بایگانی: ‘غزل’

چهارشنبه, ۱۰ آذر, ۱۳۹۵

6981033809_3fa329012f_b

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پری! مانند عطر نان گندم دوستت دارم

.
علی رغم نکوهش های مردم دوستت دارم

.

 

تو می رقصی میان خرمنم چون آتشی کولی

.
همان آتش که می گوید به هیزم: دوستت دارم

.

 

شبیه نو عروسانی که گل از باغ می چینند

.
نمی دانم برای بار چندم دوستت دارم؟

.

 

تو خارج از تمام برگ های سرد تقویمی

.
که می ریزند بر: «ای فصل پنجم دوستت دارم»

.

 

هنوز آن صحنه در یادم مکرر می شود، روزی

.
که گفتم با هزار امید: «خانم دوستت دارم»

.

 

صدای باد می آید و این آغاز ویرانی است

.
میان کوچه هایش می شود گم « دوستت دارم»

.

.

.
بهروز سپیدنامه

.
پ.ن

۱) تو را دوست می دارم / تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم / تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم / برای خاطر عطر گسترده بیکران / و برای خاطر عطر نان گرم / برای خاطر برفی که آب می شود، / برای خاطر نخستین گل ها ( پل الوار)

۲) در کوچه باد می آید / این ابتدای ویرانی است (فروغ فرخزاد)

هبوط در کویر

جمعه, ۲۸ خرداد, ۱۳۹۵

.دکتر شریعتی

.

.

.

.

.

.

.

(تقدیم به دکتر علی شریعتی)

 

به سویت آمدم ای سرنوشت ناگزیر امشب

به نام بی‌کسی ها دست هایم را بگیر امشب

 

به یاد روزهای رفته‌ام فریاد خواهم زد

غرورم را میان کوچه‌های سر به زیر امشب

 

شود تا دست در دامان مهری تازه آویزم

اگر نیلوفرانه سر زدم از آبگیر امشب

 

به نام آن که از دریا پریشان‌تر مرا می‌خواند

فرو می‌ریزم آشوب قدم را بر « کویر » امشب

 

مگر از شور شیپور سحر خونم به جوش آید

که در جانم قیامت کرده سوز زمهریر امشب

 

کدامین راه خواهد برد روح بی نشانم را

به آن شهری که موهوم است و خارج از مسیر امشب

 

به سویت آمدم تنهاتر از سرگشتگی‌هایم

بیا یک بار دیگر دست هایم را بگیر امشب

 

تو باده ی شگفتی

یکشنبه, ۱۶ خرداد, ۱۳۹۵

 

استاد شهرام ناظری

 

 

 

.

.

 

.

 

.

.

 

.

تقدیم به آوای اساطیر، استاد شهرام ناظری به پاس حضورش در ایلام و ارغنونی که در گوش ها نواخت و ارغوانی که گستراند

 

تو باده ی شگفتی

 

با صوت خود بیاموز اسرار دلبری را

 در رقص آور از نو،  هم انس و هم پری را

 

هم هر چه در زمین است هر چیز قعر دریاست

ناهید و ماه و پروین، خورشید و مشتری را

 

با دف که می سرایی جان می دهی پیاپی

 در روزگار نا اهل رسم قلندری را

 

تو باده ی شگفتی در جامهای بی تاب

کاموخته به «حافظ» فن سخنوری را

 

دریای آتشین ات پرورده است با شور

 لعل زبان کُردی، دُر دانه ی دری را

 

نام تو ماندگار است مثل ترانه ی رود

چون سرو کز تو آموخت آیین سروری را

 

بر پرده های آواز، عشق و جنون و مستی

با زر نوشته نام «شهرام ناظری» را

  ( بهروز سپیدنامه – ایلام ۶ خرداد ۱۳۹۵)

 

استاد شهرام ناظری.

بوی جوی مولیان آید همی

چهارشنبه, ۴ فروردین, ۱۳۹۵

به اسطوره ی موسیقی و آواز ایران استاد محمد رضا شجریان

 .

این سِحرِ صدای کیست؟

این شور گلستان است

آوای پر جبریل

آوازه ی ایران است

.

با رودکی و عطار؛ با سعدی و مولانا

با حافظ و با سایه پیوسته غزلخوان است

.

مثل دف فروردین بر پنجره می کوبد

تحریر بهار است او، نبض رگ باران است

.

«قد قامت» گُل با تو، تکبیر سپیداری

دریای مناجاتت آرامش توفان است

.

بر شعله ی آوازت هر آینه می جوشد

چشمی که پُر از حیرت، جانی که پریشان است

.

ای یوسف خوش آوا، بازآی که چشم ما

بی عطر نفسهایت، چون کلبه ی احزان است

.

تو آب شفا هستی، اکسیر بقا با تو

آوای تو مستغنی از ناز طبیبان است

 

استاد 11.

تو آن عیدی

یکشنبه, ۱ فروردین, ۱۳۹۵

تو آن عیدی که عید از چشم‌هایت وام می‌گیرد

غزل از خنده‌های روشن‌ات الهام می‌گیرد

.

کمی از پشت عینک آفتابت را شکوفا کن

که این دل با نگاه گرمتان آرام می‌گیرد

.

همان چشمی که از روز ازل تا لحظه‌ی اکنون

خدا در بین مشتاقان به یادش جام می‌گیرد

.

همان چشمی که در خلد برین اوصاف زیبایش

قرار از حافظ و اندیشه از خیام می‌گیرد

.

صدای نازکت را پخش کن مثل قناری‌ها

که از فریاد تنهایی دلم سرسام می‌گیرد

.

من اسبم را به شاهت داده‌ام در کارزار اما

کسی یادی از این جنگاور گمنام می‌گیرد؟

.ده ز گیرانی

خودت هم خوب می دانی…

یکشنبه, ۲۵ بهمن, ۱۳۹۴

.

خودت هم خوب می دانی شدیداً عاشقت هستم

تمام روز در حال دویدن عاشقت هستم

.

تمام شب میان لحظه های تلخ بیداری

و گاهی هم کنار خواب دیدن عاشقت هست

.

برای درد دل در چار فصل بی سرانجامی

و احیاناً به شوق میوه چیدن عاشقت هستم

.

گل من دیگران پشت سرت بسیار می گویند

ولی با این همه تهمت شنیدن عاشقت هستم

.

«به جای آن زنانی که ندیدم دوستت دارم»*

به قدر اضطراب دل بریدن عاشقت هستم

.

به من گفتند می آیی ولی در لحظه ای مبهم

به شوق دیدنی در نارسیدن عاشقت هستم

.

به روی پرتگاه بی تو بودن ایستادم تا

بدانی – ماه من – با این پریدن عاشقت هستم

.

.

انت عمری.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پی نوشت

نام اثر: تو را دوست می دارم

نام شاعر: پل الوار

مترجم: احمد شاملو در کتاب “همچون کوچه ای بی انتها
.

.

تو را دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گسترده بیکران

و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود،

برای خاطر نخستین گل ها

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رماندشان

تو را برای خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که دوست نمی دارم دوست می دارم.

جز تو ، که مرا منعکس تواند کرد؟من خود،خویشتن را بس

اندک می بینم.

بی تو جز گستره بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز.

از جدار آینه خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آنگونه که لغت به لغت از یادش می برند.

تو را دوست می دارم

برای خاطر فرزانگیت که از آن من نیست

تو را برای خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها

که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی ،حال آنکه به جز دلیلی نیست

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

I love you for all the women I haven”t known

I love you for all the times in wich I haven”t lived

  For the scent of the wide open spaces and the smell of hot bread

  For the melting snow and for the first flowers

  For the innocent animals wich haven”t been frightened by man

I love you to love 

I love you for all the women I don”t love 

Who reflects me if not you yourself-I see myself so little

Without you I see nothing but an empty space

Between those other times and today

There have been all those deaths that I have crossed on straw

I have not been able to break through the wall of my mirror

I”ve had to learn life word

by word How one forgets

I love you for all the wisdom, which is not mine

For health

I love you against everything wich is only illusion

For that immortal heart over wich I have no power

You think that you are doubt but you”re just reason

 You are the powerful sun that rushes to my head  

When I am sure of myself

سلام ای نور جاویدان

سه شنبه, ۸ دی, ۱۳۹۴

صلوات. یا رسول لله

.

 

به رسول مهربانی ها حضرت محمد (ص) که  ستوده است و ستودنی

 

سلام ای آنکه چشمانت نسیم گلشن رازند

بهاران با نگاهت از ازل مشغول آوازند

.

نخواندی درس اما ای حکیم عشق ورزی ها

تمام عاقلان لُنگ ادب پیش تو اندازند

.

کبوترهای لبخندت قناری های چشمانت

میان وسعت هفت آسمان سرگرم پروازند

.

ببار ای ابر رحمت بر کویر تشنه ی جانم

که بی تو در نگاهم آبشاران رنگ می بازند

.

کلیم و نوح و ابراهیم و عیسا در هوای تو

به همراه تمام بلبلان تصنیف می سازند

.

به یادت جاشوانِ پیرهن از موج پوشیده

پیاپی زورق دلدادگی در آب اندازند

.

غم و شادی میان مجلس ات ای آفتاب حُسن

غروب رو به پایان و طلوع رو به آغازند

.

الا ای نانوشته خط،  تو ای خط فنا، پیش ات

تمام عاقلان با دست پُر همواره می بازند

.

 

ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی/ شرح جمال حور ز رویت روایتی

پنج شنبه, ۲۶ آذر, ۱۳۹۴

moradi-exhibition-Moscow-3

تقدیم به برادر گرانقدرم، هنرمند برجسته‌ی میهن‌ام که آوازه ی او تا آن سوی آب های جهان رفته است. عزیزی که امتزاج هنر و انسانیت است؛خوشنویس ارجمند ایلامی؛  استاد شمس الدین مرادی. این غزل به مناسبت حلول چهلمین بهار تقدیمشان شده است.برگ سبزی است تحفه ی درویش

.

شکسته می‌نویسی روی بال ابرها دل را

.

شکسته می‌نویسی روی بال ابرها دل را

پریشان کرده‌ای با رقص نی، دنیای عاقل را

.

شبیه نور فانوسی که در تاریکی و توفان

برای زورق سرگشته معنی کرده ساحل را

.

تو جان بخشیده‌ای در واژه‌ها؛ اکسیر عشق این است

که جان می‌بخشد آب و باد و خاک و آتش و گِل را

.

تو را در قصه‌ها می‌جویم و در جام‌هایی که

در آن‌ها دیده‌ام ایران و روم و مصر و بابل را

.

مرا پیوند دادی با هزاران سالِ پیش از این

شگفتا محو می‌سازد نگاهت بُعد منزل را

.

تمام غصه‌‌ها با نوشخندت هیچ می‌گردد

«شفا» بخشیده چشمان تو «قانون» هلاهل را

.

به سوی منزل خورشید و قاف عشق می‌خوانی

سماع واژه‌ها، این عارفان مست واصل را

.

شکسته می‌نویسی مثل درویشی که می‌خواند:

«الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناول» را

.

.1334519879_nam-moradi-5

انسانم آرزوست

سه شنبه, ۱۷ آذر, ۱۳۹۴

 

بخیه

.

.

.

.

.

.

.

از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

 

بوی الکل… بوی سوزن…بوی دارو…بوی خون

چک

چک

گنگ سرم های سفید واژگون

.

تخت های سرد و خالی … ملحفه های سفید

ویلچرهای نشسته روبروی بانک خون

.

می کشد بر روی موزاییک طی را پیرمرد

آن طرف تر کودکی خوابیده پای  یک ستون

.

پا برهنه می دود بی روسری با اضطراب

گاه گاهی می زند آهی به طاق آبگون

.

مادری از فقر می نالد ولی مردی تمیز

می دهد چندین تراول را بدون چند و چون

.

خسته ام از تخت سرد و… بوی دارو… بوی درد

خسته ام از زندگی از روز اول تا کنون

*هر گه که سنگ آهی بر طاق آبگون زد (سعدی)

دریغا شیرآهنکوه مردا که تو بودی

پنج شنبه, ۵ آذر, ۱۳۹۴

به نیزه تکیه زد مردی که تنها مانده در میدان

کنار پیکر خونین سربازان جاویدان

.

چه مردی؛ آن که دریاها عطش پیمای او بودند

چه دریایی؛ که انگشت اش به توفان می دهد فرمان

.

شمیم بوستان دارد نگاه آسمان رنگ اش

و می چرخد میان چشم هایش سبحه ی باران

.

چه کوه بی نظیری، آن که بالای بلند او

خراج از ابر می گیرد و باج از گرده ی توفان

.

چه مردی؛ آن که مثل فاتح خیبر نشان دارد

«دل از بازوی پولادین و از سر پنجه ی ایمان»

.

افق سرشار از گرگ است از آدم نماهایی

که از عهد ازل خو کرده بر سر پیچی از پیمان

.

به نیزه تکیه زد… گویی ستون عرش بر پا شد

تجلی کرده در آیینه هایش حضرت سبحان

.

سخن کوتاه می دارم که فردا مرد میدان ها

شبیه حضرت یحیا تلاوت می کند قرآن

.

  • آه… کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ی ایمان (سیاوش کسرایی منظومه آرش کمانگیر)

.معسکر الامام الحسین

نامه

پنج شنبه, ۲۱ آبان, ۱۳۹۴

حال من خوب است اما نازنین باور مکن

حال اندوه دلم را بیش از این بهتر مکن

.

من گم ام در لابلای ازدحام غصه ها

پس برای جستجویم چادرت را سر مکن

.

خط به خط خواندم تمام سطرهای گریه را

من که از بر گشتم اما خواهشاً، از بر مکن

.

پرس و  جو کردم شنیدم این که بی تابی عزیز

جان هر کس دوست داری بعد از این دیگر مکن

.

من که سرگردان دورانم شبیه رودها

حال این روح پریشان را پریشان تر مکن

.

خسته و سرگشته ام اما دلم را نازنین

مثل برگ سنگفرش آخر آذر مکن

.

از جوانی هام تنها رد پایی مانده است

از همان مردی که می گفتی: “عزیزم شر مکن”

.

این منم گمگشته ای در لابلای گریه ها

این منم… آری منم… آری ولی باور مکن

.

* حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن (سید علی صالحی)

نام3.

تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت

سه شنبه, ۵ آبان, ۱۳۹۴

.

حرف آن چنان زدی که دلم را کباب کرد

شب را به روی ثانیه هایم خراب کرد

.

باور نمی کنم که پس از ۲۰ سال از آن

دردی که ذره ذره دلم را مذاب کرد

.

او آمد و به نرمی ۷۱ بهار

در سینه ی گرفته ی من دق باب کرد

.

می خواستم مشابه «استاد شهریار»

که با گلایه یار خودش را جواب کرد

.

با تلخی سکوت جوابش دهم ولی

عشق آمد و دوباره دلم را مجاب کرد

.

عقلم نهیب زد که : فراموش کرده ای

که او چگونه زندگی ات را خراب کرد؟

.

او آن کسی است آن که میان تو و رقیب

او را بدون هیچ مجال انتخاب کرد

.

او آن کسی است آن که به سودای آن طرف

مانند هر غریبه حساب و کتاب کرد

.

گیسو به بادهای جهان داد و بعد از آن

روز تو را شبیه شب اضطراب کرد

.

یادت مگر نمانده که در پاسخ «بلی»

مثل نسیم صبح چگونه شتاب کرد؟

.

یادت مگر نمانده که چشمت چگونه از

داغ فراق ناله شد و ترک خواب کرد

.

مانند رعد و برق درخت دل تو را

لبریز از شراره پر از پیچ و تاب کرد

.

گفتم به عقل: حرف تو حجت ولی دل است

باید عمل به گفته ی آن مستطاب کرد

.

عقلم نهیب زد و مرا طعنه ها زد و

بی فکر … بی ملاحظه … مجنون… خطاب کرد

.

گفتم: سلام

گفت: خدا حافظ ای عزیز

باید که از مراوده ها اجتناب کرد

.

عقل آمد و به سرزنشم نیشتر کشید

تردید در مبانی آن عشق ناب کرد

.

ماندم چرا سلام؟ چرا باز هم وداع؟

ماندم چرا دوباره مرا انتخاب کرد؟

.

ماندم چرا؟

چرا؟

چرا؟

بازهم چرا؟

از راه نارسیده و پا در رکاب کرد؟

.

ماندم چرا، خدای من از آن همه دعا

کهنه ترین دعای مرا مستجاب کرد؟

.

«یک قصه بیش نیست غم عشق» پس کنون

از کی؟ چگونه؟ با چه زبانی عتاب کرد؟

.

* تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت (محمد علی بهمنی)

* زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد      (محمد علی بهمنی)

* یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب     کز هر زبان که می شنوم نا مکرر است (حافظ)

.این نیز

از سفر برگشتگان( ۴)

یکشنبه, ۲۲ شهریور, ۱۳۹۴

شهیدان 1استقبال1.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

بر بال ملایک

دلیرم با لباس جبهه رفت و رو سپید آمد

نمی دانی که در جانم چه غوغایی پدید آمد

.

دوباره عطر جبهه در فضای شهر پیچیده است

که بر بال ملایک کاروانی از شهید آمد

.

سماعی تازه برپا شد که از دشت فنا اینک

«جنید» عشق همراه جناب «بوسعید» آمد

.

دمیده عطر پیراهن ز خاک سرخ کردستان

به سوی کلبه ی احزان نسیمی از امید آمد

.

به روی دفتر کاهی نوشته چشم غمگینم

که آن مرد جوان در زیر بارانی شدید آمد

.

تو خیر مطلقی اما زنان شهر می مویند:

همان که از جوانی های خود خیری ندید آمد

.

فضای شهر سرشار از غم و دلتنگی و شادی

که نام «لطفعلی» همراه با نام «حمید» آمد

.

 

 

 

از سفر برگشتگان (۲)

سه شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۴

به برادران شهیدم: حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی

 عطر حضور

باد عطر دوستان مهربان آورده است

یک بغل از بوی جوی مولیان آورده است

.

خاک کردستان امانتدار خوبی بود لیک

ما به او گل داده بودیم… استخوان آورده است

.

باغی از باران به او دادیم اما ای دریغ

برگهایی خشک از آن سرو جوان آورده است

.

تا ابد سروید یاران، عذر می خواهم که غم

در حریم سبزتان حرف از خزان آورده است

.

با گذشت سی بهار امروز می بینم که خاک

راز پنهان شما را بر زبان آورده است

.

این که باران می زند بر خشکسالی ها؛ یقین

آسمان حرف شما را در میان آورده است

.

آمدید اما نمی دانید داغ هجرتان

طی این مدت چها بر جانمان آورده است

.

اشکهایی تلخ تر از لحظه های انتظار

دردهایی خارج از شرح و بیان آورده است

.

آه مادر نیستی این لحظه تا بیینی که باد

روی دوش اش هودجی از ارغوان آورده است

.

شهر اینک در مسیر از سفر برگشتگان

دیده ای شاد و نگاهی خونچکان آورده است

.

1.

.IMG-20150903-WA0015

Scanned at 04.09.2015 12-55

از سفر برگشتگان (۱)

سه شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۴

خبر: پیکر مطهر دانشجویان شهید حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی پس از ۲۹ سال به میهن بازگشت

تمام طول دوره ی دبیرستان همکلاسم بود . دبیرستان شریعتی مهران را می گویم. نسیم لبخندش در فضای کلاس می پیچید . همه حمید را دوست داشتند چون واقعا دوست داشتنی بود. سال ۱۳۶۴ با هم در رشته ی علوم اجتماعی تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی کرمانشاه پذیرفته شدیم تا انبوه خاطرات شیرین اش احساس تنهایی ام را صد چندان نماید.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی مرا با لطفعلی مراد حاصلی نیز آشنا کرد. جوانی که ایمان در چهره اش موج می زند. به همان اندازه که حمید جنب و جوش داشت، لطفعلی ساکت و آرام بود. راستی علیرضا حقیقی هم مسئول شبانه روزیمان بود. الله اکبر از علیرضا؛ «تعرف فی وجوههم نظره النعیم». چقدر مهربان و بزرگ منش بود. او هم مثل حمید و لطفعلی سال ها در بی خبری زیست. الان هم از او خبر دقیقی ندارم.

تربیت معلم شهید اشرفی اصفهانی یادآورد زمانی است که دوست مشترک من و حمید یعنی شهید رحیم ملکی به ما سرزد. در حیاط مرکز با بچه ها والیبال بازی کرد . بازیکن قابلی بود. رحیم هم در شعله های تانک جاودانه شد. با نام رحیم ، نام هایی مثل محمد حسین رادمنش نیز در نظرم مجسم می شود . محمد حسین هم همکلاسی دوران دبیرستانم بود او هم پرنده شد.

رحمت الله شریفی، همرزم حمید و همکلاسی مان در مرکز هم امروز در بینمان نیست. او پارسال بر اثر تصادف با همسر بزرگوارش جان به جان آفرین تسلیم کردند. رحمت خیلی منتظر حمید و لطفعلی ماند.

امروز بعد از گذشت سه دهه، خبر آوردند که برادران شهیدم، حمید زرگوشی و لطفعلی مراد حاصلی دوباره به میهن باز خواهند گشت. چند ماه پیش مجتبی خبرهایی به من داده بود. مجتبی قنبری همکلاسی دوران تربیت معلم ماست. او در جریان عملیات والفجر۹ در منطقه سلیمانیه ( ۶۵/۱/۸) پنج سال اسارت و استقامت را تجربه نمود. او همرزم حمید و لطفعلی بود. مجتبی با گروه تفحص همراه شده بود و نشانی دقیق محل شهادت حمید و لطفعلی را به آن ها نشان داده بود.

با شنیدن خبر بازگشت حمید و لطفعلی، اوضاعم به هم ریخته. هم شادم و هم اندوهگین . دقیقاً مثل اشک؛ که ترکیبی از آب و آتش است. مثل دلتنگی، مثل خودم…

کوله باری از بهار

بعد از اندوه سیاه سالهای انتظار

از سفر باز آمدی با کوله باری از بهار

 .

آمدی با بادبانی پاره تا جاری کنی

زورق اندوه را بر شانه های بی قرار

 .

آمدی با جامه ای همچون ضریحی مشتعل

تا بر او بندم دخیل چشمهای سوگوار

 .

پیش از این در رهگذار از سفر برگشتگان

می نشاندم انتظاری تلخ را امیدوار

رفتی اما از کران بی کران بستی به شوق

آخرین پیغام را بر بال موج انفجار

 .

چفیه ات را باد می رقصاند دور از چشم من

بر فراز خاکریز آنسوی سیم خاردار

 .

در میان بقچه های بغض پنهان کرده ام

آخرین لبخندهایت را به رسم یادگار

 .

آخرین لبخندهایی را که همراه نسیم

بر جدار کوچه های کهنه کردی ماندگار

 .

با غروب آتشین ات سایه ای هر شامگاه

می گدازد دیده را همنای شمع روزگار

 .

مادری با دستمال اشکهای سوخته

از نگاه مانده در عکس تو می روبد غبار

 .

سالهای بی تو بودن را به امیدی بزرگ

قطره قطره سوختم با عقده های بی شمار

 .

ای امیر واژه ها سردار آبیهای دور !

دست اشعار مرا از دامنت کوته مدار

 .

آسمان ای آسمان لحظه های نا شکیب !

بر غروب نسترنهای جوان لختی ببار

3.

.

.

.

.

.

 

IMG-20150903-WA00134.

.

IMG-20150903-WA0069

علی آرام شد اما

دوشنبه, ۱۵ تیر, ۱۳۹۴

علی آرام شد اما جهان از گریه بی تاب است

زمین از غصه لبریز و زمان از گریه بی تاب است

.

کنار ناله‌های جاودان چاه و نخلستان

گلوی حضرت صاحب زمان از گریه بی تاب است

.

به روی کاغذ آه و اشک و جوهر قاطی هم شد

قلم در دست‌های شاعران از گریه بی تاب است

.

دوباره شب شد اما پشت درها خالی از مهر است

به یادش دست‌های ناتوان از گریه بی تاب است

.

و چشم کودکان کوفه این دریای بی پایان

پریشان، موج خیزان، نیمه جان از گریه بی تاب است

.

علی جان چشم‌هایت را مبند این چشم‌ها بی تو

همیشه خارج از شرح و بیان از گریه بی تاب است

.

جهان از غصه لبریز و زمان سرشار دلتنگی

زمین امشب شبیه آسمان از گریه بی تاب است

تقدیم به سالار آزادگان تاریخ

جمعه, ۱ خرداد, ۱۳۹۴

جان عباس سپهسالار…

 با نگاهت حال ما هر لحظه بهتر می شود

اشک بی مقدار با اکسیرتان زر می شود

.

صاحب این اشکهای پاک در روز جزا

در میان خیل محتاجان توانگر می شود

.

کفتری در آسمان بی کران اهل بیت

همدم الطاف جاوید پیمبر می شود

.

ای تو نفخ صور در جان تمام عاشقان

دیده با یاد شما صحرای محشر می شود

.

می شکوفد باغهای ارغوان در وسعتش

در میان لاله ها هر دم شناور می شود

.

نام پاک ات سنگ را یاقوت و مرجان می کند

چوب هم در آستانت رحل و منبر می شود

.

این که بی دیدار رویت جان دهم در اشتیاق

جان عباس سپهسالار،  آخر می شود؟

دو غزل تقدیم به بانوی آب و روشنی

جمعه, ۲۱ فروردین, ۱۳۹۴

کران در بی کران نامت سرود دختران گشته 

سرود دختران بی بدیل آسمان گشته

.

تو از نسل کدامین آیه‌ای ای معنی مستور؟

که زیر بار نامت کوهساران ناتوان گشته

.

سماع چشمت این منظومه‌های شوق مانندِ

شتاب ساکنی در گسترای کهکشان گشته

.

از آشوب رُخَت ای خوب! مروارید تنهایی

به شرمی کهنه در اعماق دریاها نهان گشته

.

نگاهت ائتلافی تازه از خورشید و باران است

که شهر عشق را دروازه ی  رنگین کمان گشته

.

به یُمن نامت ای عاشق‌ترین آوای سرمستی

حدیث عشق در آیینه‌ی جان جاودان گشته

.

.

.

.

.

.

.

بانوی برقع پوش من گر چهره بگشاید دمی

روشن شود از مطلع اش جغرافیای عالمی

.

دستان او دیباج را شرمنده ی خود کرده است

این پرنیان اطلسی ، سجاده ی ابریشمی

.

دستان او درمان کند هر درد مادر زاد را

مستغنی از هر نسخه و بی منت هر مرهمی

.

در پرده های آسمان خورشید عالمتاب را

مستور سازد تا ابد، گر چهره بگشاید دمی

.

آرامشی آبی دهد توفان نا فرجام را

این گل بغلتاند اگر از التفاتش شبنمی

.

ای همنفس با قدسیان سرریزتر کند باده را

جانم به فریاد آمد از «قال و مقال عالمی»

.

ای مقتدای هر غزل، مقصود هستی از ازل

دُر دانه ی خیر العمل ما را نباشد همدمی

 .

جز یاد شور انگیز تو، پیمانه ی لبریز تو

کز جان آتش خیز من او می زداید هر غمی

.

چشمان من از موج ها، توفان و تخته پاره ها

می جوید از نام شما، حبل المتین محکمی

رویی که او دارد

جمعه, ۵ دی, ۱۳۹۳

به کفرم می کشد هر بار گیسویی که او دارد

به ایمانم فرا خوانده است ابرویی که او دارد

 .

میان کفر و ایمان مانده ام در برزخی جانسوز

مگر دستم بگیرد چشم جادویی که او دارد

 .

حریفان خوانده اند از چشم هایش تین و زیتون را

و من سرمستم از نارنج و لیمویی که او دارد

 .

به حافظ گفته: در آتش بیفکن خرقه را خوش باش[۱]

و او هم شعله ور گردیده از رویی که او دارد

 .

جواب تلخ از او آموخته شیرین زبانی را

بنازم – ای پسر – اخلاق نیکویی که او دارد

 .

سمرقند نگاهم را بخارای دل زارم

به آتش می کشاند خال هندویی که او دارد

 .

تمام برکه ها دریاچه ها تبخیر خواهد شد

حریر برف اگر جاری کند قویی که او دارد

 .

دلم از شوق می لرزد و او با طعنه می گوید:

امیدی نیست با این قلب ترسویی که او دارد

 .

 «شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل»[۲]

دلم گردیده مایل سوی سوسویی که او دارد

.


[۱] ) گفت و خوش گفت: برو خرقه بسوزان حافظ    یارب این قلب شناسی ز که آموخته بود (حافظ)

[۲] ) شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل      کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها (حافظ)

راز خونین

چهارشنبه, ۷ آبان, ۱۳۹۳

از آن روزی که زلفت را به روی نی رها کردی

میان جان مشتاقان، قیامت ها به‌پا کردی

.

نمی‌دانم چه رازی بود بر لب‌های خونین‌ات؟

که نی‌های جهان را در هوایش نی‌نوا کردی

.

از آن روزی که بر دستت گرفتی راه شیری را

مدار گردش هفت آسمان را جابجا کردی

.

گرفتی در بغل چون جان شیرین پاره‌ی تن را

و با سختی خودت را از علی اکبر جدا کردی

تمام آسمان در چشم‌هایت تیره شد، وقتی

نگاه نا امیدت را به دنبالش رها کردی

.

و با لحنی بریده مثل دستان علمدارت

جوانان حرم را با دلی خونین صدا کردی

.

چه حالی داشتی ای کوه اندوه آن زمانی که

وداعی نیمه جان با «یا اخی ادرک اخا» کردی؟

.

چهل منزل جهان را همنوا با ناله ی زنجیر

به آیات کلام آسمانی آشنا کردی

.

هزاران سال پی در پی به دنبال تو می‌گریند

تو با زنجیر و با دمّام و با هیئت چها کردی؟

.

پس از تو شعر گفتن سخت دشوار است مولا جان

چرا که قافیه‌ها را یکایک «کربلا» کردی

علی آرام شد اما

جمعه, ۲۷ تیر, ۱۳۹۳

علی آرام شد اما جهان از گریه بی تاب است

زمین از غصه لبریز و زمان از گریه بی تاب است

.

کنار ناله‌های جاودان چاه و نخلستان

گلوی حضرت صاحب زمان از گریه بی تاب است

.

به روی کاغذ آه و اشک و جوهر قاطی هم شد

قلم در دست‌های شاعران از گریه بی تاب است

.

دوباره شب شد اما پشت درها خالی از مهر است

به یادش دست‌های ناتوان از گریه بی تاب است

.

و چشم کودکان کوفه این دریای بی پایان

پریشان، موج خیزان، نیمه جان از گریه بی تاب است

.

علی جان چشم‌هایت را مبند این چشم‌ها بی تو

همیشه خارج از شرح و بیان از گریه بی تاب است

.

جهان از غصه لبریز و زمان سرشار دلتنگی

زمین امشب شبیه آسمان از گریه بی تاب است

ابلام و صبحگاهش

چهارشنبه, ۲۸ خرداد, ۱۳۹۳

ای گام‌های نازت در خلوت خیابان

مثل نسیم و سایه در گرمی بیابان

.

«ایلام»  و صبحگاهش با چشم تو قشنگ است

ای دختر سپیده در لحظه‌های آبان

.

«میدان سعدی» از تو رنگی دگر گرفته

«خیام» هم برایت گردیده پای‌کوبان

.

وقتی که می‌گذاری پا در مسیر هر روز

جان می‌دهد نگاهت حتی به پیرمردان

.

بر من بتاب ای مهر زیرا که بی فروغم

مثل پرنده‌ا‌ی  کز بر نرده‌ی زمستان

.

بانو اگر نباشی  این شهر و دلبرانش

در چشم من چه خالی در چشم من چه ویران

بلوطی پیر هستم

جمعه, ۱۲ اردیبهشت, ۱۳۹۳

بلوطی پیر هستم در کنار راه مهجوری

نه بر دستان من تابی،  نه در اطراف من، شوری

.

نه رقص کُردی و بی‌تابی دستارها در باد

نه آوازی نه شاباشی نه شمشالی نه تنبوری

.

تکیده شاخه‌هایم زیر بار بی سرانجامی

نه گرماگرم آغوشی نه نوشانوش انگوری

.

نه کبکی می‌خرامد روی یال صخره‌های پیر

نه بر دریاچه‌های خواب‌هایم قوی مغروری

.

نه بر گُل‌های گندمزار رقص کفشدوزک‌ها

نه گنجشکی، نه سنجاقک، نه پروانه، نه زنبوری

.

دویده بوته‌های خار پیش پای من هر روز

نشسته در نگاهم استخوانی بر لب گوری

.

برایت می‌نویسم ای بهار رفته از خاطر:

برای دیدن روی‌ات دلم تنگ است بدجوری

.

گرفته حال‌ام از این زندگی کو مهربانی‌هات؟

خداوندا مگیر از من ندارم هیچ منظوری

.

بلوطی پیر هستم در کنار قریه‌ای متروک

و بغض آسمان‌سوزم ندارد تاب مستوری

.

دلم تنگ است از دوری

دلم تنگ است… بدجوری

* شمشال: نوعی ساز بادی و گونه‌ای نی فلزی است و از سازهای قدیمی در منطقه کردستان به شمار می‌رود. از قدیمی‌ترین و رایج‌ترین سازهای کردستان، شمشال است که در واقع همان نی چوپان است و مقام ها و نواهای محلی با آن اجرا می شود. شمشال در مراسم عروسی و شادی همراه با آواز-(و انجام دادن رقص کوردی به همراه آن)- و گاهی هم با همراهی تنبک و دف و یا به صورت تک نوازی به کار می‌رود. این ساز در عزا نیز کاربرد دارد.

۱۳۷۰

جمعه, ۱۳ دی, ۱۳۹۲

زمان برای منِ عاشق، شتاب از نفس افتاده است

هنوز عقربه‌ها روی ۱۳۷۰ است

.

صدای گرم تو در گوش‌ام، همیشه مثل غزل جاری

به روی هر چه که می‌بینم، نگاه ناز تو افتاده است

.

زمان به یاد تو در جریان، زمین به نام تو می ‌چرخد

خدا زمام امورش را به چشم‌های شما داده است

.

شبیه واگن متروکی کنار غربت راه آهن

دل غریب و پریشانم برای زنگ زدن آماده است

.

کمال مقصد هر شاعر! – شبیه حافط و مولانا-

زمین بدون تو بی حاصل، زمان بدون تو بیداد است

.

سفر بخیر گل باران، نسیم جاری خوشبختی

که مرگ با همه‌ی سختی کنار چشم شما ساده است

.

پس از گذشت چهل سال از نگاه مست تو می‌بینم

هنوز عقربه‌ها روی ۱۳۷۰ است

 

به دلاوری به نام حسین بن علی (ع)

چهارشنبه, ۲۲ آبان, ۱۳۹۲

به نیزه تکیه زد مردی که تنها مانده در میدان

کنار پیکر خونین سربازان جاویدان

.

چه مردی، آن که دریاها عطش پیمای او بودند

چه دریایی که انگشت اش به توفان می دهد فرمان

.

شمیم بوستان دارد نگاه آسمان رنگ اش

و می چرخد میان چشم هایش سبحه ی باران

.

چه کوه بی نظیری، آن که بالای بلند او

خراج از ابر می گیرد و باج از گرده ی توفان

.

چه مردی؛ آن که مثل فاتح خیبر نشان دارد

«دل از بازوی پولادین و از سر پنجه ی ایمان»

.

افق سرشار از گرگ است از آدم نماهایی

که از عهد ازل خو کرده بر سر پیچی از پیمان

.

به نیزه تکیه زد، گویی ستون عرش بر پا شد

تجلی کرده در آیینه هایش حضرت سبحان

.

سخن کوتاه می دارم که فردا مرد میدان ها

شبیه حضرت یحیا تلاوت می کند قرآن

گهواره بی تاب است

یکشنبه, ۱۹ آبان, ۱۳۹۲

به روی زرد مولا ، خون شتک زد مثل فواره

و بر دست اش پریشان شد، علی با حنجر پاره

.

نمی داند بماند یا به سوی خیمه برگردد

حسین از دست داده بی علی سر رشته ی چاره

.

درون خیمه با اندوه و بغض آرام می گیرد

کنار شنبلید کوچک او تاب گهواره

.

حسین آرام می کوبد غلافش را به روی خاک

و می ریزد تمام گریه ها را …آه…یکباره

.

-علی جان ! خوش به حالت رفتی و دیگر نخواهی دید

عزیزان پیمبر را پریشان حال و آواره

.

علی جان ! خوش به حالت رفتی و چون عمه نشنیدی

به روی نی نوای وحی را از حنجرپاره

.

ولی این را بدان تا روز محشر نوحه خواهد خواند

 زمین و آسمان با سنج و با دمام و نقاره

خواب ۳

سه شنبه, ۵ شهریور, ۱۳۹۲

خواب دیدم بر کویرم باز باران می زند

سکه هایش را به نام بی قراران می زند

.

«ابن سیرین» در کتاب اش گفت: تعبیرش تویی

ای که روی ات طعنه ها بر ماه تابان می زند

.

من جوانی پاپتی هستم ولی در سینه ام

عشق نام ات را شبیه نبض باران می زند

.

من کی ام ؟! وقتی که می بینم نگاه عاشق ات

راه دزدان بیابان را چه آسان می زند

.

در هوای دیدن ات ای ساحل دیر آشنا

زورق سرگشته ام پهلو به توفان می زند

.

بی حضور چشم هایت این دل درمانده ام

بر سر و بر سینه مثل سوگواران می زند

.

باز کن آغوش خود را اشک دارد بی صدا

پرسه در تاریکی سرد خیابان می زند

.

خواب دیدم در میان موج گیسویت کسی

نی پریشان…نی پریشان … نی پریشان می زند

بی تابی

دوشنبه, ۷ مرداد, ۱۳۹۲

علی آرام شد اما جهان از گریه بی تاب است

زمین از غصه لبریز و زمان از گریه بی تاب است

.

کنار ناله های جاودان چاه و نخلستان

گلوی حضرت صاحب زمان از گریه بی تاب است

.

به روی کاغذ، آه و اشک و جوهر قاطی هم شد

قلم در دست های شاعران از گریه بی تاب است

.

دوبارشب شد اما پشت درها خالی از مهر است

به یادش دست های ناتوان از گریه بی تاب است

.

و چشم کودکان کوفه این دریای بی پایان

پریشان… موج خیزان…نیمه جان از گریه بی تاب است

.

علی جان ! چشم هایت را مبند این چشم ها بی تو

همیشه خارج از شرح و بیان از گریه بی تاب است

.

جهان از غصه لبریز و زمان سرشار دلتنگی

زمین امشب شبیه آسمان از گریه بی تاب است

 

 

گوشه ای از قلب من

یکشنبه, ۱۶ تیر, ۱۳۹۲

 گوشه ای از چادرش را باد بالا برد و دید

چشم من، رویی که دنیا را به آتش می کشید

.

چشم من رویی که در اردیبهشت خنده هاش

آفتابی می شود گم، ماهتابی ناپدید

.

هرچه زیبایی است در عالم، خداوند بزرگ

با گِلش آمیخت آن روزی که او را آفرید

.

نغمه های: آفرین…احسنت…به به…مرحبا

از زمین و آسمان وقتی که آمد، می رسید

.

دختری بی تاب تر از رقص کُردی در بهار

آن که گیسویش به سمت بی نهایت می وزید

.

من کی ام؟! وقتی که می بینم چه آسان می برد

هوشیاری از جُنید و عقل و دین از بایزید

.

من کی ام؟! وقتی که شخصی مثل حافظ می سرود:

«نازها زآن نرگس مستانه می باید کشید»

.

ناز او را می کشم اما نمی دانم چرا؟!

بی خیال دیدن است و خسته از گفت و شنید

.

گوشه ای از چادرش را…گوشه ای از قلب من

بُرد آن جایی که دیگر هیچ کس او را ندید

خواب

چهارشنبه, ۴ اردیبهشت, ۱۳۹۲

خواب دیدم آسمان را باز بر تن کرده ای

هر چه می خواهد دلت یکباره با من کرده ای

.

بالشم را خیسِ رؤیاهای گیج و ناتمام

چشم هایم را پر از اندوه و شیون کرده ای

.

یا که مثل رعد و برقی در شب بی انتها

در میان خرمنم ذوق شکفتن کرده ای

.

در کجای این جهان هستی که حتی خواب هم

ره نمی یابد به آن جایی که مسکن کرده ای؟

.

با وجود این که می دانی نمی یابم تو را

دوره گردم در میان کوی و برزن کرده ای

.

باز تیر آه من ناکام می افتد به خاک

بس که بر دل پیرهن از جنس آهن کرده ای

.

خواب دیدم این که بعد از سال های انتظار

از دیار بی نشانی عزم میهن کرده ای

.

خواب هایم را برایت می فرستم ای عزیز

تا که با چشمت ببینی آنچه با من کرده ای

آرزو

پنج شنبه, ۱ فروردین, ۱۳۹۲

بعید است این که ای همسایه ما را قال بگذاری

غریب و بی کس و تنها در این احوال بگذاری

.

دلم را این سبوی نازک از تشنگی سرشار

چگونه از دلت آمد که مالامال بگذاری

.

کنار هفت سین از عمق جانم آرزو کردم

که بر لب های من لبهات را امسال بگذاری

.

پری! من طوطی ام نطق من از نقل و نبات توست

روا می داری آیا باز ما را لال بگذاری؟

.

غروبم را کنار میز خالی از شکر خندت

و فنجان مرا در آرزوی فال بگذاری

.

بیا ای نازنین دیر است دیگر قهوه ات یخ کرد

سزاوار است ما را در دل جنجال بگذاری؟

.

من از نسل عقاب قله های رفته از یادم

نمی خواهد که از کاغذ برایم بال بگذاری

.

خمیرم را از آتش ساختند اما تو می خواهی

ذغالی جای چشمانم به دوشم شال بگذاری

.

به برق بوسه و گرمای دستان پخته می گردد

مبادا سیب باران خورده ات را کال بگذاری

 

آمدی اما…

جمعه, ۴ اسفند, ۱۳۹۱

در نگاهت  کودکی می بینم از من پیرتر

از تمام لحظه های رفته ام دلگیرتر

.

دیده ای آن کس که شیرینی به ذوقش می زند!

سیر گشتم از خودم از زندگانی سیرتر

.

گفته بودی این که میایی شبیه قصه ها

آمدی اما چهل سال از زمانم دیرتر

.

آمدی وقتی که مرد پر هیاهوی قدیم

می شود با هر نفس در خانه گوشه گیرتر

.

رنگ آرامش ندارد روزهایم بعد تو

لحظه هایم مشکی اند اما کمی هم سیرتر

.

باز کن پیراهنت را ای هلال ماه نو

تا شود لب  های خشک من از آن تصویر تر

* * *

برف می بارد به روی نیمکت های قرار

آمدم اما چهل سال از نگاهت پیرتر

از جزیره ای تنها

پنج شنبه, ۱۲ بهمن, ۱۳۹۱

ای پــــــــری که می‌خـــــــوانی از جزیره‌ای تنها

بـــــا نوای غمــــــگین ات زورق خیــــــــــالم را

.

بادبـــــــان احســـــاسم با سکوت شب آمیــــخت

کو تـــــــــرانه‌ی موجـــــــی یا نسیــمی از رؤیا؟

.

هــمنوای آوای مـــــرغ هـــــــــــای دریــــــــایی

می‌کشـــــــم تن خـــــــود را بر کمــــــرکش دریا

.

دور می‌شود بندر از نـــــــگاه خـــامـــــــوشـــم

کی شود فراموشم آنچه مــــــــانده بود آنجـــــا

.

رازهــــای عشقم را در فـــضا پراکنــــــــــدنــد

موج هــــــای پر آشوب ، بادهـــای توفــــــانزا

.

موج اگر بلاخیز است، باد اگر شرر بار است

جای نا امیـــــدی نیست با امــــید فرداهــــــــا

.

ای پری که می‌خـــــوانی از جـــــزیره‌ای تنها

بــــا نوای غمگین ات ، دوست دارمت اما …

                                       (۱۳۷۲)

آسمان دف می زند

چهارشنبه, ۱۰ آبان, ۱۳۹۱

     لافتی الا علی

کاروان آرام می رانَد به سمت آبگیر

کاروان مُشک و عنبر کاروانی از عبیر

.

آسمان دف می زند بر قرص خورشید بلند

باد هوهو می کند در زلف گل های کویر

.

حضرت جبریل با زنبیلی از عطر بهشت

شوق می پاشد به روی لحظه های ناگزیر

.

ناگهان آرام شد…آرام شد… تا ایستاد

گام های کاروان عشق نزدیک غدیر

.

روی تل؛ خورشید ممکن شد شبیه قرص ماه

بی مثال و بی قرین و بی رقیب و بی نظیر

.

بعد هم دستی شبیه دست موسای کلیم

یا شبیه ذوالفقار مست سازش ناپذیر

.

در کف ختم رسل ممکن شد و از آسمان

عشق فریادی برآورد: ای علی دستم بگیر

.

با علی دنیا بهشت و بی علی چون دوزخ است

با علی خورشید می تابد به روی زمهریر

لولاک لما خلقت الافلاک

سه شنبه, ۲۸ شهریور, ۱۳۹۱

غزلی دیگر تقدیم به ساحت مطهر پیامبر اعظم (ص)، آفتابی که انکارش ممکن نیست

 

پنجره ی دیدار

آن که حتی به جمادی نرسید آزارش

طعمه ی سنگ شده پنجره ی دیدارش

.

شیشه ی عطر نبی را به لجاجت نزنید

که جهان پُر شود از رایحه ی سرشارش

.

آفتابی است به زیبایی اقرار وجود

چه شگفت است از این شب پره ها انکارش!

.

کهکشانی است به سمت ابدیت جاری

گر چه شب تا به ثریا بکشد دیوارش

 .

روی او آینه در آینه با حضرت دوست

و چه زیباست  در این آینه ها تکرارش

.

کوچه باغی است پُر از عطر گُل نرگس و یاس

رازقی های شکوفا شده در گفتارش

.

حافظ از ظلم گرانی که روا شد به رسول

ریخت در تُنگ غزل دیده ی آتشبارش:

.

«جای آن است که خون موج زند در دل لعل

زین تغابن که خزف می شکند بازارش»

جای آن است که خون موج زند در دل لعل

جمعه, ۲۴ شهریور, ۱۳۹۱

از دوستان عزیزی که از آنان برای خواندن ترجمه هایم دعوت کردم پوزش می طلبم که پست قبلی را نیامده تغییر دادم. راستش را بخواهید اهانتی که به ساحت مقدس پیامبر اعظم (ص) شد بی تابم کرد و قلم را بر کاغذ دواند و به غزل زیر منجر شد. بدان امید که مورد توجه آستان مبارک اش واقع شود.

.

قلم می گرید امشب با سرانگشتان لرزانم

از احوال دلم آگاه و من هم خوب می دانم

 .

که در جانش قیامت هاست از داغ جگر سوزی

که با بی تابی و اندوه  می ریزد به دامانم

 .

شبیه شاخه های در مسیر بادهای سرد

پریشانم…پریشانم…پریشانم…پریشانم

 .

و یا مثل پُلی بعد از هیاهوی زمین لرزه

به روی پایه های خاطرات خویش ویرانم

 .

دوباره دیو قصد خاتم پیغمبران کرده

دوباره شاهد اندوه در مُلک سلیمانم

 .

دوباره سنگ بر دندان…خداوندا…زبانم لال

دوباره آتش نمرود و ابراهیم قرآنم

 .

دوباره داستان خلقت و آموزش اسماء

دوباره شاهد طغیان عالمگیر شیطانم

 .

دوباره پشت دیوار و در خیبر خبرهایی است

و سرگردانی دروازه بر دستانِ دستانم

 .

بیا ای حضرت عیسا کلیم چشم های تو

بیاموزان پریدن را به جبرائیل چشمانم

 .

تو خورشید جهان تابی که انکار تو ممکن نیست

«نخ نوری بتابان» بر غریبی های انسانم

 .

کنار سطرهای تشنه تا نام تو را بردم

غزل جوشید و گل کرد از سرانگشتان لرزانم

بر نیمکت های خالی

دوشنبه, ۳۰ مرداد, ۱۳۹۱

بیدار شو ! [کوپه خالی است ] این آخرین ایستگاه است

با ساک و چتر و کلاهم ، چشمم به آن سوی راه است

 .

تنها و خسته

           شکسته

              طرفی نبسته نهادم

پا را به راهی که مثل شب های چشمش سیاه است

 .

[پرسیدم از سایه‌ای خیس : ]

 – ساعت ببخشید چند است ؟

–  تا صبح راه درازی است این اول شامگاه است

 .

لرزید در خلوت شب ز آن سوی گوشی صدایی

لرزید در سینه قلبم وقتی که گفت : … اشتباه است

 .

ترکید بغض غریبی بر نیمکت های خالی

با یاد آنی که می‌گفت : همواره چشمم به راه است

 .

بی رویت ای چشم زیبا ای قاب رؤیای جاوید

آیینه‌هایی شکسته پیوسته سهم نگاه است

 .

آه ای محاق نفسگیر از دیده‌ام پای برگیر

شب های صحرای شوقم مشتاق بانوی ماه است

 .

ساکی بجا ماند و چتری در زیر رگبار باران

بر گسترای خیابان سیلابی از اشک و آه است

 .

– همواره چشمم به راه است

– همواره چشمم به راه است

– همواره چشمم …

– … آه است

وقت افطار است

سه شنبه, ۲۴ مرداد, ۱۳۹۱

به هم میهنان زلزله دیده ام

بساط شیر و خرما را عَلَم کن وقت افطار است                            

– اذان کی می شود؟

– هرگز…

-مؤذن زیر آوار است

 

زمان گویی که ساکن مانده از روز ازل اینجا

درون عقربک هایی که آویزان دیوار است

.

نگاه کودکی می خواند آبی های مادر را

که زیر توده های آجر و آهن گرفتار است

.

چه حالی دارد آن مادر که در بین امید و یأس

به اقرار فراق نازنین خویش ناچار است

.

چه حالی دارد آن پیری که در آغوش خود دارد

نگاه مهربانی را که اینک تیره و تار است

.

و می بوسد جوانش را و می موید غریبانه:

که بی تو زندگی دیگر برایم سخت دشوار است

.

شبیه ابرهای سرزمین هایی که متروک اند

لبم لبریز لرزش ها، دلم از گریه سرشار است

.

بخواب ای نوبهار از چشم هایت لحظه ی سبزی

بخواب آسوده زیرا تا قیامت دیده بیدار است

. [ ]    [ ]    [ ]

منال ای اشک هایت دانه های ذکر بیداران

که در لوح خدا از این مشیّت هاش بسیار است

.

خدا گر بندگانش را به سمت پرتگاهی برد

به آنان بال می بخشد که او یار نگهدار است 


تنهاتر از ماه

چهارشنبه, ۱۸ مرداد, ۱۳۹۱

                                       به مولای متقیان حضرت علی (ع)

 به سوی مسجد کوفه تمام عشق در راه است

علی امشب میان کوچه ها تنهاتر از ماه است

 .

به روی ارغوانش عطر لبخندی شکوفا شد

علی آیا ز توفیقی که امشب دارد آگاه است؟

 .

قدم آرام بر می دارد و روی لبان او

مناجات شب قدر و نوای قل هو الله است

 .

خزیده در پناه شب تمام ناجوانمردی

و شمشیری که قصدش فرق خورشید شبانگاه است

 .

میان خون خود غلطید قرآنی که پیغمبر

هزاران بار فرمود : او دلیل راه از چاه است

 .

علی آرام می گیرد علی آرام می جوشد

علی آرام می نوشد از آن جامی که دلخواه است

 .

علی آرام می گرید ز داغ کودکانی که

فراق مهربانی ها بر آنها سخت جانکاه است

 .

یتیمان کاسه های شیر را بر خاک اندازید!

مجال دلنوازی با علی بسیار کوتاه است

 .

صدایی آشنا می آید از اعماق تاریکی

نوای بغض نخلستان و/ یا غم مویه ی چاه است

 .

هنوز از مسجد کوفه پس از کوچ علی بینی

که ذکر  دائم گلدسته هایش : «فزتُ و الله» است

 

بودا دروغ بزرگی است

جمعه, ۱۳ مرداد, ۱۳۹۱

                                                          برای مظلومیت مسلمانان میانمار

بودا دروغ بزرگی است وقتی که نا مهربان است

وقتی که در دست اش آهن چشمانش آتشفشان است

 

بودا دروغ بزرگی است…فریاد…آنجا…خدایا…

این فوج گل های پرپر یا برگ ریز خزان است

 

یا اشک های ملایک بر سنگفرش خیابان

یا دفتری پاره پاره از شاعران جهان است

 

گفتی که تنها سفر کن تا نیروانای جاوید

جایی که دستان خورشید در دست نیلوفران است

 

سهم من از نیروانات خون بود و اشک و تباهی

در سرزمینی که مثل چشم تو بی آسمان است

 

شرمت نمی آید از عشق سیذارتای مقدس!

وقتی که نام تو تیغی در دست بوداییان است

 

وقتی که عمق مصیبت ای مرد آرام و خاموش-

خارج از اندازه های توصیف و شرح و بیان است

 

ای کودک بی نوایم آرام بنشین که روزی

می آید آن کس که مثل وحی خدا ناگهان است

 

بودا بتی در معابد، می بینم اما که فردا

خشم تبر در میان دستان صاحب زمان است

به شایگان واقفم

 

تاج خاری است بر سرم…

پنج شنبه, ۲۹ تیر, ۱۳۹۱

زندگی قصه‌ای است سر در گم زندگی بختکی است طولانی

راه امروز و راه فرداها گم شده در مدار حیرانی

.

تاج خاری است بر سرم اندوه دست هایم به زخم آغشته است

سرنوشتم صلیب تنهایی است روی تل های نابسامانی

.

باز هم پنجه‌های خون‌آلود جامه‌ام را دریده می‌خواهند

چشم های پدر نخواهد دید بعد از این جز شب پریشانی

.

ای نفس های آخر فانوس ای دل ای زورق به گِل مانده

آسمان کدام اقیانوس در نگاه شماست زندانی؟

.

ریشه‌ام را ز خاک ها برکن این گَوَن ذوق آسمان دارد

ای نسیم ای مسافر تنها قاصد روزهای بارانی

.

در کران های بی کران چندی است خط پرواز را نمی‌بینم

چشم هایم ز پای افتاده است یا افق می‌رود به ویرانی؟

.

ای پرستوی آشیان بر دوش بال در بال آسمان تا کی؟

گویی از یاد برده است ایام نوبت ما ز کاسه گردانی

.

چون سمندر ز آتش سوگند بارها جان خود بدر کردم

آتش تازه را چه سازم من در نیستان بیت پایانی

سلام ای ماه…

پنج شنبه, ۱۵ تیر, ۱۳۹۱

سلام ای ماه مهجور زمستانهای ابرآلود!

چرا دیگر نمی‌تابد سرودت از محاق رود؟

.

مگر روح اساطیر کهن باران بباراند

به روی سرزمین های اسیر حلقه‌های دود

.

به روی بام ها آیینه‌ها گرم تماشایند

افق های تباهی را برآ ای طلعت موعود

.

نفیر کوزه‌های تشنه ی اعصار می‌گوید:

که عشق – این ماه سرگردان- زمانی این حوالی بود

.

تو را با خوشه ی پروین همیشه جستجو کردم

از آن روزی که از پردیس جاویدان شدم مطرود

.

دلم را این پرستوی غریب آشیان بر دوش

بهار خاطراتت خوانده تا آفاق نامحدود

.

الا ای ماه مهجور زمستان های ابرآلود!

تو را تا کهکشان زخم موزونی دگر بدرود

خیابان های تهران…

چهارشنبه, ۷ تیر, ۱۳۹۱

نگاهم با تو ای بانو درنگ دیگری دارد

خیابان های تهران با تو رنگ دیگری دارد

.

میان سینه ام آشوب و غوغایی است بی پایان

گمانم عقل با احساس جنگ دیگری دارد

.

و با این دل که همرنگ سحرگاهان آبادی است

نگاه کم فروغش دنگ و فنگ دیگری دارد

.

امانم داد، بیرون آمدم اما ندانستم

که این نامرد نا لوطی فشنگ دیگری دارد

.

حواست باشد ای دل ای بلور از دست بازیگر!

که او در آستینش باز سنگ دیگری دارد

.

«چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریا» نهنگ دیگری دارد

.

مرا ای مردم از افتادن تشتم، نترسانید

دلم در سر هوای نام و ننگ دیگری دارد

.

هزار و یک شبم را باز پای اشک می ریزم

که از تو داستان های قشنگ دیگری دارد

قحط لبخند

دوشنبه, ۱۵ خرداد, ۱۳۹۱

 لبانت را برایم پست کن چون قحط لبخند است

لبانم در هوای بوسه هایت آرزومند است

کمی هم چادرت را باز کن خورشید من، زیرا

پریشانم نمی دانم دقیقاً ساعتم چند است

توان راه رفتن را گرفتی از من و اکنون

برایم پله های خانه چون کوه دماوند است

میان شیطنت هایت، عزیزم! خوب فهمیدم

که طعم بوسه هایت همچنان بی مثل و مانند است

فرو ریز آبشاران طلا را دختر دریا

دل آشفته و تنها، به مویی همچنان بند است

و مثل تُنگ بعد از عید نوروز از سر حسرت

از اندوه زلال ماهیان مرده آکنده است

همانطوری که گفتم – قبل از این- از غصه لبریزم

اگر چه بر لبانم دائماً گلبرگ لبخند است

پهلوی تو نشسته ام ای جان شکسته تر

پنج شنبه, ۳۱ فروردین, ۱۳۹۱

پهلوی تو نشسته ام ای جان شکسته تر

از باور تمام درختان شکسته تر

«در» شعله می کشد و از آن سوی «در» کسی

در زیر لب تلاوت قرآن شکسته تر

آن سوتر آبروی زمین و زمان، علی

از هق هق شکسته ی باران شکسته تر

زینب کنار ثانیه ها آب می شود

از گریه های شام غریبان شکسته تر

بر زانوان خسته ی مولا شکسته ریخت

اندوه کودکان پریشان شکسته تر

شب بود و ناله بود و علی بود و بوریا

اشکی که می رسید به دامان شکسته تر

ای آبروی گریه ی شب های بی کسی

چشم مرا دوباره بلرزان شکسته تر

«در» شعله می کشد به خدا شعله می کشد

در باور همیشه ی دوران شکسته تر

عید است

پنج شنبه, ۲۵ اسفند, ۱۳۹۰

بوسیدمش آنسان که باران برگ گل را
وقتی که ابر شیشه ای می زد دهل را

 
از خواب بیدارم نمود آنسان که سیلاب
خواب هزاران ساله و سنگین پل را

 
عشق آمد و پیچید در توفان مستی
با موج های خونفشانش عقل کل را

 
ای عشق ای تنگ بلور ای ماهی سرخ
عید است برچین از نگاهم خاک و خل را

 
در من نمی گیرد نه آوازی نه رودی
از نو شکوفا کن شب ساز و دهل را

 
بوسیدمش مانند دریا مثل ساحل
همچون قناری ها که می بو سند گل را

 
بوسیدم آن تصویر و گفتم کاش می شد
هستی به مستی می کشانید این مُثُل را

 

شام غریبان

چهارشنبه, ۱۶ آذر, ۱۳۹۰

      به حضرت زینب (س)

سرش را در بغل می گیرد و آرام می گرید

میان خلوت ویرانه های شام می گرید

نوازش می کند رخسار خاک آلوده ای را که

گُل سر از مغیلان بسته و آرام می گرید

و زینب هم نوا با ناله های تلخ این کودک

که می نالد دمادم : عمه جان بابام ؛ می گرید

به یاد آنکه در هنگامه های شور و سرمستی

به خون پاک خود مردانه بست احرام، می گرید

به یاد عشق جاویدی که با خونین ترین تعبیر

برادر را ز خجلت می دهد پیغام می گرید

همان که آب تا روز قیامت از سر حسرت

که ماند از کام خشک اش همچنان ناکام می گرید

– بخواب ای کودک نازم، بخواب ای نوگل تنها

 [زنی در خلوت ویرانه ها گمنام می گرید]

میان کوچه ها بعد از هزاران سال با زینب

زمین و آسمان با سنج و با دمام می گرید

عطر قرنفل

یکشنبه, ۶ آذر, ۱۳۹۰

       به حضرت علی اکبر (ع)

به اسبش هی زد و زلفش میان بادها گُل کرد

تمام دشت را سرشار از عطر قرنفُل کرد

نگاهش آهوان خسته را مدهوش خود کرده است

لبانش سنگ های تشنه را غرق تغزُل کرد

و بسم الله رویش – صبحگاهان بنی هاشم –

بیابان های دنیا را پر از تحریر بلبل کرد

…پدر از دور می بیند که در گرد و غبار دشت

پسر کم رنگ و مبهم می شود اما تحمل کرد

زره گُر می زند بر ارغوانش حلقه در حلقه

به سمت خیمه ها برگشت و بندش را کمی شُل کرد

پدر از دور می بیند که سر بر می زند خورشید

تمام اشتیاقش را برای دیدنش پل کرد

به قدر یک خدا حافظ، سلامی کرد و جاری شد

و با پیغمبر خورشید و باران ها توسل کرد

حسین آرام می گرید بهار خون چکانی را

که مثل غنچه ها آهسته در دامان او گل کرد

چون کبوتر

پنج شنبه, ۲۱ مهر, ۱۳۹۰

لبانت تمشک است قند است بانو

بگو قیمت بوسه چند است بانو؟

کمی نرخ را کمتر اعلام کن،چون

دل عاشقم مستمند است بانو

کنار درِ خانه تان گریه های

من و شعرهایم بلند است بانو

تویی حضرت عشق و دل چون کبوتر

به شوق حرم پایبند است بانو

غم من شبیه؟…آها…یادم آمد

شبیه تو بالا بلند است بانو

دل از سیل غم ریشه کن گشته اما

هنوز از شما دل نکنده است بانو

 

 

 

 

دیدمش خندان…

پنج شنبه, ۱۷ شهریور, ۱۳۹۰

دیدمش خندان، تو گویی عشق در رگهاش بود

مستی مرد افکنی در خنده ی زیباش بود

 

ظاهراً آرام بودم پیش او ، اما خدا

خوب می داند که دل بی تاب و خاطر خواش بود

 

چشم  او وقتی که می لغزید روی چشم من

لحظه ای که دل اسیر آبی دریاش بود

 

سینه سرشار از غمی مبهم تر از سرگشتگی

دیده مالامال حسرت…ای دریغ…ای کاش بود

 

بین ما یک صندلی، نه… راه دوری از حیا

 راه دوری تا بلندی های نا پیداش بود

 

(دوستت دارم عزیزم…) جمله در بغضم شکست

لحظه ی دیدار بغض کهنه آش و لاش بود

 

گوش هایم کر، زبانم لال و پلکم منجمد

چشم هایم محو ماهِ صورت زیباش بود


| Copyright 2010 . Design & Developed By chabok . All Right Reserved . Best View 1024*768 pix |