علی آرام شد اما

۱۵ تیر , ۱۳۹۴

علی آرام شد اما جهان از گریه بی تاب است

زمین از غصه لبریز و زمان از گریه بی تاب است

.

کنار ناله‌های جاودان چاه و نخلستان

گلوی حضرت صاحب زمان از گریه بی تاب است

.

به روی کاغذ آه و اشک و جوهر قاطی هم شد

قلم در دست‌های شاعران از گریه بی تاب است

.

دوباره شب شد اما پشت درها خالی از مهر است

به یادش دست‌های ناتوان از گریه بی تاب است

.

و چشم کودکان کوفه این دریای بی پایان

پریشان، موج خیزان، نیمه جان از گریه بی تاب است

.

علی جان چشم‌هایت را مبند این چشم‌ها بی تو

همیشه خارج از شرح و بیان از گریه بی تاب است

.

جهان از غصه لبریز و زمان سرشار دلتنگی

زمین امشب شبیه آسمان از گریه بی تاب است

به من نزدیکتر از من ولی…

۱۲ تیر , ۱۳۹۴

ایستگاه دوازدهم درگاه

۲۹ خرداد , ۱۳۹۴

درگاه به ایستگاه دوازدهم رسید

سر آغاز سخن: اینک بهار /  یادداشت:  جشن‏ نامه چهارسالگی مجله درگاه  / مقالات: تحلیل ساختاری شعری از احمد شاملو:  دکترمحمدحسین بهرامیان / بازخوانی تفکر افقی و عمودی رولان بارت/ محمد پیرحیاتی / چرا ضد کارگاه شعر؟/ سپیده جدیری / شعر: رضا اسماعیلی، مهرداد اوستا، مانا آقایی، معصومه باغیان،  محمدعلی بهمنی، روجا چمنکار، سریا داودی‏ حموله، نینا رزندی، نجمه زارع،نگین سرحدی، حمیدرضا شکارسری، محمد شمس لنگرودی، میلاد شهبازی، مسعود صادقی بروجردی، عبدالرضا فریدزاده،  سیدضیاء قاسمی، احمد قربان‏زاده، اصلان قزللو، محمد قهرمان، مشفق کاشانی، کورش کرمپور، محمود معتقدی، علیشاه مولوی، مریم نظری/ داستان: کیف: بنفشه حجازی  / خاطره‌های ورقه شده: مریم فرهادی / چند داستانک:  ضحی کاظمی  / ترجمه:  انگلیسی: ادوین موئر،  شاعر معاصر اسکاتلندی: ترجمه پوران کاوه /  ویلیام بلیک، ترجمه: فریبا بسطامی / عربی: سعاد الصباح، ترجمه: می پرنیایی فرد / ترکی:علا‏الدین توپچو،  مترجم: طاهره میرزایی / ترکی:  متین توران، ترجمه: طاهره میرزایی / کردی:  لطیف هلمت،ترجمه: محمد مرادی نصاری / نقد کتاب: یادداشتی بر رمان «سال درخت» نوشته‌ی ضحی کاظمی : بهاره ارشدریاحی / سکانس یک، وضعیتی متفاوت در غزل کردی:  نقدی بر غزلی کوردی از مصطفی بیگی / فریاد شیری  /  کارنامهی ثریا کهریزی با آثاری از: علی الفتی، آرش الله‏ وردی، مهدی «تیرداد» آتش‏کار، ابوالفضل پاشا، رضا پورجوادی، پژمان قانون، فرهاد کریمی، سعید نصاریوسفی.  / تازه های  نشر:    کودتای دو نفره، و چنین گفت راحله سلطان، لیلای بی دریغ، نیایش و طلب عاشقانه در شاهنامه و ایلیاد و اودیسه، ترانه‏ های دلواپسی، چه می‏ گویی ننه کریم، تورا من دوست دارم عاشقانه، بذار بهت شلیک کنن، تمام غزل‏ هایم برای تو، آواز بلند، جنوب با طعم لیوا، کلمات بیش از آدمی رنج می برند

 صاحب امتیاز: موسسه فرهنگی مطبوعاتی درگاه پژوهان لُرستان / مدیر‌مسئول و سردبیر: عبدالرضا شهبازی / ویراستار: فریبا بسطامی / دبیر  بخش داستان: کرم‌رضا تاجمهر / دبیر بخش عربی: بهروز سپیدنامه / دبیر بخش انگلیسی: فریبا بسطامی / دبیر بخش ترکی: طاهره میرزایی / دبیر بخش کردی: محمد  مرادی نصاری / طراحی سرلوحه‌: سجاد همتی / طراحی وصفحه آرا:  اکبر حیدری

اضافه شدن بخش کردی، یکی از ویژگی‌های درگاه ۱۲ می باشد. مسئولیت این بخش به عهده ی شاعر و مترجم جوان و توانای ایلامی آقای محمد مرادی نصاری است. در این بخش، توجه خوانندگان عزیز را به ترجمه‌ای از اشعار خانم سعاد محمد صباح که توسط مترجم ارجمند ایلامی خانم می پرنیایی فرد ترجمه شده جلب می‌کنیم

سعاد محمد صباح

سعاد محمد صباح شاعر، نویسنده و منتقد کویتی متولد سال۱۹۴۲ میلادی می‌باشد. وی مدرک کارشناسی خود را در دانشکده علوم سیاسی و اقتصاد  قاهره با رتبه برتر  دریافت نمود.

تحصیلات کارشناسی ارشد و دکترای خود را در انگلیس و در دانشکده  University of Surrey Gelfordبه اتمام رسانید. پایان نامه کارشناسی ارشدش «توسعه و برنامه ریزی در کشور کویت» و پایان نامه دکترایش «برنامه ریزی و توسعه در اقتصاد کویت و نقش زن در آن» را به زبان انگلیسی نوشت و جدیدا به عربی ترجمه و منتشر کرده‌است.

 او علاوه بر زبان عربی مسلط به زبان‌های فرانسوی و انگلیسی است . «خانه نشر و توزیع سعاد» را در سال ۱۹۸۵ تاسیس کرد. سعاد الصباح توانست جوایز بسیاری از کشورهای مختلف در زمینه‌های شعر، دستاوردهای ادبی،سیاست و اقتصاد دریافت کند.

از آثار وی می توان به مجموعه شعرهای: امنیت، گل ها معنی خشم را می فهمند، قصیده های عشق، مرا به آستانه ی خورشید ببر، برای پسرم، دقایقی از عمرم و… اشاره کرد.

شعر: سعاد محمد صباح

ترجمه: می پرنیایی فرد

به من بگو

آیا

پیش از من زنی را دوست داشته ای؟

وقتی که عاشق می‌شوی

روشنان عقل را از کف  می‌دهی؟

به من بگو … به من بگو

چه بر سر زن می رود

آن دم که عاشق یاس رازقی می شود؟

به من بگو

از شباهت آشکار

سایه و حقیقت

چشم‌ و سرمه

بگو

که زن چگونه

همزاد معشوقش می‌شود

با من با زبانی سخن بگو

که هیچ زنی جز من نشنیده باشد

مرا به جزیره ی عشقی ببر

که پیش از من

کسی آنجا سکنی نکرده باشد

مرا به کلامی فراتر از مرزهای شعر ببر

 بگو :

که من اولین عشق تو هستم

بگو :

که اولین قرار تو هستم

زلال مهربانی ات را

در  گوش هایم بریز

ماه  را

در دیدگانم  برویان

مرا جمله ای عاشقانه از تو

هم سنگ تمام دنیاست

ای که مثل گل

در وجودم جای گرفته‌ای

و کودکانه

در چشمانم بازی می کنی

در اداهای خود

مثل کودکان شگفتی سازی

سترگی مانند موج

و نرم مثل شن‌زاران

از اشتیاقم

مرنج

نامم را

در  سپیده دم

و در لحظه‌های شب

پیوسته تکرار کن

مرا ببخش

 اگر

 هنر سکوت را نمی‌دانم

همه جای دنیا را اگر جستجو کنی

 زنی چون من

نخواهی یافت

تو عشق منی

پس  رهایم مکن

شکیبایی را سر می‌کشم

من همزاد تو هستم

پس چگونه می توانم

بین سایه و حقیقت

تشخیص دهم

۱۷۵

۲۸ خرداد , ۱۳۹۴

غواص

یا عباس

دستی کنار رود

دستی میان خاک

فریاد: یا… اخاک

 

 

عروس زاگرس در آتش

۱۵ خرداد , ۱۳۹۴

جنگل های طبیعی بلوط ایلام طعمه ی آتش شدند.  مردم غیرتمند ایلام، از زن و مرد ، پیر و جوان به سمت آتش سوزی زنجیره‌ای شتافتند و جان نثارانه با آن جنگیدند , و کماکان می جنگند حماسه‌ی مردم ایلام در نوع خود بی نظیر است. اما حکایت این جا تمام نمی شود. این استان با وجود جنگل های انبوه بلوط و تجربه ی آتش‌سوزی‌های مکرر از وجود یک بالگرد برای اطفاء حریق، محروم است. این حقیقت تلخی است که مسئولین باید به آن توجه نمایند. کشف و برخورد قاطعانه با مسببان این جنایت، کم‌ترین خواسته‌ی زاگرس نشینان است.

*شه لم بر وزن بلم :نام کوهی در ایلام که طعمه ی حریق شده

فریاد بلوط

(۱)

ای جنگل  با شکوه کز من دوری

از داغ تو گُر گرفته‌ام بد جوری

من در غم خویش بی صدا می‌سوزم

وقتی که  میان شعله‌ها محصوری

 (۲)

آجر شده قوت لایموتی که منم

فریاد و هوار از سکوتی که منم

آتش شده سهم جنگل خاک آلود

ای ابر ببار بر بلوطی که منم

 (۳)

دامان «شه‌لم» دوباره افروخته شد

سرسبزی آن به شعله‌ها دوخته شد

فریاد… بلوط؛ این عروس جنگل

مانند زنان شهر من سوخته شد

.

.

.

.

.

.

.

(۴)

در سینه‌ی اهل درد، دردی باید

از مجلسیان دوباره مردی باید

این آتش کینه باز خواهد آمد

آقای رییس! بالگردی باید

(۵)

هر چند که از داغ «شه‌لم» محزونم

جاری شده آتش فنا در خونم

اما به خدا قسم که امشب مردم

از غیرت و اهتمامتان ممنونم

.

.

.

.

.

.

.

(۶)

از شاخه‌ی ایمان و یقین می‌روییم

مانند سنون آهنین می‌روییم

ای بی‌شرفان که شعله بر عشق زدید

ما جای بلوط از زمین می‌روییم

(۷)

در سینه اگر دشنه بکارد آتش

جز حیله چه در توبره دارد آتش

ما بر سر عهد خود کماکان هستیم

از چار طرف اگر ببارد آتش

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

جنگل آتش گشته اما اهل درد شهر ما

خون جگر در ماتم این زخم کاری بوده اند

آن طرف برخی برای روزهای ادعا

سخت در سودای عکس یادگاری بوده اند

تقدیم به سالار آزادگان تاریخ

۱ خرداد , ۱۳۹۴

جان عباس سپهسالار…

 با نگاهت حال ما هر لحظه بهتر می شود

اشک بی مقدار با اکسیرتان زر می شود

.

صاحب این اشکهای پاک در روز جزا

در میان خیل محتاجان توانگر می شود

.

کفتری در آسمان بی کران اهل بیت

همدم الطاف جاوید پیمبر می شود

.

ای تو نفخ صور در جان تمام عاشقان

دیده با یاد شما صحرای محشر می شود

.

می شکوفد باغهای ارغوان در وسعتش

در میان لاله ها هر دم شناور می شود

.

نام پاک ات سنگ را یاقوت و مرجان می کند

چوب هم در آستانت رحل و منبر می شود

.

این که بی دیدار رویت جان دهم در اشتیاق

جان عباس سپهسالار،  آخر می شود؟

دو غزل تقدیم به بانوی آب و روشنی

۲۱ فروردین , ۱۳۹۴

کران در بی کران نامت سرود دختران گشته 

سرود دختران بی بدیل آسمان گشته

.

تو از نسل کدامین آیه‌ای ای معنی مستور؟

که زیر بار نامت کوهساران ناتوان گشته

.

سماع چشمت این منظومه‌های شوق مانندِ

شتاب ساکنی در گسترای کهکشان گشته

.

از آشوب رُخَت ای خوب! مروارید تنهایی

به شرمی کهنه در اعماق دریاها نهان گشته

.

نگاهت ائتلافی تازه از خورشید و باران است

که شهر عشق را دروازه ی  رنگین کمان گشته

.

به یُمن نامت ای عاشق‌ترین آوای سرمستی

حدیث عشق در آیینه‌ی جان جاودان گشته

.

.

.

.

.

.

.

بانوی برقع پوش من گر چهره بگشاید دمی

روشن شود از مطلع اش جغرافیای عالمی

.

دستان او دیباج را شرمنده ی خود کرده است

این پرنیان اطلسی ، سجاده ی ابریشمی

.

دستان او درمان کند هر درد مادر زاد را

مستغنی از هر نسخه و بی منت هر مرهمی

.

در پرده های آسمان خورشید عالمتاب را

مستور سازد تا ابد، گر چهره بگشاید دمی

.

آرامشی آبی دهد توفان نا فرجام را

این گل بغلتاند اگر از التفاتش شبنمی

.

ای همنفس با قدسیان سرریزتر کند باده را

جانم به فریاد آمد از «قال و مقال عالمی»

.

ای مقتدای هر غزل، مقصود هستی از ازل

دُر دانه ی خیر العمل ما را نباشد همدمی

 .

جز یاد شور انگیز تو، پیمانه ی لبریز تو

کز جان آتش خیز من او می زداید هر غمی

.

چشمان من از موج ها، توفان و تخته پاره ها

می جوید از نام شما، حبل المتین محکمی

میراث سبزه و ماهی

۱۴ فروردین , ۱۳۹۴

 مانده از نوروز و از آن لحظه های تابناک

سبزه ها در زیر پا و ماهیان بر روی خاک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمان عید هم آخر به سر شد

یکی شاد و یکی خونین جگر شد

بساط لحظه های شادی ما

وبال گردن هر رفتگر شد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

زمستان با تمام رو سیاهی

به پایان می رسد خواهی نخواهی

و می آید بهار و آخر آن:

شناور روی آب تنگ، ماهی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برای کودکان، نوروز زیباست

پر از عیدی پر از ذوق تماشاست

ولی در چشم ماهی های غمگین

به پایان بردن رویای دریاست

 

نگاه نو منتشر شد

۱۵ اسفند , ۱۳۹۳

مجموعه مقالات بررسی تحلیلی شعر فارسی معاصر ایلام با عنوان «نگاه نو» به کوشش، بهروز سپیدنامه و سید مالک صادقیان توسط انتشارات هاوار، در شمارگان ۱۰۰۰ نسخه ودر ۷۴۸ صفحه در قطع وزیری  در اسفند ۱۳۹۳ منتشر شد. «نگاه نو» با حمایت اداره کل ورزش و جوانان استان ایلام و با همکاری اداره‌ی کل فرهنگ و ارشاد اسلامی و حوزه‌ی هنری استان منتشر گردید. طرح جلد کتاب توسط هنرمند خوش آتیه ی ایلامی آقای وحید اسدی اجرا شده است.

در قسمتی از مقدمه‌ی کتاب آمده است: آغاز جریان شعر مطرح فارسی ایلام، به دهه هفتاد باز میگردد؛ آنجا که تعدادی از جوانان پرشور، فارغ از دغدغه انجمنهای ادبی، بر چمنهای پارک مینشستند و غنیترین محافل ادبی را برگزار میکردند. به تعبیر «احمد صافی النجفی»: جشنوارهای بود که در پیاده‌رو برگزار می‌گشت (مهرجان فی الرصیف یقام). برآیند این جلسات، حضور مقتدر شعر ایلام در صفحات وزین ادبی آن زمان بود.

آرشیو نشریات آن روزگار را که ورق میزنید، شکوه این حضور بیشتر آشکار می‌شود. امروز هر چند غبار ایام بر چهره نسل طلایه‌دار شعر فارسی ایلام نشسته است اما خوشبختانه شاهد آیینه‌گی جوانانی هستیم که ادامه دهنده این راه تا سر چشمه‌های خورشیدند. شاعران ارجمندی که  تلفیق اندیشه و خیال در آثارشان، تصویر لحظه‌های‌ مردمی است که صفای باطن و فرزانگی، ویژه‌گی بارز آنان است.

سابقه بیش از دو دهه حضور فعال و اثرگذار شعر فارسی ایلام در تاریخ ادبیات این مرز و بوم، فرصتی را فراهم ساخت تا ابعاد مختلف آن مورد بررسی قرار گیرد. هر چند که با انتشار هر مجموعه شعری از شاعران این دیار، شاهد اظهار نظر منفرد منتقدین در نشریات کشور بوده‌ایم اما خالی جای همایشی اختصاصی در خصوص نقد و بررسی این جریان ادبی و انتشار کتابی تخصصی با این مضمون کاملاً احساس می‌شد. برای نیل به این مهم سازمان مردم نهاد «طلایه‌داران فردای روشن» به مدیریت خانم «پروین یاسینی یکتا» و پی‌گیرهای مستمر و اثرگذارشان زیر چتر حمایت معاونت فرهنگی و امور جوانان اداره کل ورزش و جوانان استان ایلام وارد میدان شد و ایده نخستین همایش استانی نقد شعر فارسی ایلام تحت عنوان «نگاه نو» مطرح و با همراهی انجمن شعر و ادب اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی، حوزه هنری و بانک انصار استان ایلام در آبان ماه سال ۱۳۹۲ برگزار گردید. جا دارد که از حمایت‌های مادی و معنوی این عزیزان مراتب سپاس و امتنان خویش را اعلام نماییم.

مهمترین غایت همایش «نگاه نو»، جمع‌آوری و تدوین مقالات برای انتشار کتاب فوق‌الذکر بود. کتابی که گمشده بسیاری از پژوهشگران در خصوص شعر فارسی ایلام است. که در این میان به نقش پر رنگ دانشجویان تحصیلات تکمیلی رشته زبان و ادبیات فارسی می‌توان اشاره کرد. بر این اساس مقالات ارسالی به دبیرخانه، گردآوری و تدوین شدند اما حجم مقالات و محتوای آنها به تصویر جامعی از شعر فارسی ایلام منجر نشد. این امر موجب گشت تا به شاعران و منتقدین ایلامی داخل و خارج از استان اطلاع داده شود تا  دست‌نوشته‌هایی را که در مورد شعر فارسی ایلام نوشته‌اند یا مطالبی را که دیگران در خصوص شعرهایشان نگاشته بودند جهت درج در کتاب ارسال نمایند. تعداد فراوانی از این بزرگوران به این دعوت لبیک گفتند تا با ارسال مطالبشان بر غنای این کتاب بیفزایند. تعدادی از این عزیزان نیز خاموش ماندند و خالی جایشان در این اثر تحقیقی حاصل این سکوت است. لذا اگر نامی از آنان در میان مقالات نیست یا  اگر مطلبی از این بزرگواران در کنار سایر مطالب به چشم نمی‌خورد، برآیند این خاموشی است هر چند که نامشان به فراموشی نخواهد رفت.

همایش «نگاه نو» در صدد نقد: جامعه‌شناسی، روان‌شناسی، زیبایی شناسی، ادبی و جریان‌شناسی شعر ایلام بود. که چنین هدفی محقق نگشت. کتاب حاضر نیز نتوانست به این آرمان جامه عمل بپوشاند اما بررسی توصیفی شعر ایلام نیز آرمانی است که می‌تواند سنگ بنای پژوهش‌های ژرفانگری باشد که سایر پژوهشگران انجام خواهند داد.

برای تدوین این کتاب، مقرر گردید که مبنای گزینش مقالات، رعایت مؤلفه‌ها و ساختارهای علمی باشد. اما به دو دلیل این تصمیم محقق نشد. نخست این‌که چنین غربال‌گری به کاهش تعداد مقالات و توصیف ناقص منجر می‌شد و دیگر آن‌که غایت کتاب، بررسی توصیفی شعر ایلام بود. لذا گاه در یک یادداشت نکته‌ای یافت می‌شد که بسیار حائز اهمیت بود. نکته‌ای که می‌توانست زوایایی از تاریخ شعر فارسی ایلام را روشن نماید. بر این اساس، یادداشت‌ها و مقالات عمومی در کنار مقالات تخصصی قرار گرفتند تا با هماوایی یکدیگر، تصویر شعر فارسی ایلام را ترسیم نمایند. فراز و فرودهای نوشته‌ها، در حکم جاده‌ای است با چشم‌اندازهای مختلف که به سوی هدفی روشن در جریان است. این کتاب هر چند که در نوع خود جزء اولین‌ها به شمار می‌رود اما داعیه‌دار بهترین‌ها نیست. این بدایت، استمراری را می‌طلبد که در قلم پژوهشگران نهفته است.

ادامه مطلب … »

ایستگاه یازدهم درگاه

۸ بهمن , ۱۳۹۳

در این شماره مطالب زیر منتشر شده است  

سر آغاز سخن: بستن فضا فایده‌ای نخواهد داشت/ سیدحسن خمینی.  .یادداشت: گونگادین؛ دن‌کیشوت ایرانی/کرم‌رضا تاج‌مهر شعر: سیمین الوند، فروغ بهاروند، فرشته پناهی، غزل تاجبخش، بهاره رضایی، هوشنگ رئوف، فرامرز سه ‏دهی، ذوالفقار شریعت، مسعود شیرمحمدجماعت، مهدی عابدی، فرهاد عابدینی، الهه فاضل ‏نیا، محمدعلی قاسمی، علی‏رضا کرمی، الهام کریمی، ثریا کهریزی، بهار کیخسروکیانی، هوشنگ گراوند، سارا  محمدی‏ اردهالی. داستان: آن روز، اولش آفتابی بود/ مجید پولادخانی من خواب دیده‌ام/ اعظم سبحانیان دروغ میگه، جناب قاضی!/ امیر کِلاگِر نیمکت خاکستری/ آیدا مجیدآبادی. گفت ‏وگو: بیان طنزگونه و گروتسک ‏وار عمق فاجعه را بیشتر نشان می‏ دهد گفت‏ وگو با پژمان قانون/ سعید نصار یوسفی ترجمه: زندگی ‏نامه و شعری از آن سکستون/ شهناز خسروی. زندگی نامه و داستانی از احسان عبد القدوس/ سید مهدی حسینی نژاد. گفت‏ وگو با احمد ارتان میصیرلی/ طاهره میرزایی. نقد کتاب: بافتار مجموعه‌ی «واژه ‏ها به همین منوال»سروده‌ی ابوالفضل پاشا/ سریا داودی حموله نگاهی به دفتر شعر پرویز حسینی/ عبدالعلی دست‏غیب رمز گشایی ساده‏ ی یک شعر/ فرهاد عابدینی جلوه‏ هایی از مکاتب ادبی در زبان داستانی «احمد محمود» و «محمود دولت‏ آبادی»/ فاطمه  محسن‏ زاده     تاملی بر مجموعه شعر «جنون آب» سروده‏ی هوشنگ رئوف/ سعید نصاریوسفی. کارنامهی حمید هنرجو با آثاری از: محمدرضا اصلانی، غلامرضا بکتاش، ضیاء‏الدین ترابی، محسن حسن‏زاده لیله‏ کوهی، سیدمحمود سجادی، کامران شرفشاهی، حمیدرضا شکارسری، مراد طاهرنیا، عزیز کلهر،  مصطفی محدثی خراسانی، جواد محقق، فریدون محمودی، سینا میرزایی، محمدمهدی میرزایی، عرفان نظرآهاری، سیدسعید هاشمی. تازه‌های نشر:  مجموعه  قطعه‏ های ادبی «واگویه‏ های ارغوانی» مجموعه شعر «سیب لب‏ هایت که افتاد»، مجموعه داستان «آن‏ دستِ پُل»، مجموعه شعر «در آستانه ‏ی فردا»، مجموعه شعر «سوت در ایستگاه برزخ»، مجموعه شعر «دوستت دارم، همین»

شما را به خواندن  داستانی از احسان عبدالقدوس که سید مهدی حسینی نژاد به خوبی ترجمه کرده  دعوت می کنم. قبل از آن با زندگی این نویسنده آشنا می شویم:

زندگینامه احسان عبد القدوس

احسان عبد القدوس سال ۱۹۲۹ در مصر به دنیا آمد از همان اوان کودکی شیفته مطالعه بود. پدرش که هنرمند معروفی بود سعی می کرد او را بیشتر به خواندن و مطالعه تشویق کند، سال ۱۹۴۲ از رشته حقوق دانشگاه قاهره فارغ التحصیل شد و به عنوان وکیل به کار مشغول شد، سپس به مجله “روز الیوسف” که مادرش آن را تأسیس کرده بود پیوست. احسان با ایمان کامل به آزادی و دموکراسی زندگی می کرد و در مطبوعات قلم می زد علاقه اش به آزادی به قدری بود که با وجود دعوت های مختلف به عضویت هیچ گروهی یا هیچ حزبی در نیامد.او صدایی بود که به آزادی دعوت می کرد و با استبداد مبارزه می کرد، دیدگاه سیاسی او در مبارزه با نظام پادشاهی و احزاب سر سپرده خلاصه می شد.

او ۸ سال در روزنامه “الاخبار” مطلب نوشت سپس به عنوان سردبیر روزنامه مشهور “الاهرام” بر گزیده شد. انور السادات او را به عنوان وزیر فرهنگ و ارشاد مصر انتخاب کرد اما او این پست را نپذیرفت. آثار این نویسنده بزرگ به زبان های زیادی از جمله: انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، آلمانی، روسی، پرتغالی و… ترجمه شده اند. بیشتر احسان عبدالقدوس به فیلم های سینمایی و سریال های تلویزیونی تبدیل شده اند.آثارش عبارتند از: انگشتانی بدون دست، مردی در خانه ی ماست، مرا تنها رها نکن، دماغ و سه چشم، خون و اشک ها و لبخندهایم و… .او در سال ۱۹۹۰ در گذشت.

ادامه مطلب … »


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |