بایگانی: ‘شعر سپید’

پرومته

پنج شنبه, ۲۳ اردیبهشت, ۱۳۹۵

prometheus1

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پرومته Promethee

پرومته منم

دردآلوده مردی

که هر روز

منقار عقابان را مشق می کند

و خونی

که انسان را

بر صخره ها می نویسد

□□□

پرومته منم

دریانوردی تنها

در جزیره ی آدمخواران

در جزیره ای

که خانه ی من است

□□□

پرومته منم

ترانه ای مبهم

لابلای صداهای ناکوک

ذره های بلوری

در خاک انداز

و نامی

که هر لحظه بلاک می شود

□□□

پرومته منم

مترسکی در جالیز

که با زوزه ی شغالان می خوابد

و با قارقار کلاغان بیدار

□□□

پرومته منم

یغماگر آتش

برای انسانی که دندان هایش

تکنواز سرماست

برای انسانی

که با منقارعقابان

درد را

بر سینه ام خال می کوبد

□□□

پرومته منم

وبلاگی متروک

در ازدحام صداهای مجازی

واگنی تنها

در ایستگاهی خارج از ریل

پاسخی روشن

به « بودن یا نبودن»

□□□

پرومته منم

اقراری بزرگ

به گناهی ناکرده

که هر روز تکرار می شود

و طنابی

که «در ذهن می بافند»

و تفنگی کهنه

که گیج هیچ گیجگاهی نیست

□□□

پرومته منم

بیداری که رویاهایش را گم کرده

لابلای گیسوی زنی

که در هیچ فنجانی نمی گنجد

□□□

پرومته منم

رقص کولیانه ی آتشی در باد

در سطرهای نانوشته ی دفتری

که شعرهایش

قیف تخمه ی آدمخوران است

در جزیره ای تنها

که خانه ی من است

پرومته منم

.

پ.ن :

پرومته پسر عموی زئوس بود. پرومته را آفریدگار انسانهای اولیه دانسته اند و عقیده داشتند که او انسان را با خاک رس سخت و غیر قابل نفوذ ساخت ولی در روایات دیگر او را فقط خیرخواه بشر میدانستند نه آفریدگار او . پرومته بخاطر بشر زئوس را فریفت بنابراین زئوس کینه شدیدی از پرومته و افراد بشر به دل گرفت و برای تنبیه آنان تصمیم گرفت آتش را از آنها بگیرد . اما باز هم پرومته به کمک مردم شتافت و مقداری از آتش را به زمین آورد .

زئوس برای تنبیه پرومته نیز او را با زنجیرهای فولادی در کوه قفقاز زندانی ساخت و عقابی را مجبور ساخت تا جگر او را پاره کند و ببلعد . جگر او دوباره رشد میکرد و به حال اولیه باز میگشت و عقاب نیز به کار همیشگی خود ادامه میداد . اما هراکلس عقاب را کشت و او را نجات داد البته زئوس از این کار که یکی از افتخارات پسر او بود خوشحال شد ولی چون سوگند یاد کرده بود پرومته را واداشت تا انگشتری را از فولاد همان زنجیر و یک قطعه از سنگی که به آن بسته شده بود برای همیشه به دست کند .

۱۷۵

پنج شنبه, ۲۸ خرداد, ۱۳۹۴

غواص

یا عباس

دستی کنار رود

دستی میان خاک

فریاد: یا… اخاک

 

 

رابینسون کروزو من ام

جمعه, ۲۹ دی, ۱۳۹۱

رابینسون کروزو من ام،

در جزیره ای سرگردان

که هیچ نقشه ای،

آدرسش را از بر ندارد

و هیچ قطب نمایی،

به سمت اش نمی چرخد.

رابینسون کروزو من ام،

که بطری های شراب را سر می کشم

و نامه های استغاثه را

در آب می ریزم

برای خدا.

از جزیره ای

به وسعت گمنامی

مردی که با درختان

نجوا می کند

و چوب خط روزهایش را

شعری می سازد

برای صخره هایی

که لگد کوب امواج اند.

من ام

من؛

که کلبه ای ساخته ام بر فراز تپه ها

که از پنجره اش

هر روز دریا را

ورق می زنم

بی که همسایه ای باشد

جز میمون هایی

که درختان نارگیل را بالا می روند

تا اشتهای آسمان،

و پرندگان رنگین بالی

که رویای خاکستری ام را

پر رنگ می کنند.

رابینسون کروزو من ام

که دریا را

به حسرت کشتی هایی نشسته ام

که بندرگاهشان

فراتر از آرزوی من است،

بندری که هیچگاه

در تنهایی ام پهلو نمی گیرد.

در ساحلی

که سرشار از

بطری های شکسته است

و خمیر کاغذی

که غذای ماهیان کوچک است.

رابینسون کروزو من ام

رویایی در زیر دندان بومیان آدمخوار

و کوسه هایی

که زورق ام را

به تمسخر، دندان تیز می کنند…

رابینسون کروزو من ام

در خانه ای که جزیره ی من است

با کیسه های زباله ای

که سرشار از شعرهای من است

که بر دوش مورچه های سیاه

به حافظه ی زمین

می روند.

جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۱

 

ولیمه

شنبه, ۱۶ اردیبهشت, ۱۳۹۱

ولیمه

…و تو

آن پری دریایی هستی

که دریانوردان عاشق را

به فریبای آوایی

تا صخره های تلاقی می خوانی

جایی که صدف ها

فریاد گردن آویز بریده  ی زنی است

که نامه های شناور را

در چشمانش تا می کند

و دستمال های وداع را

بادبانی می افرازد

تا لجه های تار

آنجا

که در چشمان ماهیگیران

دوشیزه ای است

که غول گرسنه ی توفان را

ولیمه ی آرامش است

حواصیل

شنبه, ۱۴ آبان, ۱۳۹۰

حواصیل

به من بگو

چند حواصیل باقی است

تا بندر چشمانت؟

و من جاشویی

که آب های جهان را

به شوق صدایی می گردم

که از گردنه های موج بالا رفته

و در پیچ و خم شب ها

ترانه می خواند مردی را

که خورشید و نمک را مزمزه می کند

بانوی روزهای نرفته ام

شبهای نخوابیده ام

و خوابهای ندیده ام

و توفانی

که در تخته های این کشتی لانه کرده

و نامه های عاشقانه ای که بر آبها

می رقصند

و دستمال های وداع را گریه می کنند

و دریا دریا

سراب خشکی

تنوره می کشد

از حلقه ی طناب دکل های شکسته

به من بگو

چند ستاره ی قطبی

باقی است

تا سرگردانی بندری

که  گیج عقربه های قطب نماست

دریا

بانوی چراغ به دستی است

که فانوس هایش را

در جشن ماهیانی آویخته

که کیک تولدشان

با تیغ کوسه های پیر بریده می شود

و ملوانی

که گردن بند گوش ماهی ها را

به بندری می بخشد

که هیچ حواصیلی

آدرسش را نمی داند

به من بگو چند بندر باقی است؟

دیشب ورق می خوردم

سه شنبه, ۲۵ مرداد, ۱۳۹۰

نصرت الله مسعودی از شاعران توانمند کشور است که سال هاست شعر را زندگی کرده . او در زمینه ی نقد، نمایش نامه نویسی، ئتاتر وسینما نیز صاحب نظر است. خلاصه: آنچه خوبان همه دارند او یکجا دارد. اخیرا شعر زیبایی همراه با یادداشت محبت آمیزی تقدیمم کرد . ضمن تشکر از ایشان و صفای درونی اش، تقدیم عزیزان می گردد:

 

سلام بهروز عزیزم

 همیشه شعرهایی را که دوست  دارم تقدیم شان می کنم به آ نهایی که دوست ترشان می دارم. وتو از آن افراد انگشت شماری که برایم بسیار عزیزی.همین

(بیشتر…)


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |